March 20، 2012

سال ِ نو و آمی که من هستم!

همیشه یکی از معیاری قضاوت من درباره افراد٬ میزان غُر٬ چُس‌ناله و موارد این‌چنینی بوده است. از مصاحبت با آدم‌هایی که عادت دارند همیشه و به هر دلیلی «بهانه‌های کوچک خوشبختی» را ضایع کنند و در بهترین لحظات٬ به یاد بدترین خاطرات بیفتند٬ دلِ خوشی ندارم. همیشه هم سعی می‌کردم که با افراد این‌چنینی کمتر رابطه داشته باشم. همین‌طور افرادی که مدام از دیگران ایراد می‌گیرند٬‌ مدام ـ به بیان خودمانی ـ گیر می‌دهند‌ و کلن هر لحظه رابطه با آن‌ها چیزی جز تلف کردن وقت و نابودی اعصاب نیست.
یکی از مواردی هم که زیاد دیده‌ام ـ و همیشه اثر بدی روی من گذاشته ـ پیروی از مُدهایی بوده که ناگهان عمومیت یافته‌اند. مثلن چند سالی است که مُد روز٬ افسردگی است. این‌که مدام اعلام کنیم ما افسرده‌ایم و همه چیز چه‌قدر بد است و اصلن با این حالی که داریم نوروز برای ‌من بی‌معناست و نباید بخندیم و ...
عید امسال٬ سومین نوروزی بود که خارج از ایران می‌گذراندم. یک روز مانده به نوروز٬ ناگهان متوجه شدم که خودم تبدیل به عصاره همه آن‌ چیزهایی شده‌ام که ازشان متنفر بوده‌ام: یک آدمِ غرغروی بدقلق بداخلاق همیشه افسرده که نه تنها هیچ اثر مثبتی روی اطرافیانش ندارد٬ بلکه با اخلاق و رفتارهای مزخرف٬ حالِ همه را می‌گیرد و عیش ملت را منغض می‌کند.
قاعدتن چنین آدمی نه سفره هفت سینی دارد٬ نه سالِ نو را به کسی تبریک گفته٬ نه دل و دماغ عید دیدنی رفتن دارد و...
این هم آدمی که من هستم٬ فقط در سومین نوروز مهاجرت!


March 11، 2012

خاتمی و سیاست

"من با آقای خاتمی شرط کرده بودم که قبل از انتخابات [ریاست‌جمهوری سال هشتاد] تفسیر خود را از قانون بیان کن. تفسیری که بعد از انتخاب شدن می‌خواست در لایحه تبیین اختیارات ریاست‌جمهوری بیاورد. اصل پنجاه و هفت اصل نظارت رهبری بر قوای سه‌گانه است. گفتم تفسیرت را از این اصل بگو. آیا این نظارت اطلاعی است یا استصوابی؟ در مورد قوه قضاییه، استصوابی است چون قاضی منصوب رهبری است. در مورد قوه مقننه نیز استصوابی است، چون از طریق شورای نگهبان مصوبات آن را کنترل می‌کند. اما در مورد قوه مجریه چگونه است؟ در قانون چیزی نیامده. به اقای خاتمی گفتم تو بیا این نظارت را اطلاعی بکن. چون این‌ها می‌خواهند کاری بکنند که تو همه کارها را به مجمع ببری و بگویند در این‌جا به سیاست کلی نظام می‌خورد و در این‌جا نمی‌خورد. به آقای خاتمی گفتم بیا نظرت را بگو. گفت: آقا، الان خطرناک است و در موقعیت انتخابات مشکل ایجاد می‌کند و صلاحیت مرا رد می‌کنند".
سعیدحجاریان

الف. سیدمحمد خاتمی، مدت‌هاست که تبدیل به موضوعی شده است برای "ننوشتن". واکنش‌ها در برابر وی غالبن به "مرده‌باد/ زنده‌باد"های فیس‌بوکی محدود شده و دو طرف بحث از خدمت/خیانت وی سخن می‌گویند. از طرفی بحث درباره خاتمی - یا به بیان درست‌تر درباره عملکرد وی - در یک یا چند یادداشت محدود وبلاگی، بلاشک امکان‌پذیر نخواهد بود. شاید به همین دلیل لازم باشد که عملکرد خاتمی و رابطه او با برخی موارد جزیی‌تر را برشمرده و با ایجاد تصاویر کوچک‌تر از وی، پرتره کلی او را ایجاد کنیم. 
تلاشی که می‌تواند ناموفق هم باشد، اما همین تلاش برای شناخت خاتمی، به نظرم می‌تواند کمکی باشد از سویی برای شناخت درست‌تر یکی از برهه‌های مهم تاریخ سیاسی ایران - دوره اصلاحات - از سویی و چه بسا بتواند نوع سیاست‌ورزی و سوگیری ما نسبت به برخی موارد مهم را تصحیح کند. 

ب. برای بحث درباره خاتمی و سیاست، نکته اول آن است که خود را از کلیشه‌های جاری رها سازیم: سیدمحمد خاتمی، یک سیاست‌مدار است. ممکن است برخی شیفته شخصیت فرهنگی و برخی شیفته شخصیت فردی و ... وی باشند، شاید برخی حضور وی در سیاست را از "بد حادثه" بدانند، اما واقعیت آن است که سیدمحمد خاتمی، سی و دو سال است که در مقام یک سیاست‌مدادر در ایران حضور دارد، پس تمامی رفتارها و اعمال وی، از همین دریچه نگریسته خواهد شد. 

پ. اما برای قضاوت درباره خاتمی، باید توجه کنیم که نیاز است درباره‌ی "خاتمی، آن‌گونه که هست" سخن بگوییم و نه "خاتمی، آن‌گونه که مایلیم باشد". در واقع تحلیل ما باید براساس "خاتمی ِ واقعن موجود" باشد. 
مشخصات این سیدمحمد خاتمی چیست؟ او "فرزند فاضل امام" است که سال‌ها وزیر ارشاد بوده، در تعلق خاطرش به جمهوری‌اسلامی نمی‌توان شکی کرد، حداقل در ظاهر و براساس سخنانش - نحن نحکم بالظاهر - با سکولاریسم نیز، مخالفت جدی دارد و لیبرالیسم و دموکراسی لیبرال را نفی می‌کند. او حتا تغییر قانون اساسی را نیز نفی کرده است. تلاش‌اش برای اصلاح جمهوری‌اسلامی است و این زیربنای تمام عقاید وی است: خاتمی با روش‌ها مشکل دارد، اما هرگز در پی زدن ریشه نیست. 
سیدمحمد خاتمی اما برای برخی، نماد تمام آرزوهایی است که در عرصه سیاست به آن دست نیافته‌اند: آنان خاتمی را به عنوان رهبر اپوزیسیون می‌شناسند که قرار است پرچم ساختارشکنی در دست بگیرد و با سخن گفتن از سکولاریسم، تیشه به ریشه جمهوری‌اسلامی بزند. 
حجم زیادی از انتقاداتی که به سیدمحمد خاتمی وارد می‌شود، از منظر دوم است: آنان که انتظاراتی فراتر از ظرفیت خاتمی از وی دارند، انباشته شدن این مطالبات و تکرار مدام آن‌ها، که گاهی نیز با سکوت حامیان خاتمی مواجه می‌شود، سر بزنگاه موضع‌گیری خاتمی باعث آن می‌شود که موجی از مرده‌بادها، به سوی وی سرازیر شود. 

ت. اما نتیجه ارزیابی سیدمحمد خاتمی، در کانتکستی که خود مطرح می‌کند، چگونه خواهد بود و ما را به چه نتیجه‌ای رهنمون می‌سازد؟ آیا او در تحقق شعارهایی که خود بر آن‌ها تاکید می‌کرد، موفق بوده است؟ 
برای این منظور، باید نگاهی به شعارهای خاتمی داشت. مهم‌ترین و گل سرسبد وعده خاتمی در سال هفتاد و شش، چیزی نبود جز "رعایت قانون" و بازگشت به "قانون اساسی". 
معنای ضمنی شعارهایی چون "بازگشت به قانون اساسی" با "بازگشت به آرمان‌های اول انقلاب" - بدون قضاوت درباره حسن و قبح آن‌ها - این است که حکومت فعلی، از آن‌ها دور و در مسیرش، انحراف ایجاد شده است و اکنون لازم است که فرد یا گروهی، برای "اصلاح" این مسیر تلاش کنند. 
در این میان بلاشک، نمی‌توان از نقش رهبر جمهوری‌اسلامی در کشیده شدن حکومت به ورطه فعلی غافل شد: انحرافات، در زمان زمام‌داری وی ایجاد شده است و بلاشک برای اصلاح آن، نیاز است که وی نیز دست به تغییر در رفتارهای خود بزند. در این حالت، اظهار ارادت بی قید و شرط به چنین شخصی، بلاشک، در تقابل با تلاش برای اصلاح است. 
فقط در یک مورد، خاتمی قادر نشد که انتخابات را براساس قانون اساسی جمهوری‌اسلامی اجرا کند: شورای نگهبان در زمان انتخابات مجلس هفتم، دست به تشکیل هیات‌های نظارت استانی از چند ماه قبل از انتخابات زد و برخلاف نص صریح قانون، دست به ردصلاحیت کاندیداها زد. رهبر جمهوری‌اسلامی، برخلاف نص صریح قانون، اعلام کرد که شورای نگهبان باید "صلاحیت" کاندیداها را احراز کند و نه "عدم صلاحیت" آن‌ها را. این سخنان، در مخالفت با نص صریح قانون اساسی است که اصل را بر "برائت" می‌داند. خاتمی اما قادر نبود که به عنوان "مجری قانون اساسی" که برای "حفظ و پاسداری" از آن "سوگند" خورده بود، در مقابل این انحراف ایسنتادگی کند. 
همان‌گونه که او پیش از این نیز قادر نبود در مقابل بازداشت‌های غیرقانونی، توقیف غیرقانونی مطبوعات، رفتار غیرقانونی با زندانیان و... ایستادگی کند. همان‌گونه که وی قادر نبود در مقابل کودتای رسمی سپاه پاسداران در جریان ماجرای فرودگاه امام خمینی نیز تنها سکوت اختیار کرد. 

ث. نگارنده اعتقادی به این ندارد که خاتمی در مقابل این رفتارهای سیاسی باید دست به انتحار می‌زد. سازش در سیاست را نیز، امری مذموم نمی‌پندارد. اما "سازش" در سیاست، در کنار "ستیز" معنا پیدا خواهد کرد. سازش زمانی معنا پیدا می‌کند که دو طرف، با مشخص کردن خطوط قرمز خود،بر سر منافع مشترک چانه‌زنی کنند و راه‌حلی مشترک برای تامین منافع بیابند. 
مفهوم "خط قرمز" در این‌جا نقشی محوری ایفا می‌کند: سیاست‌مدار لازم است که - به قول رهبر جمهوری اسلامی - نقطه‌ای را به عنوان "حد یقف" مشخص کند. نمونه بارز این شکل از سیاست‌ورزی در جمهوری‌اسلامی، بلاشک آیت‌الله خمینی است: خط قرمز وی، حفظ و بقای جمهوری‌اسلامی به هر شکل بود. برای این مساله، وی حاضر شد ایت‌الله منتظری را قربانی کند، جنگ را که سال‌ها به عنوان مساله‌ای حیثیتی مطرح بود خاتمه دهد، در مقابل بسیاری از روحانیون سنتی‌تر بایستد، حج را متوقف کند و ... 
مشکل بزرگ سیدمحمد خاتمی آن است که وی در مقام "رییس جمهوری" هیچ خط قرمزی برای خود مشخص نکرد و با هر فشاری و به هر بهانه‌ای، عقب‌نشینی کرد. عقب‌نشینی‌های مکرر وی اما، هرگز سود عملی نداشت و هر بار اصلاحات را چند گام به پس برد. 

ج. اما با وجود همه این حرف‌ها، سیدمحمد خاتمی را در سیاست چگونه باید ارزیابی کرد؟ آیا او منشا خدمت به مردم بوده یا به آنان که دل در گروی او بسته بودند، خیانت کرده است؟ با وجود تلاش برای پرهیز از پاسخ‌گویی‌های کلی، مایل‌ام که "نتیجه" کار او را در سیاست، "ناموفق" ارزیابی کنم. این به معنای انکار تلاش وی برای بهبود اوضاع نیست، بلکه بدین معناست که تاکتیک در پیش گرفته از سوی وی، به هر دلیل، کارآیی لازم را برای پیشبرد اهدافش نداشته است. 


March 06، 2012

آداب نقد!


سوال: میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زندانیان سیاسی فریب‌خورده هستند یا آلت دست سرویس‌های امنیتی؟

در روزهای گذشته، مدافعان آقای خاتمی بارها متقدان را به بی‌ادبی و بی‌احترامی متهم کردند. قسمت‌هایی متن نامه آقای صادق خرازی،دیپلمات و از نزدیکان آقای خاتمی - که گفته می‌شود خبر جلسه محرمانه در بیت برای برخورد با اصلاح‌طلبان را به خاتمی داده است - مرور می‌کنیم:

"پرسش بزرگ اينجاست چه کساني از تحريم انتخابات سخن گفتند؟ دو دسته و گروه در اين فضاي آلوده نقش عمده داشتند: نخستمعارضان و دلبستگان و وابستگان که خارج از کشورکه قرباني توهم خويش شده‌اند و همه عظمت احاد عظيم مردم را در حلقه بسته خويش مي‌پندارند و ابزار دست کينه‌ورزان و بدخواهان و بدپنداران شده‌اند و از احساسات و عاطفه‌شان به بدترين وجه آن سوء استفاده مي‌شود و آن کسان که قرباني دام سرويس‌هاي اطلاعاتي شده‌اند و هم اينک سخن از زوال و پايان جمهوري اسلامي مي‌گويند و تمام هم و غم ايشان براندازي است و دسته دگر تندروهاي داخلي هستند که تاب تحمل ديگران و احترام به فکر و انديشه ديگران را ندارند. آنها همه چيز و همه کس را به صورت انتزاعي در بادي نظرات بسته خود مي‌بينند و همواره حلقه قدرت و دوستان خود را بسته‌تر مي‌کنند و و قصدشان اين است که انقلاب و جمهوري اسلامي ايران را از وجود تکثر آراء و انديشه‌ها بي‌بهره مي‌سازند.
جان سخن اين است که آقاي خاتمي همان خاتمي فرزند و شاگرد امام، تابع قانون اساسي و دوستدار رهبري است، چه بدخواهان خشنود نباشند و چه آنها که در صدد مسائل ديگر هستند دلگير شوند".

March 03، 2012

درباره رای خاتمی: نوبت انتخاب است یک چندی!

پاره نخست
1. واقعیت این است که درباره رای دادن سیدمحمد خاتمی در انتخابات دیروز، هنوز دچار بهت هستم. برای من به عنوان فردی که سال‌هاس منتقد خاتمی‌ام و علیه او قلم زده‌ام، باز هم شرکت در انتخابات مجلس نهم - با توجه به سخنان رسمی و غیررسمی خود خاتمی - غیرقابل باور بود. 
مشکل از آن‌جایی آغاز شد که سبزها - و اصلاح‌طلبان حتا - چند وقتی است که اعلام کرده‌اند قصد شرکت در انتخابات را ندارند. خوب یا بد، در غیاب موسوی و کروبی، خاتمی شناخته‌شده‌ترین چهره‌ای بود که می‌توانست با عدم حضور خود، بازی حاکمیت برای مشروعیت‌بخشی به انتخابات را به هم بزند. اما این اتفاق نیفتاد و خاتمی برخلاف عرف معمول، در ساعتی غیرمعمول و در مکانی دورافتاده، رای خود را به صندوق انداخت. 
حضور خاتمی، همه اتفاقات مربوط به انتخابات را تحخت‌الشعاع خود قرار داد. البته این مساله تعجبی هم نداشت. اوضاع آن‌قدر خراب شد که سایت‌هایی چون کلمه نیز به ابراز شگفتی از حرکت خاتمی پرداختند و دفتر خاتمی نیز اعلام کرد که به زودی توضیحات بیشتری درباره این مساله خواهد داد. 
می‌توان با تحلیل‌های احساسی، اعلام کرد که ما مدت‌هاست از خاتمی دل بریده‌ایم - همان‌طور که صاحب این قلم - و او تاثیری در جامعه سیاسی امروز ایران ندارد - که صد در صد اشتباه است - اما نمی‌توان منکر تاثیرگذاری خاتمی شد. او به عنوان نماد اصلاح‌طلبان داخل کشور، در انتخابات شرکت کرد و این حضور معنایی جز این نداشت که خاتمی - و اطرافیانش - حتا در حداقلی‌ترین شکل ممکن، باز هم از صندوق رای نخواهند گذشت. اما چرا خاتمی این کار را کرد؟

2. آن‌گونه که از شواهد امر بر می‌آید، بحث رای دادن خاتمی ارتباطی به مذاکرات پشت پرده برای گرفتن امتیاز از حاکمیت - مثلن آزادی‌های زندانیان سیاسی، رفع حصر از موسوی و کروبی و ... - نداشته است. برای این مساله می‌توان چند دلیل آورد: هیچ‌کدام از نزدیکان خاتمی، چنین مساله‌ای را طرح نکرده‌اند، در شرایط فعلی خاتمی به تنهایی در جایگاهی نیست که بتواند حاکمیت را وادار به چنین مصالحه‌ای بکند و و در وهله سوم، اگر چنین مصالحه‌ای وجود داشت، خاتمی می‌توانست چند روز جلوتر از حامیان خود بخواهد که به همین منظور در انتخابات شرکت کنند. اما نه تنها این اتفاق نیفتاد، بلکه او در روزهای منتهی به انتخابات اعلام کرده بود که به هیچ‌وجه در این انتخابات رای نداده و به همین دلیل از تهران هم خارج خواهد شد. 

تاکنون هیچ نشانه‎‌ای از هم وجود فشار بر خاتمی، منتشر نشده است. گرچه شایعاتی در این زمینه وجود دارد اما توسط هیچ‌یک از اطرافیان و نزدیکان خاتمی مورد تایید قرار نگرفته. گرچه این احتمال را نمی‌توان از نظر دور داشت، اما اگر چنین فشاری بود، می‌شد که زمینه بهتری برای حضور خاتمی فراهم شود و عکس و تفصیلات حضور او در رسانه‌های اصول‌گرا منتشر شود. 

تاکنون تنها نشانه‌ای که از دلیل حضور خاتمی در انتخابات منتشر شده، دیدارهای فردی برخی نزدیکان با وی است که در آن دلیل حضور خود را وجود "اخبار نگران‌کننده" درباره "برنامه و نقشه های تندروهای جریان حاکم" دانسته که قرار بوده "در زمان پس از انتخابات" رخ دهد و او نیاز دیده که "حرکتی غافلگیرکننده را برای بر هم زدن آن" انجام دهد. [به نقل از استتوس حسین نورانی‌نژاد در فیس‌بوک]

3. کنش روز جمعه خاتمی را اما به نظرم، باید از منظری جدید تحلیل کرد. رای خاتمی، می‌تواند باعث - یا حداقل سرآغاز - تغییرات جدیدی در عرصه سیاست ایران باشد و باید آن را با  دقت بیشتری مورد توجه قرار داد. 
شاید باید بحث را از ته آن آغاز کرد: چند هفته پیش محمد قوچانی، سرمقاله‌ای در هفته‌نامه آسمان نوشت که البته بازتاب آن، بیشتر در حد لعن و نفرین بود: کسی به محتوای مقاله توجه نکرد و لحظه‌ای نیندیشید که شاید این سرمقاله، به نوعی، مانیفست فکری گروهی از سیاست‌مداران ایرانی باشد. (متن کامل سرمقاله قوچانی با عنوان: "اصلاحات و انتخابات")
قوچانی در آن سرمقاله صراحتن نوشته بود که "«اصلاح‌طلبی در درون ایران» نمرده است. همه‌ی موقعیت اصلاح‌طلبان در رادیکالیسم سیاسی و حوادث سال 1388 خلاصه نمی‌شود".
کم نبوده‌اند افرادی که در این مدت نیز تلاش کنند دوگانه میان جنبش سبز/ اصلاح‌طلبی را پررنگ کنند. (به عنوان نمونه، به یادداشت محمدعلی ابطحی بنگرید درباره دلایل رای دادن سیدمحمد خاتمی) تا زمان حضور مردم در خیابان و پس از آن، آزادی نسبی میرحسین موسوی و مهدی کروبی، البته این افراد کمتر اظهارنظری می‌کردند - شاید به دلیل آن‌که در آن زمان بسیاری بر این تصور بودند که حاکمیت به زودی در مقابل جنبش سبز عقب خواهد نشت. عدم وقوع این اتفاق اما، برخی را به این فکر انداخت که شاید چنگ انداختن به روش‌های قدیمی و تلاش برای اصلاح به شیوه مالوف پیش از خرداد 88، بتواند پاسخ‌گو باشد. این مساله به خصوص زمانی بیشتر مورد توجه قرار گرفت که تهدیدهای اصلاح‌طلبان - و در راس آن‌ها، خاتمی - برای عدم حضور در انتخابات، نه تنها جدی گرفته نشد، بلکه با استقبال بسیاری از اصول‌گرایان نیز مواجه شد. 
گروهی از اصلاح‌طلبان - درست یا غلط - بر این عقیده بودند و هستند که عدم حضور در انتخابات، به معنای دوری همیشه از ساختار قدرت در جمهوری‌اسلامی است، و تصورشان بر این بود - و هست - که این‌گونه تمام منفذهایی که برای اصلاح - حداقلی - حاکمیت وجود دارد، از میان خواهد رفت. 
اگر از این منظر به رای خاتمی بنگریم، احتمالن می‌توانیم چنین صورت‌بندی فرضی‌ای انجام دهیم: "خاتمی دریافته است که اگر در انتخابات شرکت نکند، همان برخوردی که در دهه 60 با مهدی بازرگان و نهضت آزادی انجام شد، با وی و حامیانش نیز انجام خواهد شد. (پروژه ملی - مذهبی کردن اصلاح‌طلبان که آن‌ها بارها از وقوع چنین اتفاقی ابراز نگرانی کرده‌اند)، پس تصمیم می‌گیرد که در انتخابات شرکت کند، اما به هیچ کاندیدایی رای نمی‌دهد، در حوزه‌ای حضار می‌شود که امکان سواستفاده رسانه‌های حکومتی از عکس و تصویر وی نیز وجود نداشته باشد. این رای او البته تاثیری در موقعیت اصلاح‌طلبان در پارلمان نهم نخواهد داشت، بلکه تنها و تنها منفذی را برای آن‌ها در حداقلی‌ترین شکل خود، حفظ خواهد کرد. این منفد باعث خواهد شد که آن‌ها قادر باشند فعالیت‌های خود را در حداقلی‌ترین شکل ممکن ادامه دهند و با روشی کج دار و مریز، برای پیشبرد اهداف اصلاحی خود، بکوشند". 
احتمالن توجیهات این چنینی بوده که باعث شده برای انتخابات مجلس نهم، اولن تز "تحریم" انتخابات مطرح نشود و از طرف دیگر، حتا برای "عدم شرکت" نیز فعالیت آن‌چنانی صورت نگیرد. 

4. در رد چنین توجیهاتی (اگر درست باشند یا بهره‌ای از واقعیت برده باشند)، البته می‌توان دلایل زیادی را برشمرد. اولین نکته آن است که اصلاح، عملی دوسویه است: حاکمیت در ابتدا باید بپذیرد که نیازمند اصلاحات از نوعی که سیدمحمد خاتمی به دنبال آن  است، هست و بعد به آن‌ها اجازه ورود به قدرت یا تلاش برای اصلاح را بدهد. نکته دوم آن است که در بحث اعتماد به انتخابات، شکاف عظیمی به وجود آمده است: سال‌ها سخن از این بود که در صورت حضور تعداد زیادی از مردم در عرصه انتخابات و وجود اختلاف 4-5 میلیونی رای، امکان تقلب و تخلف در انتخابات وجود ندارد. در حال حضار نه تنها مجری و ناظر و داور انتخابات، همان افرادی هستند که در 22 خرداد دست به تقلب/ کودتا زدند، بلکه آن‌ها این مساله را هم اثبات کردند که می‌توانند در هر شرایطی در آرای مردم دست ببرند و این اتفاق هر زمان دیگری نیز قابل وقوع است. نکته سوم آن است که رهبر جمهوری‍‌اسلامی، دیگر حتا در ظاهر هم ژست بی‌طرفی نمی‌گیرد و خود در مقام یک طرف منازعات سیاسی، عمل می‌کند. نکته چهارم آن است که قدرت فائقه سپاه پاسداران در سیاست و اقتصاد، عرصه را تقریبن بر همه گروه‌های اصول‌گرا نیز، تنگ کرده است، چه برسد به اصلاح‌طلبان ... و این لیست را می‌توان تا به نهایت ادامه داد. 
نکته مهم اما آن است که در این بزنگاه از شکافی در جنبش سبز جلوگیری کنیم: مطرح شدن دوگانه جنبش سبز/اصلاح‌طلبی، از سوی افرادی چون خاتمی، می‌تواند ضربه‌ای بزرگ به جنبش سبز وارد کند. جدایی کامل و قطعی خاتمی از جنبش سبز - که بدون شک همراه با ریزش در بدنه جنبش و سیاسیون همراه آن خواهد بود - اتفاقی است که می‌تواند از سویی جنبش سبز و حامیان آن را به زیر ضربه ببرد، قدرت جنبش در داخل را تا حد زیادی کاهش دهد و از سویی اختلاف میان طیف‌های جنبش را افزایش دهد. 
جدایی خاتمی و حامیانش از صفوف جنبش سبز، برای پیگیری اصلاحات درون نظام، و جدایی قطعی آن‌ها از جنبش سبز، اتفاقی است که در مرحله فعلی نباید اجازه داد رخ دهد. به خصوص آن‌که توجه کنیم عصر دیروز، افرادی چون موسوی لاری، یونسی و ... هم ناگهان در رای‌گیری شرکت کردند. این نشان از اتفاقاتی دارد که ممکن است در روزهای آینده رخ دهد. 

5. سیدمحمد خاتمی، خوب یا بد، درست یا غلط، مرتکب عملی "غیراخلاقی" شده است، همان چیزی که همواره از آن بر حذر می‌دارد. او تا دقایق آخر، به تمامی اطرافیان خود تاکید می‌کرده که قصد حضور در انتخابات را ندارد، همان‌طور که پیش از این نیز بارها گفته بود نمی‌توان در انتخابات شرکت کرد
شرکت خاتمی در انتخابات، در واقع اعلام رسمی شکست سیاست "تحریم فعال" در انتخابات بود. می‌توان تنها خاتمی را مقصر دانست و او را ملامت کرد، اما نباید فراموش کنیم که همه ماها جزیی از این بازی بودیم که نتوانستیم نقش خود را به درستی ایفا کنیم. اکنون نوبت انتخاب ماست: می‌توانیم همه تقصیرها را به گردن یک شخص بیندازیم و خود را تبرئه کنیم یا آن‌که با درس گرفتن از این تجربه، نقشه راهی مناسب‌تر برگزینیم: نوبت انتخاب است یک چندی!

پی‌نوشت:
- علی شکوری‌راد: باز هم خاتمی!
- داریوش محمدپور: سیر حکمت در سیاست ایران

February 28، 2012

سوررئالیسم یعنی این!

با پیشنهاد مادرم به دیدن فاطمه رفتم و در روز نخست وی را پسندیدم تا اینکه عقد کردیم، وقتی برای نخستین‌بار با هم تنها شدیم ساعتی بعد از عقدمان بود که متوجه بوی بد دهان فاطمه شدم. همان لحظه احساس کردم با دختری شلخته ازدواج کرده‌ام و تا آخر عمر باید بدبختی بکشم. شب پاگشا از خانه بیرون رفتم. وقتی سر کوچه رسیدم چاقو فروشی را دیدم؛ یک چاقو خریدم و بازگشتم. داخل خانه که شدم همه خندان روی مبل‌ها نشسته بودند. بدون اینکه حرفی بزنم سراغ فاطمه رفتم و با چاقو به وی ضربه زدم

February 27، 2012

پاره‌هایی درباره تحریم اقتصادی

الف. تحریم‌های اقتصادی، تحریم هوشمند، تحریم فلج‌کننده، تحریم خرید نفت، تحریم بانک مرکزی و ... این‌ها همه کلماتی بوده‌اند که در چند سال گذشته پیرامون ایران، حرکت کرده‌اند.  از نفس افتادن جنبش سبز، اکنون حامیان چنین تزهایی را بیشتر هم کرده است. افراد مختلف و با گرایش‌های سیاسی گوناگون، مستقیم یا غیرمستقیم تحریم را به عنوان راهی برای فلج کردن حکومت پیشنهاد کرده‌اند. کم هم نبوده‌اند مخالفانی که در سی و دو سال گذشته مکرر گفته بودند در صورت تحریم خرید نفت از ایران، جمهوری‌اسلامی بسیار سریع سقوط خواهد کرد. 
استدلال همه آن‌ها نیز ساده بوده است: در صورتی که وضع اقتصادی مملکت بحرانی شود، فشار اقتصادی وارده بر مردم باعث تحریک آن‌ها . اعتراض به حکومت خواهد شد. اعتراضی که در نهایت منجر به برافتادن جمهوری اسلامی خواهد شد. 

ب. آن‌چه که در رابطه جمهوری اسلامی با غرب در حال وقوع است، مسیری است که بیش از دو دهه قبل، غرب در مقابل صدام حسین نیز در پیش گرفت: تحریم برخی مقامات، تحریم خرید و فروش کالا، تحریم بانک مرکزی، سپس تحریم خرید نفت و بعد هم برنامه نفت در برابر غذای سازمان ملل. نهایت این اقدامات نیز حمله یک‌جانبه آمریکا به عراق بود. ده سال "تحریم هوشمند" و "فلج کننده" در عراق، نتیجه‌ای جز مرگ بیش از پانصد هزار کودک نداشت. هزینه‌ای که از سوی مادلین آلبرایت، این‌گونه توصیف شد: "ارزش‌اش را داشت". 

پ. واقعیت آن است که در تمامی کشورهایی که به نوعی با تحریم مواجه شده‌اند، این مساله از سویی باعث فقیرتر شدن مردم، اضمحلال طبقه متوسط - به عنوان طبقه حامل و عامل دموکراسی - از سویی و قدرت گرفتن استبداد از سویی دیگر شده است. واقعیت تحریم، چیزی نیست جز تلاش برای جدا کردن حکومتی که از دید دیگران خاطی به نظر می‌رسد از دیگر کشورها و مناسبات جهانی: می‌توان آن را با قرنطینه بیماران یا جداکردن دیوانگان از بقیه جامعه مقایسه کرد. هدف در واقع همان است که میشل فوکو زمانی درباره جداسازی دیوانگان از دیگر گروه‌ها گفته بود: "تنها از طریق خشونت و انضباط قهری با آنان برخورد می‌شد. در واقع تنها هدف پیش‌رو برای متولیان در مقابل دیوانگان، کنترل آن‌هاب ود، نه ارتقای آن‌ها از حیوانیت به انسانیت". 

این‌جاست که مدافعان تحریم در تناقضی گرفتار می‌شوند: آن‌ها از سویی معتقدند که "تحریم‌های هوشمند و فلج‌کننده" بر مردم "اثری نخواهد داشت" و تنها "حاکمان را هدف قرار خواهد داد"، اما از سوی دیگر می‌گویند که به دلیل "خراب شدن وضع اقتصادی مردم" آن‌ها شروع به "اعتراض علیه حکومت" خواهند کرد.  

ت. تحریم‌های اقتصادی، بلاشک آغاز راهی هستند که در نهایت به حمله نظامی ختم خواهد شد. البته همواره این پیش‌فرض وجود دارد که حاکمان بر اثر فشار تحریم‌ها، دست از لجاجت بردارند، اما دو نکته در این زمینه وجود دارد: نخست آن‌که کمتر دیده حاکمی مستبد - و در این‌جا ایدئولوژیک - تن به این عقب‌نشینی دهد. از سوی دیگر، فرض می‌گیریم که مقامات جمهوری‌اسلامی با دادن تضمین‌های لازم به غرب، دست از برنامه هسته‌ای خویش برداشته و از دخالت در بحران فلسطین اشغالی، لبنان، عراق، افغانستان و دیگر کشورهای همسایه هم دست شستند. در مقابل، تضمین امنیتی هم برای حفظ جمهوری‌اسلامی گرفتند، در این صورت چه می‌توان کرد؟ - فراموش نکنیم که چنین اتفاقی در لیبی رخ داد. 

ث. مدت‌هاست که در بحث‌های مربوط به گذار به دموکراسی، رابطه میان ثروت و دموکراسی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. قریب به اتفاق نظریه‌پردازان گذار به دموکراسی، بر این باورند که میان فقر و دموکراسی - یا تمایل/ مبارزه به/ برای دموکراسی - رابطه معکوسی وجود دارد. انقلاب مطالبات زمانی رخ خواهد داد که مردمی که تحت لوای یک حکومت مستبد زندگی می‌کنند، قادر به تامین نیازهای اولیه زندگی خود باشند، در غیر این‌صورت به قاعده، در جنگ میان سیر کردن شکم و دادن رای آزادانه، راه اول را بر می‌گزینند. 


در حلقه وبلاگی گفت‌وگو:

February 22، 2012

You must, because you can

Slavoj Zizek
Let us specify this cruical point by refrence to a well-known tasteless defence of Hitler: "True, Hitler did some horrible things, like trying to rid Germany of Jews, but we should not forget that he nonetheless did some good  things , like building highways and making the trains run on tine!" The whole point of this defencem of course, is that although it formally denounces anti-Semitic violence, it is covertlyanti-Semitic: the very gesture of comparing the anti-Semitic horros to building highways, and putting them together in a statment whose structure is that of "Yes, I know, but..." , makes it clear that praising his anti-Semitic measures. The proof is that the critique of Hitler which turns around the the terms of the first one (popular in some extremley conservative ecologocal circles) is no less acceptable, but implies an even stronger defence of Hitler, albeit in the form of criticism: "true, Hitler did some good  things, like trying to rid germany of jews, but we should never forget that he nonetheless did some horrible things, like building highways and thus ruining Germany's environment..." And is not  a similar reversal also the true content of the standard defence of the perperators of extreme-Right racist violence: "True, he did participate in lynching of African-Americans, but we should not forget that he was also a good and honest family man who went regularly to churxh..."- instead of this, one should read: "true, he did  some good things, like trying to get ride of the nasty African-Americans, nontheless, we should not forget that he was just a common family man who went regularly to church...

Slavoj Zizek, The Fragile Absolute ir Why is the christian kegacy worth for fighting for

پی‌نوشت: هر چه گشتم، نتوانستم متنی روشن‌تر از این در پاسخ به سخنان امروز مدافعان حکومت پهلوی بیابم

February 19، 2012

بی‌غیرت‌های سبز یا نترسید٬ نترسید٬ ما همه بی‌غیرت هستیم!



پی‌نوشت: انگیزه نوشتن این چند خط٬ استتوسی از فخرالسادات محتشمی‌پور در فیس‌بوک بود. به طور کاملن ناگهانی قبل از انتشار٬ به این نوشته هم برخوردم. احتمالن با یک سرچ ساده ده‌ها نوشته این‌گونه می توان در محیط مجازی یافت. 

جنبش سبز هنوز به نیمه‌های خود نرسیده بود که زمزمه‌ای با/بی غیرتی «ما مردم» بلند شد. هرکس به فراخور یک اتفاق یا یک خبر٬ از «بی‌غیرتی» مردم ایران سخن گفت و تلاش کرد که با جملاتی پرسوز و گداز٬ «غیرت» مردم را تحریک کند. البته هیچ‌کدام هم فراموش نکردند بگویند که منظورشان در این نوشته‌ها٬ ابتدا «خودشان» بوده و سپس مردم ایران.
غیرت [۱] البته همواره در فرهنگ لغات ما٬ جایگاه ویژه‌ای دارد؛ به عنوان یک تِرم عمدتن جنسی که بیان‌گر روح مردسالار فرهنگ ایرانی است. گرچه چند وقتی است که در پاسخ به کمبود امکانات‌مان٬ هر چند وقت یک بار پای «غیرت» را هم وسط می‌کشیم و از آن مدد می‌جوییم تا بر تکنولوژی و برنامه‌ریزی و هدف غلبه کنیم و بی‌برنامگی‌های خودمان را توجیه.
من در این‌جا مایل نیستم که به دلایل استفاده از چنین واژه‌ای بپردازم که البته در جای خود بسیار هم مهم است٬ که چگونه برخی خودآگاه یا ناخودآگاه٬ ادبیات مردسالارانه را ترویج می‌کنند؛ بلکه قصدم آن است که به مساله دیگری بپردازم.
آن‌چه می‌خواهم خیلی کوتاه مورد بررسی قرار دهم٬ این است که آیا مردم ایران٬ به طور عام٬ و حامیان جنبش سبز٬ به طور خاص٬ - هر دو در معنای عام «Mass» در  این مدت٬ واقعن از خود «بی‌غیرتی» نشان داده‌اند؟ 
این به هیچ‌روی به معنای آن نیست که هر آن‌چه مردم انجام داده اند٬ بلاشک درست و صحیح بوده٬ اما اگر برخی تعارف‌های مخصوص زمان انتخابات و برخی برهه‌های دیگر را کنار بگذاریم٬ که حکایت از باهوش٬ استثنایی٬ آگاهی سیاسی بالا و ... مردم دارد٬ عامه مردم٬ در میزان درک‌شان از سیاست٬ همواره بالاتر و بیش از آن‌چه که از آن انتظار می‌رفت٬ عمل کرده‌اند. 
برای نمونه٬ فقط به دو مثال اکتفا می‌کنم: در دوم خرداد ۷۶ تمامی امکانات حکومتی بسیج شدند تا علی‌اکبر ناطق‌نوری به عنوان رییس جمهوری‌اسلامی٬ انتخاب شود. در عصری که نه رسانه‌های متعددی در اختیار مخالفان بود و نه خبری از ماهواره و اینترنت. فضای داخلی نیز سالمی نبود٬ سهل است که فضایی وحشتناک هم بود٬در دوره یکه‌تازی علی فلاحیان و سعید امامی و اوج قتل‌های زنجیره‌ای و حکومت وزارت اطلاعات بر کشور. فرض می‌گیریم که از میان ۲۰ میلیون رای دهنده به سیدمحمد خاتمی٬ ۱۰ میلیون نفر آن‌ها٬ یا سیاسی بودند یا بر اثر مطالعه نشریاتی چون سلام به این نتیجه رسیدند که به وی رای دهند یا سخنرانی‌های فیلسوف‌مابانه خاتمی بر آن‌ها اثر کرد. ۱۰ میلیون دیگر٬ بلاشک از روی «فکر سیاسی[۲]» رای دادند.
نمونه دوم٬ آن‌چه است که پس از جنبش سبز رخ داده است. سال‌ها در جمهوری‌اسلامی مخالفان ظهور و بروز خیابانی نداشتند٬ ترس از سرکوب و خاطره‌ای محو از سرکوب در خرداد ۶۰ و درگیری‌های خیابانی پس از آن همواره مردم - و سیاسیون - را از حضور در خیابان باز می‌داشت. چند حضور محدود خیابانی٬ نظیر اعتراضات اسلام‌شهر و قزوین٬ ۱۸ تیر ۷۸ در دانشگاه تهران٬ یا اعتراضات دانشجویان در خرداد ۸۲ و چند تجمع خیابانی جنبش زنان نیز با سرکوب‌های شدید مواجه شده بود. جنبش سبز اما عرصه آشتی سیاست با خیابان بود. 
با وجود ترس مزمنی که از حضور در خیابان وجود داشت٬ مردم ۹ ماه در خیابان حضور پیدا کردند. اعتراضات و تظاهرات رخ داده در این مدت - از ۲۳ خرداد تا روز عاشورا - شاهد حضور پرشور مردمی بود که مطمئن بودند هر بازداشتی به معنای زندانی٬ شکنجه٬ احتمالن از دست دادن کار و ... است. خطر مرگ نیز که در کمین بسیاری بود. حضوری که یک سال بعد٬ و در ۲۵ بهمن ۸۹ نیز بار دیگر تکرار شد. 
از همین مثال دوم٬ می‌خواهم به بحث اصلی برسم. نتیجه حضور مردمی که بیش از ۳۰ سال٬ هر روز حلقه را بر گردن خود سفت‌تر یافتند[۳]٬ در خیابان چه بود؟  آیا جز این است که هیچ‌کس در آن زمان - و احتمالن همین حالا هم - متوجه نشد که قرار است از این حضوردر خیابان٬ از این همه هزینه٬ کشتار و ... چه سودی نصیب شود؟ بگذریم از آن‌که مردم به احترام مهدی کروبی و میرحسین موسوی٬ که شجاعانه در مقابل حاکمیت ایستادند و در بسیاری از موارد٬ زبان گویای آنان شدند٬ در خیابان حاضر شدند؟ 
در حال حاضر که مهدی کروبی و میرحسین موسوی در حضر خانگی هستند و صدها تن نیز زندانی عقاید سیاسی و مذهبی برخلاف آن‌چه که حاکمیت می‌پسندد٬گروهی مدام بر طبل بی‌غیرتی مردم می‌کوبند. کسی هم نمی‌گوید که چه باید کرد؟ احتمالن منظور آن‌ است که مردم به سمت زندان اوین٬ زندان رجایی‌شهر٬ خیابان پاستور  و ... حرکت کرده و با تصرف آن‌ها٬ هم‌چون کاری که انقلابیون فرانسه در فتح زندان باستیل انجام دادند٬ زندانیان را آزاد کنند.  کاری که مشخص نیست اساسن تا چه امکان‌پذیر است و کسی هم از نحوه مقابله احتمالی حکومت نمی‌گوید: نکته تنها این است که باید به هر زبان گفت مردم «بی‌غیرت» هستند!
امروز اما سیاسیونی که خود باید در غیاب رهبران جنبش٬ زمام امور را در دست گیرند و طرح و برنامه‌ای طراحی کنند٬ دم از «بی‌غیرتی» مردم می‌زنند. صاحب عزا٬ به جای آن‌که در فکر برپایی مراسم باشد٬ خود بیش از همه در کار نوحه‌سرایی‌های بی‌فایده است. در این میان کسی هم یقه دوستان را نمی‌گیرد که آیا وظیفه شما به عنوان افراد «سیاسی» برنامه‌ریزی برای اکت سیاسی است یا سراییدن نوحه‌هایی که بیشتر از مردم اشک بگیرند!

پی‌نوشت:
۱. در لغت‌نامه دهخدا آمده است:
غیرت . [ غ َ رَ ] (ع اِمص ) رشک . (فرهنگ اسدی ). حسد. رشک بردن ، با لفظ عربی استعمال میشود، و مردانه و سرشار از صفات آن است .

بی غیرت . [ غ َ / غ ِ رَ ] (ص مرکب ) (از: بی + غیرت ) (در تداول عوام ) بی حمیت . (آنندراج ). بی ناموس . بی شرف . نامرد و آنکه دارای غیرت و عصبیت نباشد. (ناظم الاطباء). بی رگ . که به ناموس خویش رشگن نبود. بی ناموس . بی رشگ . بی حمیت . بی نام و ننگ . بی عار و ننگ . بی عار. (یادداشت مؤلف ): طَزِع ، طِزیع، طَسِع، طَسیع؛ بی غیرت . (منتهی الارب ). بی غیرت در حق زن ؛ کَشخان . (منتهی الارب ). || بی حیا.

۲. «فکر سیاسی» را در معنای متداول آن به کار نبرده‌ام٬ بیشتر منظور نوعی غریزه است. شاید مثالی دم‌دستی٬ منظور را واضح‌تر بیان کند: بارها شنیده‌ایم که گفته‌اند فلان بازیکن فوتبال با آن‌که سن بالایی دارد یا از آمادگی به دور است یا ...٬ باز هم وجودش برای تیم غنیمتی است٬ چون «فکر فوتبال» دارد. این به معنای درک و فهمی غریزی از آن‌چه است که در اطرافش رخ می‌دهد. 
۳. این بحث از وبلاگ نسوان مطلقه معلقه بسیار به منظور کمک می‌کند: «دانشمندان آزمایش ساده ای انجام دادند. قورباغه ها را در ظرف اب ولرمی قرار دادند و ظرف را روی اجاق گاز به ملایمت حرارت دادند. آب کم کم و به تدریج گرم شد و قورباغه ها شروع به اب پز شدن کردند.  وقتی دمای آب به نزدیک جوش رسید همه شان با هم پختند اما هیچ کدام بیرون نپرید. این در حالی بود که قورباغه های گروه کنترل که از بیرون توی آب هایی با نصف آن درجه حرارت قرار می گرفتند بلافاصله متوجه داغی آب شدند و از توی ظرف بیرون جهیدند. قورباغه های گروه تست اما حتی به پریدن فکرهم نکردند. گرم شدن تدریجی آب به آنها فرصت داده بود که به آن عادت کنند...» ادامه را می‌توانید در همان وبلاگ دنبال کنید. 

February 12، 2012

فیس‌بوکِ انقلابی٬ انقلابِ فیس‌بوکی یا در دفاع از فیس‌بوک و اینترنت

۱. بعضی عبارات این‌ روزها٬ کلن دارای بار منفی هستند. مثلن صحبت از انقلاب٬ اصلاح در چهارچوب جمهوری‌اسلامی٬ مبارزه مسلحانه و ... دارای بار منفی است. مهم هم نیست که با چه استدلالی٬ از مفاهیم این‌چنینی دفاع شود:‌این واژه‌ها اساسن دارای بار منفی هستند. 
تکلیف بعضی از واژه‌ها اما٬ تا این حد روشن نیست:‌ صحبت از آن‌ها مصداق با «دست پس زدن و با پا پیش کشیدن» است. از سویی صحبت از استفاده درست از آن‌ها می‌کنیم و از سویی دیگر‌٬ گیر افتادن در دام آن‌ها را٬ از دلایل عمده شکست جنبش سبز می‌دانیم: نمونه بارز آن استفاده از سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی٬ هم‌چون فیس‌بوک٬ توییتر٬ بالاترین و ... است. 
۲. اینترنت - و در این‌جا فیس‌بوک - اساسن دارای حسن و قبح ذاتی نیست. می‌توان از آن استفاده مفید کرد و می‌توان در دام آن گرفتار شد. احتمالن لازم نیست که میزان استفاده مفیدی که در ۹ ماه اول جنبش سبز از اینترنت شد را٬ مجددن یادآوری کرد: تقریبن قریب به اتفاق اطلاع رسانی‌ها٬ بحث ها پیرامون چگونگی حضور در تجمعات٬ مکان تجمع٬ اطلاع رسانی درباره آن٬ انتشار عکس‌ها و فیلم‌ها و ... همه از طریق همین سایت‌ها - و به طور مشخص فیس‌بوک٬ بالاترین و یوتیوب - صورت می‌گرفت. در زمان «خوش خوشان» جنبش سبز٬ کسی به این موارد ایراد نمی گرفت: نه استفاده از فیس‌بوک مذموم بود و نه حضور در بالاترین مکروه. آن زمان این سایت ها٬ برای بخشی از بدنه جنبش٬ نقش «اتاق فکر» را بازی می کردند. برای آنانی که در این‌باره شک دارند٬ فقط به یک مثال اشاره می‌کنم:‌زمانی که برای روز ۲۲ بهمن٬‌طرح «اسب تروا» مطرح شد٬ بحث‌های بسیاری در این‌باره انجام شد و اساسن چنین طرحی٬ در فیس‌بوک و بالاترین پخته و سپس اجرا شد. 
۳. شکست - یا لااقل سکوت جنبش سبز در فاز ظهور و بروز خیابانی و نرسید به اهداف اولیه - و سپس پیروزی متعدد کشورهای عربی٬ بسیاری از فعالان جنبش سبز را به چاره‌جویی پیرامون دلایل شکست یا ناکامی انداخته است. در این میان٬ دم‌دستی‌ترین راهی که برای توجیه همه ناکامی‌ها وجود دارد٬ چیزی نیست جز اینترنت. 
در واقع ریشه‌یابی ما از شکست٬ شباهت تام و تمامی دارد به تحلیل ما از جنبش سبز در زمان اوج آن: دلایل پیروزی یا شکست را تنها به یک مورد تقلیل می‌دهیم و بر روی همان اصرار می‌کنیم:‌ نکته آن نیست که حضور مدام و مداوم در فیس‌بوک می‌تواند ما را به سوی پیروزی رهنمون سازد٬ اما نباید این نکته را هم فراموش کرد که جنس اعتراضات٬ تجربه‌های پیشینی٬ طبقه درگیر در مبارزات٬ هدف از مبارزه و ... در ایران و کشورهای عربی با یکدیگر تفاوت دارد. همان‌طور که اساسن شکل جامعه مدنی و نحوه تعامل و رابطه میان مردم در کشورهای عربی و ایران با یکدیگر تفاوت دارد. 
طبقه متوسط ایران به عنوان پرچم‌دار اعتراضات٬ به دنبال «زندگی بهتر» است: این زندگی بهتر تنها در آزادی سیاسی معنا نمی‌یابد٬ بلکه آزادی‌های اجتماعی را نیز شامل می‌شود٬ آزادی در انتخاب سبک زندگی را نیز شامل می‌شود و ... - این بحث٬ آن‌قدر گسترده است که نیاز به کار بیشتر و تدقیق و تامل بسیار دارد. 
۴. این مقدمه طولانی و در مواردی بی‌ربط را از آن جهت نوشتم که به اصل قضیه برسم: استفاده از عبارات چون «فیس‌بوک بلای جان ما شده است»٬ «مبارزه خیابانی را رها کرده‌ایم و به اینترنت چسبیده‌ایم» و ... - که با یک جست‌وجوی ساده در اینترنت٬ با هزاران شکل از آن برخورد خواهیم کرد - گرچه حاکی از یک نگرانی و تلاش برای تغییر اوضاع - و نه لزومن بهبود آن - است٬ اما ساده کردن بحث است.
 برای منِ خارج‌نشین اساسن بخش عمده‌ای از فعالیت‌ها در همین اینترنت خلاصه می‌شود. برای یک شهرستانیِ ساکن مناطق دورافتاده٬ راهی جز اطلاع‌رسانی از طریق اینترنت و تلاش برای پیدا کردن هم‌فکرها از همین طریق وجود ندارد. کم نیستند افرادی که در تجمعات بازداشت و شناسایی شده‌اند و امکان حضور در خیابان را ندارند. 
یادمان باشد که مشکل در «استفاده» از اینترنت نیست٬ مشکل ما از سویی در شناسایی «مشکل» و از سوی دیگر در «نحوه استفاده» از ابزارها - و این‌جا اینترنت و به طور خاص‌تر٬ فیس‌بوک - است. 

پی‌نوشت: امیدوارم که در این روزهای بی‌اینترنتی مجالی برای ادامه دادن این بحث پیدا شود. 

مرتبط در حلقه بلاگی گفت‌وگو: