۲۰۰۹/۱۰/۱۴

1984

"به آینده یا گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد است و آدمها با یکدیگر تفاوت دارند و تنها زندگی نمی کنند – به زمانی که حقیقت وجود دارد و شده را ناشده نمی توان کرد:
از دوران همگونی،از دوران انزوا، از دوران «ناظر کبیر»، از دوران دوگانه باوری- سلام!"
1984 - جرج اورول

۲۰۰۹/۱۰/۱۱

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟

1- چند سالی است که روزنامه نگاران و روشنفکران منتقد ایرانی، از پس هر انتخاباتی ناقوس مرگ اصلاحات به شیوه مالوف اصلاح طلبان ایرانی و معطوف به قدرت را به صدا در می آورند و با آوازی بلند سخن سعید حجاریان را تکرار می کنند که «اصلاحات مُرد». تکرار ملال آور این قصه در طی سالیانی که گذشت – از سال 81 به این سو – گوش ها را سنگین و چشم ها را خواب آلوده کرده است، آن چنان که دیگر شوق و رغبتی در کسی برنمی انگیزاند. سال هاست که گفته می شود احزاب دوپا آش دهن سوزی نیستند، ای بسا عشق جگرسوزی نیز نباشند. واضعان تئوری احزاب دوپا اما بر این تئوری نیز چون دیگر تئوری(؟)های خویش- هم چون آرامش فعال و ... – خللی وارد ندیدند، رسم می و می خواری فراموش کردند و کردند آن چه که نباید می کردند. سران اصلاحات هرگونه نقدی بر اصلاحات را خیانت تصویر کردند، نقد خاتمی را برابر با «عبور از خاتمی» دانستند و به تکفیر آنانی پرداختند که که داد این سخن سر داده بودند، تغییر در قانون اساسی را ساختارشکنی نامیدند و حتی «شیخ خندان» زمانی سخن از نبود زندانیان سیاسی گفت و زمانی دیگر سخن از مقصر بودن خود زندانیان. گویی که «رسم عاشق کشی وشیوه شهرآشوبی» جامه ای بود که بر قامت اصلاح طلبان دوخته بودند. شاید منتقدان دموکرات اصلاح طلبان در تمامی این دوازده سال فراموش کرده بودند که: «شیوه ی چشمش فریب جنگ داشت / ما ندانستیم و صلح انگاشتیم».
اما نباید فراموش کرد آنان که نقش منتقد را بازی می کردند، در عمل مقام طبیبی دردشناس و حاذق نبودند تا به کشف بیماری ها و راز مکتوم مرگ اصلاحات نایل آیند و نتوانستند نسخه شفابخشی برای مرهم نهادن بر زخم های به جا مانده از استبداد – این دیرپاترین سنت ایرانی - بر پیکر نحیف و رنجور «دموکراسی ایرانی» تجویز نمایند، و این چنین بود که نه نسخه تحریم دوای درد بود و نه تشکیل جبهه دموکراسی خواهی مرهم زخم.
اکنون اما و در زمانه پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری عصری دیگر آغاز شده است. عصری که تندرو و کندرو و رادیکال و مصلحت گرا و عمل گرا و میانه رو در آتشی که به کاشانه آمد، سوختند. اصلاح طلبان حکومتی این بار هم چون منتقدان، نه تنها سهمی از «جام می» نبردند، که خون دل نیز نصیب شان شد. طنز روزگار این است که این بار سهم هزینه ها در میان اصلاح طلبان بیشتر بود. آنان که زمانی منتقدان دموکرات خود را به رادیکالیسم متهم می کردند، اکنون خود با همان چماق تکفیر می شوند و نه تنها پاداشی بابت تشویق مردم به حضور در انتخابات – و بنا به تفسیر مقامات حکومت رای به مشروعیت نظام – نمی گیرند، بلکه متهم به براندازی نرم می شوند. بسیج طرفداران اصلاح طلب، عملا راهی در برابر «بسیج» حکومت به جایی نمی برد و اصلاح طلبان یکی از پی دیگری به زندان می روند و آن گونه که شنیده می شود، تحت فشارند تا با اعتراف به نقش شان در پروژه انقلاب مخملی، خط گیری از استکبار جهانی و تلاش برای براندازی نظمی مستقرکه خود بیش و پیش از همه در استقرار آن کوشیده اند، «آزاد» شوند.
در این عصر نه تنها حرمت جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین و مجمع روحانیون و دانشجویان پیر خط امام و «شیخ اصلاحات» و «سید خندان» و «نخست وزیر امام» خدشه دار می شود،«هجدهم برومری» های حامی احمدی نژاد، هاشمی رفسنجانی را نیز بی نصیب نمی گذارند و «ذخیره انقلاب» را عامل اصلی فساد در جمهوری اسلامی – یا به تعبیری که آنان را خوش تر آید؛ دولت اسلامی – می دانند، علیه جوادی آملی، استاد اخلاق حوزه علمیه قم، راه پیمایی می کنند و حتی هم پیمانان خویش همچون علی لاریجانی را از نیش و نوش خود بی نصیب نمی گذارند و اعضای کمیته منصوب به وی را «منافقان جدید» می نامند. به راستی در عصر جدیدی که آغاز شده است و بی شباهت به «ترومیدور» نیست، «چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟»
2- حدود نیم قرن پیش از این چریکی جزوه ای نوشت با نام «در رد تئوری بقا و ضرورت مبارزه مسلحانه». این جزوه چون کتاب مقدسی، راهنمای عمل تمامی آنانی شد که در پی مبارزه با استبداد پهلوی بودند. زیرا دیری بود که پیش بینی مهندس بازرگان به واقعیت پیوسته بود و از آن جایی که رژیم مستقر عملا تمامی راه های قانونی برای اصلاح را بسته بود، نسل جدید در پی آن شد تا با شکافتن سقف فلک، طرحی نو دراندازد. اکنون اما دیری از آن زمان گذشته است و نسل جدید می داند که هزینه های یک انقلاب در شرایط فعلی، بسیار زیاد است. شاید بار دیگر ناگزیریم که هم چون لنین، رهبر انقلاب اکتبر، از خود بپرسیم«چه باید کرد؟»
طبیعتا پاسخ به این سوال، هم جواب روشنی دارد و هم جوابی ندارد: سهل و ممتنع. سیاست ورزان امروز به دنبال اصلاح امور از راه های مسالمت آمیز و با کمترین هزینه ممکن هستند و البته بدون خشونت: خشونت خط قرمز نیروهای اصلاح طلب است. اما سوال اصلی در همین جواب نهفته است:چگونه باید دست به اصلاح زد وقتی مفر و منفذی برای اصلاح وجود ندارد؟ چگونه می توان بیماری را درمان کرد، آن هنگام وی به بیماری خویش اعتقادی ندارد؟ از سویی دیگر اگر ادعای میرحسین موسوی و دیگر بزرگان اصلاحات مبنی بر مخدوش بودن نتیجه انتخابات را بپذیریم، آیا می توان هم چنان به حرکت اصلاحی معتقد بود؟ آیا با چنین وضعی اصولا حرکت اصلاحی فایده ای هم دارد؟ به چه دلیلی از هم اکنون باید وارد نمایشی شد که پایان آن از هم اکنون مشخص است؟ آیا اصولا در این نمایش، فهم و شعور تماشاگران به سخره گرفته نمی شود؟
از سوی دیگر اگر فعالیت ها را معلق یا تعطیل کرد، چه اتفاقی می افتد؟ آیا عدم فعالیت جناحی از حاکمیت، باعث مشروعیت زدایی از آن می شود؟
3- شاید اکنون مجالی برای بحثی تئوریک درباره اصلاح و ضرورت آن و هم چنین امکان یا امتناع آن نباشد، اما نکته ای را نباید فراموش کرد: اگر زمانی بحث از عمق دموکراسی و زمانی دیگر بحث درباره شکاف دموکراسی - استبداد بود، بحث امروز درباره ایجاد فضای بازی است. اکنون زمانه ای است که نهادهای داوری، خود در مقام بازی گر عملا به کمک حریف آمده اند و با زیرپا نهادن تمامی قواعد بازی، آن چنان که خود مایل اند، عمل می کنند. اصلاح طلبان، تحول خواهان و نیروهای دموکراسی خواه، اکنون تنها با یک جناح سیاسی رو به رو نیستند، بلکه با تفکری مواجه اند که با در دست رفتن تمامی شاهرگ های قدرت و ثروت، عملا در پی مستحیل کردن «جمهوریت» و ایجاد «دولت اسلامی» است. این تفکر اکنون با توسل به امکاناتی که در اختیار دارد، در بسیاری از نهادهای مختلف نظام نفوذ کرده و آن ها را به حیاط خلوت خود تبدیل کرده است و برای رسیدن به هدف خود، از اجرای هرگونه روشی، هیچ ابایی ندارد. این گونه است که اکنون شاهد غیبت نهادهای بی طرف در نظام هستیم.
در غیاب نهادهای داوری بی طرف، امکان بازی عملا از طرف مقابل سلب می شود، مگر آن که بتوان مطمئن بود با ورود به بازی، می توان گامی به پیش برداشت، بی آن که چند گام به پس نهیم. اکنون اصلاح طلبان باید پاسخ دهند که در شرایط فعلی و در نبود هیچ گونه نهاد بی طرف، حضور در صحنه عملا چه نفعی می تواند برای آنان و پیشبرد دموکراسی در ایران داشته باشد؟ آیا واقعا وقت آن نرسیده است که یک بار برای همیشه اصلاح طلبان قاطعانه تصمیم بگیرند و با انتخابی صحیح، راهی به سوی مردم بگشایند؟ آیا اکنون زمان دل بریدن از حکومت و دل بستن به مردم نیست؟

۲۰۰۸/۱۰/۲۷

دعوت به مراسم کاندیداتوری عبدالله نوری

این یک کارت دعوت برای شماست؛ شمایی که نگران آینده‌ی کشور هستید و چشم به انتخابات ریاست‌جمهوری دوخته‌اید.
همین تو، خود خودت؛ تویی که گمان می‌کنی جنبش اصلاحی باید "ایده و آرمان" داشته باشد و بُرنده پیش رود.
این "کارت دعوتی" برای همه‌ی ماست؛ من و تویی که به تجربه‌اندوزی از گذشته‌ی جنبش‌های اصلاحی ایران امیدواریم و به پویش دوباره‌ای اما این‌بار "مقاوم و ایستاده" می‌اندیشیم...
همه‌ی آن‌هایی که نسبتی با جریانی چنین می‌بینند و از کاندیدایی پشتیبانی می‌کنند که پشت درب کاخ قدرت به التماس نمی‌ایستد، دعوت هستند به هم‌فکری و هم‌اندیشی.
به ما یک ایمیل ساده بزنید، تنها یک ایمیل، تا خیلی سهل و آسان ارتباط برقرار شود. قرار است کنش‌گران مجازی امیدوار به آغاز راهی تازه با "عبدالله نوری" خیلی زود گرد هم آیند تا سامانی به تکالیف خود ببخشند و تفاهم و توافق کنند. از این غافله جا نمانید!
این کارت دعوت شماست، ایمیل بزنید تا خیلی زود هم را ببینیم.
همین الان گام نخست را با نوشتن نامه‌ای کوتاه به Tragedy_In_Iran@Yahoo.Com بردارید، بی‌صبرانه منتظر شما هستیم.

۲۰۰۸/۹/۳۰

دست در دست هم دهیم به مهر / عبدالله خویش را کنیم کاندیدا!


علی انجم روز عزیز در وبلاگش پستی گذاشته و پیشنهاد داده که طرفداران عبدالله نوری در سراسر کشور دور یکدیگر جمع شوند و به هر حال با ایجاد جمع های اینترنتی و ... فعالیت های خود را آغاز کنند. طبیعتا در گیلان هم این اتفاق باید بیفتد و حرکتی انجام شود. اما فکر می کنم باید از طرف سازمان ادوار از این حرکت حمایت شود. حرکتی که به طور حتم می تواند بسیار مفید و موثر باشد. این اثر نه تنها برای عبدالله نوری و طرفدارانش، که برای بقیه کاندیداها هم هست. این که ما نظرات و انتظارات خود را از کاندیدای مطلوبمان بیان کنیم، به طور حتم می تواند در موضع گیری بقیه کاندیداها موثر باشد. مساله ای که هم به نفع ماست و هم به نفع آن ها....
از این بحث ها بگذریم. همه این چند خط برای این بود که بگویم از همه آنان که در گیلان ساکن اند و مایل به کاندیداتوری عبدالله نوری اند و یا از اصلاح طلبان دل زده اند و ... به این حرکت بپیوندند.

۲۰۰۸/۹/۱۸

بزنگاه «بزنگاه»


خبر اول: دستور توقف پخش سریال «بزنگاه» صادر شد.
دلیل: نمونه‌هايي از بخش الفاظ ركيك و زشت در سريال بزنگاه آن هم در بهترين ساعت معنوي ماه مبارك رمضان از قبيل: «خفه شو، اينقدر زر نزن، ميترسم خريتش كار را خراب كنه، گاز بده لعنتي، تو كپه مرگت روبذار، درسته گاهي من خلم ولي تو هميشه خلي، حرف زيادي نزن، چه مرگته، اينا رو از كدوم گوري پيدا كردي، اي يارو عوضي، تا آن روي سگ من را بالا نيومده، آشغال‌بر، مرتيكه مزاحم، برو گم‌شو، احمق‌هاي ديونه و نمايش حركات ناپسند از قبيل بازي با انگشتان دست كه در عرف نماد و يا معناي زشتي را متبادر مي‌كند، انتخاب سوژه مكرر آبريزگاه و دستشويي، توهين به والدين كه در دستشويي مي گويد: «اينجا بوي آقاجون رو ميده» اشاره نمودند كه در تضاد آشكار در ايفاي رسالت فرهنگي سازمان صداوسيما است.

همین جوری نوشتم، از باب هماهنگی مدیران.

۲۰۰۸/۹/۱۱

سوال

یک سالی هست که سوالی برام پیش اومده: این قضیه "فعالان هویت طلب" که امثال این خانم مطرح می کنند، چیه؟ یعنی چی؟ هویت طلب؟!
مثلا من که از این گرایش ها ندارم، هویت طلب نیستم؟

۲۰۰۸/۹/۸

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

یکی دوسال پیش – شاید هم بیش تر – قصد داشتم گفتگویی با عباس عبدی داشته باشم. در آن زمان نه وبلاگ عبدی راه افتاده بود و نه هفته نامه ای چون شهروندامروز که تقریبا هر هفته مطلبی از عبدی را منتشر کند. عبدی در آن زمان بسیار کم تر به اعلام مواضع خود می پرداخت. به هر حال برای مصاحبه یک هفته ای پاپیچ عبدی شدم؛ از من اصرار و از عبدی انکار، تا این که یک روز عبدی گفت: – نقل به مضمون – " حالا بگو ببینم چه سوالاتی داری؟" من هم ذوق زده تصور کردم که وی درخواست مصاحبه را پذیرفته است. یکی یکی سوالات را مطرح کردم و عبدی هم با همان لحن نیش دار خود پاسخ سوالات مرا داد. ( مصاحبه بدون نیاز به فیلترشکن) من هم راضی و خوشحال از این که مصاحه ای داغ انجام داده امکه در آن حسابی اصلاح طلبان و اصول گرایان و احمدی نژاد و گنجی مورد تخت عبدی قرار گرفته اند،مصاحبه را فرستادم. اما بعد از این که مصاحبه منتشر شد، عبدی با من تماس گرفت و شاکی بود از این که نظرات غیررسمی وی را به عنوان مصاحبه ای رسمی منتشر کرده ام. بعد از آن نیز وی هرگز در هیچ زمینه ای درخواست های گفتگوی من را نپذیرفت، گرچه همواره با خوش رویی پذیرای من بود.
تا چند وقت پیش تصورمی کردم که درباره این مصاحبه حق با من است و هیچ اشتباهی را مرتکب نشده ام.اما زمانی که درباره همین جریان از یکی از استادان مسلم روزنامه نگاری – که البته سال هاست در ایران ساکن نیست – سوال پرسیدم، وی حق را به عبدی داد. در آن زمان خبری داشتم از گفتگوهای سیدمحمد خاتمی در یک محفل کاملا شخصی که قصد داشتم گزارشی بر مبنای همان ها بنویسم که با توضیحات این شخص قانع شدم.
این همه را که گفتم قصدم خودنمایی یا مسایل این چنینی نبود، بلکه بیشتر بر آن بودم تا به اتفاقاتی بپردازم در چند روز اخیر و بعد از نوشته اخیر اکبرمنتجی دروبلاگش مبنی بر حمایت غلام حسین کرباسچی دبیرکل حزب کارگزاران از مهدی کروبی، به وجود آمده است. مساله ای که مورد استقبال رسانه هایی چون کیهان و خبرگزاری فارس هم قرار گرفته است.
بحث من در این جا چرایی صحبت کرباسچی نیست، بلکه سوال این است که اکبر منتجبی به عنوان روزنامه نگاری که "اصلاح طلب" شناخته می شود، چه قصدی از نوشتن چنین مطلبی داشته است؟ دلیل نوشتن گزارش های متعدد و پی در پی درباره خلف وعده کردن "یاران خاتمی" در انتخابات مجلس هشتم و هم سویی با نظرات حزب اعتمادملی از سوی وی و مجموعه شهروندامروز چیست؟
فکر می کنم منتجبی یکی از مهم ترین اصول روزنامه نگاری را – که همان رازداری باشد – فراموش کرده است. بسیاری از افراد در نهان حرف هایی را به روزنامه نگاران مورد وثوقشان می زنند که احتمالا انتشار آن ها، می تواند مملکتی را دگرگون کند. واقعا باید همه این حرف ها را در عرصه ای چون وبلاگ که امروزه از فراگیرترین رسانه های جهانی است، نوشت؟
شاید من اشتباه می کنم، اما فکر می کنم در صحنه سیاسی ایران امروز، میان "روشنفکر"،"سیاست مدار" و "ژورنالیست" عملا هیچ مرزی وجود ندارد. شاید به همین دلیل باشد که روزنامه نگاری زمانی در ستاد فکر هاشمی رفسنجانی حضور دارد و بعد از شخص دیگری حمایت می کند و .... این قصه سر دراز دارد.
دلم می خواهد نظرات دوستان را هم در این زمینه بدانم. واقعا ما مجاز به بازگو کردن همه حرف هایی که می شنویم هستیم؟

۲۰۰۸/۹/۱

سیدمحمد خاتمی؛ چگونه کاندیدایی

1- این روزها که می آیند و می روند، صفحات روزنامه های اصلاح طلب شاهد جنگ های قلمی و لفظی آنانی است که خود را اصلاح طلب نامیده اند و درباره کاندیدای – کاندیداهای - مورد نظر خویش، سخن ها می رانند و از هم اکنون اسب پیروزی را زین کرده و نه تنها خود را پیروز عرصه انتخابات ریاست جمهوری می دانند، که در فکر تشکیل دولت ائتلافی هم هستند. جالب آن که بسیاری از این دست مطالب از سوی آنانی نگاشته می شود که پیش از این به مرثیه سرایی بر کالبد اصلاحات می پرداختند.
می گویند و می گوییم و می بینیم که در جریان اصلاحات، هنوز سرگشتگی درباره انتخابات ریاست جمهوری وجود دارد. کاندیدای مورد اجماع همه گروه ها، هنوز ظهور نکرده است، برنامه های منسجم و از پیش تدوین شده ای وجود ندارد، رابطه منسجم و قابل ذکری با بدنه اجتماعی از محالات است، رسانه حای حامی اصلاح طلبان در اقلیت مطلق اند و ... در این شرایط است که اسم ها یکی یکی ردیف می شود: سیدمحمد خاتمی، مهدی کروبی، حسن روحانی،محمدعلی نجفی،محمدرضا عارف و ... این لیست شاید هر روز بلندتر از روز قبل باشد.
این نوشته اما نه در پی نقد عملکرد و گفتار اصلاح طلبان در هشت سال بر سریر قدرت بودنشان است و نه در پی آن است تا به ارائه راهکارهایی برای پیشبرد جنبش اصلاحی برای حاملان آن بپردازد. گرچه هر چه هم بگوییم که ما را با آن قوم سر و کاری نیست، در و دیوار گواهی بدهند کاری هست! آن چه امروز در پی آن هستم، تبیین و شاید هم تحلیل دلایل آنانی است که برآنند تا به هر صورت ممکن، سیدمحمد خاتمی رییس جمهور پیشین را بار دیگر وارد عرصه انتخابات کنند.
البته این نوشته نیم نگاهی هم به نوشته آقای "عماد بهاور" با نام "عبدالله نوری، چگونه کاندیدایی" هم دارد و در پی بررسی بعضی گزاره های طرح شده در نوشته ایشان است.
2- برای شروع بحث، شاید بد نباشد از محل نزاعی شروع کنیم که سال هاست جریان اصلاحات با آن دست به گریبان است و دوازده سال پس از شروع و سه سال بعد از فترت جنبش اصلاحی این مرز و بوم، هنوز راه حلی برای آن یافت نشده است: اصلاحات چیست، اصلاح طلب کیست؟ در پاسخ به این سوال، هر طیف و گروهی از ظن خود پاسخی ارایه کرده است و همان را نیز مبنای عمل گروهی خویش قرار داده است. لذا تا زمانی که "سران اصلاحات" – چه کسانی؟ - پاسخی روشن و مستدل ارایه نکرده اند، مجبوریم همه آنان را که خود را اصلاح طلب می نامند، بپذیریم: در این تعریف یکسر اصلاح طلبی به سازمان ادوار تحکیم وحدت ختم می شود وسر دیگر به حزب اعتماد ملی، در یک سوی میدان حزب مشارکت و سازمان مجاهدین را داریم و در سوی دیگر مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، این گونه حتی دو منتهی الیه اصلاح طلبان یکی به نهضت آزادی و فعالان ملی – مذهبی می رسد و یکی هم به مجمع روحانیون مبارز و مجمع نیروهای خط امام.
وقتی طیف اصلاح طلبی را این چنین – به زبان عامیانه – گل و گشاد تعریف کنیم، نمی توانیم انتظار داشتیم که همه این طیف ها، با یک دستور تشکیلاتی و یک فرمان، به دستورات گردن نهند و رویه ای واحد را در پیش بگیرند. وقتی اصلاح طلبی و اصلاحات به این گونه تعریف شد، به تعداد احزاب، روش اصلاحی وجود خواهد داشت. در این معنا نتیجه آن می شود که باید از معرفی کاندیداهای حزبی – به هر تعداد – استقبال کرد،زیرا این امر بیش از پیش موجبات حزبی شدن جامعه را فراهم می آورد. ضمن آن که احزاب با داشتن شعارهای مشخص در زمان انتخابات، بعد از پیروزی احتمالی باید پاسخگوی عملکرد خود باشند.
اما عرصه واقعیت اجتماعی، عرصه دیگری است. تشتت آرا در میان اصلاح طلبان و معرفی نامزدهای متعدد، یکبار تجربه تلخی را در 27 خرداد سال 84 موجب شد، به گونه ای که هنوز هم اصلاح طلبان در کنار تحریمیان، عدم اجماع میان خود را از دلایل اصلی شکست در انتخابات نهم ریاست جمهوری می دانند. این جا است که بحث کاندیدایی که مورد اجماع نسبی گروه های سیاسی باشد و قادر به پیشبرد اهداف اصلاح طلبی نیز باشد، مطرح می شود و محل نزاع نیز درست در همین جاست.
با فرض این که گروه های سیاسی فعال در عرصه سیاسی، خواستار حضور در انتخابات هستند به بررسی دو کاندیدای مطرح این روزها که یکی از سوی "اصلاح طلبان پیشرو" و دیگری از سوی "تحول خواهان" مطرح شده است، می پردازیم: سیدمحمد خاتمی و عبدالله نوری.
3- آنان که در چند انتخابات اخیر دست به تحریم انتخابات زدند، بر این اعتقادند که با توجه به ساختارهای حقوقی و به خصوص "حقیقی" موجود، امکان سیاست ورزی درون حاکمیتی، اگر نگوییم غیرممکن، که بسیار دشوار و با نتیجه ای بسیار اندک همراه خواهد بود. تجربه دوره دوم ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی و همچنین 4 سال مجلس ششم مبین این امر است. کسی بر آن نیست تا بگوید که دولت و مجلس اصلاحات هیچ گونه دستاوردی نداشته است یا آن که اوضاع در دوران اصلاحات بغرنج تر و مشکل دارتر از زمان فعلی بوده است، اما واقعیت این است که نتیجه آن چه در دوران اصلاحات انجام شد، بسیار کمتر از میزان مورد انتظار و شعارهای مطرح شده بود. نمونه بارز این مساله هم عدم تشکیل نهادهای مدنی پایدار بود. اصلاح طلبان حتی موفق نشدند که بر بسیاری از شعارهای انتخاباتی خود جامه عمل بپوشانند. اکنون و برای انتخابات ریاست جمهوری، باید دید دلیل این امر چه بود؟ مشکلات ساختارهای حقیقی و حقوقی قدرت یا ضعف اصلاح طلبان؟ این جاست که مشخص می شود" چه رازی در آمدن خاتمی نهفته است که اين چنين مخالفان را به هراس افکنده است."
آنان که سیدمحمد خاتمی را برای کاندیداتوری معرفی کرده اند، هنوز توضیح نداده اند که خاتمی 88 چه تفاوتی با خاتمی 76 دارد؟ آیا خاتمی برای پیشبرد اهداف اصلاح طلبی راسخ تر شده است؟ آیا این بار در مواجه با مشکلات و موانع قرار است مواضع جدیدی اتخاذ کند؟ آیا این بار می تواند در مقابل ردصلاحیت های گسترده – هم چون مجلس هفتم – مقاومت کند؟ ایا قادر است انتخاباتی برگزار کند که باعث حرف و حدیث های فراوان – هم چون انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری – نشود؟ قادر است به عنوان مجری قانون اساسی و نفر دوم کشور در مقابل بازداشت های گسترده فعالان سیاسی،کارگری، دانشجویی،زنان و ... ایستادگی کند؟ خاتمی آیا اکنون قادر است در مقابل قوه قضاییه که برخلاف قانون اساسی دست به تعطیلی مطبوعات زد، ایستادگی کند؟خاتمی به عنوان رییس شورای عالی امنیت ملی کشور می تواند درباره موضوعات مهم سیاست خارجی کشور هم چون بحث هسته ای، رابطه با آمریکا و ... خود براساس تفکرات حامیانش تصمیم گیری کند؟
این سوالات در حالی مطرح می شود که سوالات زیادی درباره وضعیت فعلی کشور نیز وجود دارد. محمدستاری فر، رییس سازمان برنامه دولت خاتمی، در مصاحبه ای صراحتا اعلام کرده است که ترمیم اقتصاد کشور با توجه به انحراف های دولت، حداقل15 سال زمان می برد تا به وضعیت سال 84 برسد. اصلاح طلبان اگر هم چون ستاری فر فکر می کنند، باید توضیح دهند که در این صورت چگونه قادرند در مقابل مطالبات روزافزون اقتصادی ملت ایستادگی کنند و اگر مخالف حرف وی هستند، چرا تاکنون در این باره اظهارنظری نکرده اند؟ دوستانی هم چون آقای بهاور که به راحتی صحبت از هر کاندیدایی جز خاتمی را در ابتدا مورد تخطئه قرار می دهند، لطف کرده و پاسخی به این سوالات بدهند. اگر هم چون آقای شیرزاد پاسخشان این است که ما خاتمی را در حداقل شرایط می خواهیم، باید گفت خاتمی در آن وضعیت نه رییس جمهور مقتدری بود و نه رهبری مناسب برای جنبش اصلاحات. همین مساله نیز باعث روی گردانی طبقه متوسط مدرن از خاتمی و اصلاح طلبان شد. تعلل، سستی و ضعف خاتمی باعث شد تا اصلاحات اکنون هم چون بیماری در حال احتضار به سر برد – اگر هم چون سعید حجاریان معتقد نباشیم که اصلاحات مرد.
با این وضعیت حضور خاتمی، با توجه به سوابق وی و همچنین استدلال های حامیانش برای حضور مجدد وی در انتخابات، بدترین سم برای جنبش اصلاح طلبی است. اگر اکنون افرادی هستند که به ضرورت کار حزبی، انسجام تشکیلاتی، توان مندسازی تئوریک و ... برای مقابله و حل مشکلات معتقد هستند – و یا می شوند – حضور خاتمی عملا تمامی این مسایل را منتفی می سازد. خاتمی نشان داده است که مرد دوران گذار و بحران نیست، بلکه مردی است برای دوران تثبیت. همان طور که نگارنده به شخصه اعتقاد دارد عدم حضور خاتمی نه تنها اصلاح طلبان را دچاتر بحران و بن بست نمی کند، بلکه اتفاقا درهای جدیدی را نیز به سوی آن ها می گشاید. زیرا با حضور خاتمی تمامی ضعف ها و کمبودها و نقایص فراموش می شوند و با گشذت زمان تبدیل به دردهای مزمن غیرقابل درمان می شوند.
با تمام این اوصاف، هیچ کس به طور مطلق با حضور خاتمی مخالفتی ندارد، همان طور که مخالفت ها جنبه شخصی نیز ندارند. اگر واقعا خاتمی و حامیانش در خود این قدرت و توان را می بینند که درباره چند مساله محدود، تضمین های اجرایی لازم را بدهند و واکنش های خود را درصورت مخالفت با آن ها نیز ارایه کنند، همه تحریمیان به طور قطع و یقین به حمایت از آقای خاتمی و دوستانشان خواهند پرداخت.
4- در این شرایط است که معرفی کاندیدایی چون عبدالله نوری، اهمیت می یابد. عبدالله نوری در این جا تنها نقش یک نماد و سمبل را دارد. نمادی که قادر است آنانی را که به سیاست ورزی به شیوه احزابی چون مشارکت و سازمان مجاهدین اعتقادی ندارند به دور خود جمع کند. و البته نباید کتمان کرد که انتخاب وی نیز بسیار هوشمندانه بوده است. وی به عنوان اولین وزیر کشور دوران اصلاحات و بعدها به عنوان مدیرمسوول روزنامه خرداد، نقش به سزا و غیرقابل انکاری در پیشبرد اصلاحات بوده است. نوری حتی بعد از سکوت و انزوای اجباری پس از زندان نیز، رابطه خویش را با سیاسیون و روشنفکران قطع نکرد. جلسات آخر ماه در منزل نوری، پناهگاه و ملجایی بود برای روشنفکرانی که از هر نوع تریبون و رسانه ای محروم بوده اند. کاندیداتوری عبدالله نوری بیش از آن که برای رسیدن و ورود به قدرت باشد، برای آن است تا محوری مستحکم به وجود آید که بتوان نیروهای دموکراسی خواه و معتقدان به فعالیت در جامعه مدنی را در آن مجتمع کرد. جامعه مدنی همان حلقه گمشده ای است که طرفداران حضور خاتمی در انتخابات تاکنون به آن بی توجه بوده اند. در هنگام حضور در قدرت، تمامی توجهات به جامعه مدنی در حد حرف باقی ماند و پس از آن نیز عملا جامعه مدنی در گفتمان این دوستان به قهقهرا رفت.
حتی اگر بر فرض – فرض محال، محال نیست - عبدالله نوری به عنوان ریاست جمهوری دست پیدا کند، با توجه به سابقه رفتارها و مواضع وی می توان به روشنی نشان داد که وی در مقابل کارشکنی ها نه تنها سکوت نمی کند، بلکه برای از میان برداشتن آن ها نیز اقدام خواهد کرد. یعنی آن چه که اتفاق افتاده است، این است که در عبدالله نوری توان و اراده تغییر ساختارهای غیردموکراتیک قدرت وجود دارد.
با این صحبت ها، این که طرفداران عبدالله نوری را به "باز" تشبیه کنیم و خود را "کبوتر" بنامیم، چیزی جز افتادن در دامی نیست که توسط اقتدارگرایان نهاده شده است. اگر طرفداران خاتمی می توانند با متهم کردن طرفداران نوری به تندروی، آن ها را وادار به سکوت کنند – اگر نگوییم آن ها را طرد و حذف کنند – طرفداران کروبی نیز قادرند اتهامی مشابه را به حامیان خاتمی وارد سازند. این گونه تقسیم بندی ها و خط کشی ها در دوران اصلاحات نیز مکرر انجام شد و نتیجه ای جز آن چه که امروز شاهدیم در بر نداشت.
5- نکته آخر اما از جنس دیگری است. آقای بهاور و بقیه دوستان معتقد به حضور آقای خاتمی، از لفظ "تحریم" برای تحقیر آنانی استفاده می کنند که اصلاحات را هم چون روش می خواهند و نه هدف؛ اگر از تبعات حقوقی چنین لفظی چشم پوشی کنیم. آنان این افراد را به گونه ای ترسیم می کنند که گویا عافیت طلبانی هستند خیال پرداز و تنها در فکر تحقق محالات سیاسی اند و چیزی از دردهای جامعه و مشکلات سیاسی امروزنمی دانند. به بیان دیگر از نظراین دوستان همه آنانی که راه عدم شرکت در چند انتخابات گذشته را در پیش گرفته اند، از اعضای حزب"بی خیال دموکرات" هستند. آنان که در عرصه سیاسی حضور فعال دارند، در مقابل موارد نقض حقوق بشر و مطبوعات و ... موضع گیری می کنند، به بحث مدام و مداوم درباره اوضاع سیاسی کشور می پردازند را نمی توان با چوب تکفیری همچون "تحریم" راند، همان طور که نمی توان آنان را خائن،معتقد به انقلاب و خشونت و یا هم مسلک "تندروهای درون حاکمیت" خواند.
6- دوستان مشارکت و سازمان مجاهدین به چه دلیل راه عدم شرکت در انتخابات مجلس هفتم را در پیش گرفتند؟"به دلیل ردصلاحیت کاندیداهای مطلوب" و چرا طیف های دیگر را به عدول از مواضع اصلاحی در آن انتخابات متهم می کنند؟"به دلیل شرکت در انتخاباتی که فاقد معیارهای یک انتخابات استاندارد بود."
اکنون نیز گروهی سیاسی در جامعه وجود دارند که کاندیدای مطلوبشان کسی نیست جز "عبدالله نوری" و در صورت عدم حضور وی، معتقد به شرکت در انتخابات به دلیل عدم حضور"کاندیدای مطلوب" نیستند. به همین سادگی!
بازتاب:

۲۰۰۸/۸/۱۴

آزادی؛خجسته آزادی...


آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم، از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای تا سر در قفای آزادی
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله می کند دایم، بر بنای آزادی
در محیط طوفان زا، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین
می توان ترا گفتن پیشوای آزادی
فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال جان فدای آزادی

۲۰۰۸/۸/۵

تاوان یک عقیده

مطلبی از: عزیز قاسم زاده لیاسی
پاسخی به آقایان آرش بهمنی, سهیل سجودی وعلی انجم روز
***
روزی که تصمیم به نگارش مقاله ی ((تعارض شعار ذهنی و شعائر عینی )) گرفتم آن هم در روایتی غیر همسو با اکثریت مدافعان تساهل و نسبیت و آزاداندیشی و پلورالیزم و مدارا پیرامون حادثه ی زنجان ، گمان این همه بی مدارایی با خویش را نمی بردم هر چند که حدس می زدم تیرهای ملامت و نقد از کمان نه به قصد تهدید که به قصد تحذیر رها شود امّا اینک به همت و کوشش دوستان دریافتم که به قول مرحوم سعیدی سیرجانی ((دست کم مستحقم که دوازده بار اعدامم کنند )) جالب توجه اینجاست که مطلب مورد نظر را برای آقای راستی ایمیل کرده بودم و مثل اکثر اوقات ظاهراً صلاح در عدم چاپ آن بوده است امّا نمی دانم که چطور و با چه مکانیزمی و بدون هماهنگی با صاحب متن در وبلاگ دوستان قرار گرفت. اکنون انتظار می رود همان طور که مطلب و مقاله ی اول را در کنار دو نقد آتشین و نظرهای آغشته به توهین و تحقیر دوستان دیگر را در وبلاگشان نهادند مطلب و مقاله ی کنونی را نیز به طور کامل و بدون سانسور انعکاس دهند تا آنگونه که خواسته اند و دوست می دارند سیه روی شوم. باید اذعان کنم که پاره ای از ناصحان و نیک خواهان در گفتارها ی خصوصی تحلیل و تبین مرا از آن واقعه برنتافتند و پیش از آنکه دوستان در جلوت تخریبم کنند آنان در خلوت تادیبم نمودند. تحلیل یک واقعیت می تواند برخوردار از اشتباه محاسباتی و ارزیابی ناصحیح از شرایط سیاسی باشد. ولی مفروض من در آن مقاله اساساً این نبود و من در مقام چگونگی بهره برداری بهینه از یک اتفاق سیاسی معین نبودم و به نظر می رسد آگاهانه و عامدانه انگشت تغافل بر آن نهاده شد. مفروض اصلی من در آن مقاله آن بود که دوستان حرمت نظری و فکری پاره ای از تئوری ها را پاس نداشته اند و به سیاق و شیوه ی جبهه ی رقیب عمل نمودند و حق آن بود که دوستان نیز اثبات کنند که چنین نکرده اند و به لحاظ حقوقی مدعیات من مردود و بر سبیل خطاست و یا بر اساس ادله های فقهی و عرفی و حقوقی کم دانشی ام موجبات فراهم آمدن نتیجه ای عقیم از مقدمه ای سقیم گشته است. اگر دوستان دوست می دارند که از مکنونات قلبی و قضاوت درونی من از آن حادثه با خبر شوند بحثی است و اینک من به لحاظ حقوقی به شیوه ای استناد کرده ام که می تواند محل ایراد باشد، بحث دیگری است و اینکه اساساً باید از این امر بهره ای می جستیم و یک بار دیگر اقتدارگرایان را محکوم می کردیم باز بحثی دیگر است. از اینکه دوستان با شاقول و اسطرلاب روشنفکری خدمات بی مزد ومنت مرا به اقتدارگرایان رصدافکنی کردند و تاریکی ها را زدودند و آفتاب حقیقت را علنی ساختند و برای مزید تاکید و اقناع مخاطب سر دبیر محترم گیلان بهتر در فراز و عنوان مقاله ی خود لازم دیدند مرا با نواخت ((خادمان بی مزد و منت اقتدارگرایان)) شرمنده ی این همه جود و کرم خویش نمایند و انواع رذیلت های متکثر مرا بی اجر و پاداشی بر ملا سازند و در مقام طبیبی دردشناس و حاذق به کشف این همه بیماری و راز مکتوم آن نائل آیند، خدای را شاکرم . شاید هدیت این همه جود ان است که چندی ترک عقل نموده بودیم و رسم عشق آغازیده بودیم و بی مزد و منت و بی محاسبه ی سود و زیان دست به قلم می بردیم و اینک سراوار آنیم که چون قلم دود دل به سر بریم و به چشم حقارت نگاه در من مست افکنند که آبروی شریعت برده ایم. پنداشتیم .که درخت دوستی کاشته ایم و باید در انتظار بمانیم تا بر کی دهد؟ غافل از اینکه:
شیوه ی چشمش فریب جنگ داشت ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
تردیدی نیست که قلمم ممکن است پریشان باشد ، کلامم ممکن است نقصان داشته باشد و استدلالم ممکن است بر سبیل خطا استوار باشد و پاسداری از حقیقت و مصلحت را معکوس نموده باشم و شیوه ی دفاع یا نقد من در حادثه ای برخوردار از خطاهای تصادفی و یا سیستماتیک باشد. امّا می توانم با صدای بلند بگویم که هر چه نوشته ام به حکم قضاوت درون نوشته ام و اگر عزیزی مرا انذار دهد که خطا بر قلم صنع رفته است می تواند امیدوار باشد که در بحث و گفتگویی عقلانی قانعم سازد که از خودرایی دست بردارم. امّا آنچه که شگفتی مرا بیش از همه برانگیخت مکتوم ماندن آن چون رازی تودرتو و مبهم بر دوستانی بود که قصد و عزم آن داشتند که آموزش نقد به جای تخریب را به من آموزند و برای رسیدن به این مقصود نیکو فهرست بلند بالایی چون ((هم سخنی با اقتدارگرایان))، ((نقش وکیل مدافع اقتدارگرایان))، (( هم صدا با اقتدارگرایان)) ، (( حب و بغض شخصی داشتن))، ((خبرگزاری اقتدارگرایان)) ، ((نقش معلم اخلاق را بازی کردن))، ((کینه از گیلان بهتر))، ((خود را به خواب زده)) ، ((تصادفی نبودن شباهت جملات وی با علوم و دادستان زنجان)) ، ((برای منافع سیاسی و روزمره ی خود روزنامه و سردبیر را محکوم کردن)) ، ((کیهان نشین آشکارساز هویت و نیمه ی پنهان)) ، ((ترسو بودن)) و . . . . را برای محکوم کردن این درویش بی قبا و آموزش انشای نقد ، کریمانه و سخاوتمندانه تقدیمم داشتند. وقتی به این گشاده دستی وجود دوستان خوبم و کشف بی چون و چرای این همه رذیلت و ناپاکی در خویش نظر می افکنم نا خودآگاه به یاد این بیت افصح المتکلمین سعدی شیرازی می افتم:
تطاولی که تو کردی به دوستی با من من آن به دشمن خونخوار خویش نپسندم
تاکنون می پنداشتم که پیدایش علم هرمنوتیک از آن روست که متنی به دلیل برخورداری از رازهای اسطوره ای و یا قدسی و یا پیچش های ادبی، نیازمند بازخوانی و تفسیر دائم است. امّا اینک به همت دوستان آگاه شدم که خوانش یک متن با ابعاد معنایی معین و مشخص می تواند چه تبعات حیرت انگیز و رازورزانه ی محیرالعقولی فراهم آورد و در کشف و حصول اقسام و انواع رذایل وبیماری ها مفید افتد .اگر در متنی به صراحت اورده شود که((اینک کسانی که در مقالات متعدد از آزادی ،حقوق بشر، فردیت، حوزه ی خصوصی، تفکیک جایگاه متهم و مجرم و یکی ندانستن آن دو مفهوم و اثبات جرائم در دادگاه صالحه با حضور وکیل و هیئت منصفه وارائه ی ادله های متقن سخن رانده اند. از تجاوز استادی به شاگرد خود سخن می گویند وبرای اینکه صاحب این قلم به همسویی و همراهی با جفاکاران وخطاکاران متهم نشود، لازم می بیند تاکید کند که این نوشتار تنها قصد یادآوری مفاهیمی را دارد که به تعبیر تقی رحمانی بسیاری از آنها در ادبیات سیاسی ما مد می شوند و روزگاری هم ممکن است از بازار رونق بیفتند.))با این هرمنوتیک انحرافی مواجه می شوند که ((برای بنده جای تعجب است که چگونه ایشان چنین متنی را برای هفته نامه ی"گیلان بهتر"فرستاده اند; هفته نامه ای که بنا به ادعای ایشان دارای دست اندرکارانی است که نه چیزی از حقوق فردی و حوزه ی خصوصی وآزادی ها و.... میدانند و لابد هم عدم درک چنین مسائلی از جانب ما دلیل سرسنگینی ایشان با ما بوده است- و نه اندک تعلق خاطر به جنبش اصلاحی دارند.))خوانندگان دو گزاره ی فوق خود می توانند قضاوتی شایسته داشته باشند آیا چنان نتیجه ای از عبارت نخستین از منطقی استوار و مستحکم برخوردار است؟ در پیش نویس نقدها آورده اند که ((یکی از دوستان به نام آقای قاسم زاده که خود را از نیروهای ملی-مذهبی نیز می داند، با نوشتن مقاله ای معترض مطالب ما شد.))معنای ساده و صریح این سخن آن است که هرکس خود را منتسب به ملی-مذهبی ها بداند حق ندارد معترض مطالب ما باشد و برای اثبات آن نیز پیام های همراهانی با خود را نیز در وبلاگشان آورده اند و شگفت اینکه در آن مقاله حتی کلامی از این گروه سیاسی به میان نیامده بود.برخی از پاسخ ها به مقاله ی اینجانب بدین قرار است:
"مقاله ارزش جواب دادن نداشته و خودتان را ناراحت نکنید"((بچگی کرد ویک چیزی گفت این موضوع ربطی به موضوع ملی-مذهبی نداره و ایشان چون خودش هیچی نبوده خواسته پشت این نیروها سنگر بگیره و شلیک کنه))گفته اند:((نظر شخصیت خودتان را راجع به یک مطلب بیان کنید و معقولانه است که نامی از حزب مطبوع خود نبرید.))و یاد آور شده اند که ((هدفتان پناه گرفتن در پشت یک حزب است تا گمنامیتان پوشیده بماند))و تذکر داده اند که ((سخنگوی ملی-مذهبی ها نیستم پس مواظب ادبیات سیاسی خود باشم))وخواهان "برخورد قانونی حزب مورد نظر"با صاحب این قلم شده اند همچنین نوشته اند که ((آرش بهمنی عزیز شایسته بود که شما آقای قاسم زاده را به عنوان سخنگوی ملی-مذهبی ها به رسمیت نمی شناختید))و شگفتا که در مقاله ی مورد نظر چنان که گفتم حتی یک با ر کلمه ای به نام ملی–مذهبی نیامده است و کسی قضاوت خود را پشت این نیروها قرار نداده است و دوستان دوستان ما مقاله را نخوانده مرا مستحق عقوبت های بیکران خویش دانسته اند و منت خدای را که متن را نخوانده اینچنین سر سختانه با آن به دشمنی برخاسته اند, اگر به خوانش متن می پرداختند و با هر منوتیکی حیرت وار به آن نظر می افکندند، شاید نفس کشیدن ما را هم سهمیه بندی می کردند.در میان اظهار نظرهای مختلف اظهارات علی انجم روز چنان بوی صلح و وفا می دهد که مهر دگر کس را در دل نباید پرورید و دست عقل در آستین صبر باید برد و چیزی نگفت چه ایشان خون دل ها خورده اند تا مقالات بی سروته بنده را به چاپ نرسانند و درحد امکان طفلکی مقاومت کرده اند که مبادا جریده ی ایشان به کلام ناخوش من دریده شود.جناب انجم روز به عنوان سردبیر یک روزنامه با این ادبیات کسی را که روزگاری با او در یک خانه هم زیستی داشته است نوازش می کند : ((من نمی دانم درست است در باره ی فرد مورد ذکر این را بگم یا نه اما می گویم اگر گناه بود به گردن سهیل سجودی! بزرگترین مشکل این آقا با نشریه این بود که من همه ی مقالات وطویل و بعضاً بی سروته ایشان را نمی زدم اسحاق راستی پا در میانی می کرد بعضی را کار می کردم البته همه ی مقالات غیراستاندارد نبود.هیچ وقت عطش وی را برای اینکه حتماً عکسش چاپ شود یا مقاله ی بی سروته اش تیتریک شود یادم نمی رود!!! از همین رو کینه برداشت تازه من بسیار غیرحرفه ای تر از آرش نشریه در می آوردم و در بند توصیه ها بودم حالا آرش که اینطور نیست.احتمالاً کینه ها افزون تر است.بگذریم چون بیش از این توضیح دادن بیراه این فرد اصلاً بعیده این جوابیه ونظرات ما را بخوونه.))
من ایمان دارم هرکس که قلم به دست می گیرد و کلمه ای را در صفحه ی کاغذ به اهتزاز در می آورد عادلانه و نا عادلانه بودن آن را به روشنی بر آفتاب افکنده است.زیاد پیچیده نیست تا صمیمیت را از عداوت درنیابیم.در زیر کلمات و قلم نمی توان اغراض خود را پنهان نمود.وقتی می خواستی در رهگذر بلا گام نهی و یادی از بازرگان بزرگ کنی انجم روز نگران اطلاعات بود، وقتی می خواستی از مصائب آرش سیگارچی بگویی نگران دستگاه های امنیتی بودو اگر نبود اسحاق راستی معلوم نبود که تشتت قلم او تا کجا باید پیش می رفت یادم هست وقتی از او شکوه کردم که چرا عکس دکتر سروش و رحمانی اینقدر بد چاپ شده ،گفت همان یکبار هم زیادی بوده ،اطلاعات حساس است.نمی دانم چرا این شیر خفته آن قدر که نگران حساسیت اطلاعات بود به رنج بی شمار آزادی خواهان این سرزمین اندیشه نمی کرد.روزی و روزگاری علی انجم روز نوشت که روزنامه نگاری در این ملک خوش عاقبت نیست و در دیگر روزدر پاسخ ابطحی که گفته بودروزنامه نگاران گیلانی بیشترین فشار را تحمل می کنند از کدام فشار بر روزنامه نگاران گیلانی سخن گفت و از نقش و اهمیت پور عیسی در پاسداشت آزادی ها گفت حال آنکه همین انجم روز پیشتر با سر بریده در مجلس عاشقان می رقصید و با عتاب با پورعیسی سخن می گفت اما چه شد که صمیمیتی سخت میانشان در گرفت تاکنون برکسی هویدا نشده است.هم او بود که از کربلایی می خواست که گیلان بهتر باید تریبون روشنفکران باقی بماند پس باید در جریده ی دیگری قلم فرسایی کنی اما به هیچ توضیحی تیتر نخست خود را به او و سخنانش اختصاص می داد و مدیر کل محترم ارشاد نیز ستونی اختصاصی داشت اما از سردبیر سابق گیلان امروز آرش سیگارچی با آن هم رنج و درد یک کلمه حق نداشتی بنویسی!!! انجم روز اصرار می ورزد که "دغدغه ی عکس" داشته ام اگر چنین بوده حتماً از رذایل و بیماری است و باید به دفع و رفع آن بکوشم اما جهت یادآوری ایشان عرض می کنم که ایشان تنها سردبیری بود که در مقام میزبانی به سان میهمانان با خود رفتار می کرد برای خود در نشریه ای که سردبیر آن بود شان و احترام خاص قائل بود.آرشیو هفته نامه ی گیلان بهتر شاقول مناسبی است که نشان می دهد او چه اصراری داشت.در بیشتر شماره ها با عکسی در صفحه ی نخست تکرار آن در صفحه ی آخر بر پیش خوان مطبوعات برود و اینک برای بی اهمیت جلوه دادن نوشته ها و مقالات من راه تحقیر من و آن نوشته ها را در پیش گرفته که برخی از آن ها حد اقل برخلاف تمامی مقالات ایشان ساعت ها وقت برای بررسی و تحقیق آن ها نهاده شده بود و دارای رفرنس ومنابع مطالعاتی معین بود.البته یکی از همین مقالات بی سروته من که برای ایرج بسطامی عزیز نگاشته بودم در کتاب"سکوت گویا"در کنار مقاله ی استاد ارجمند پرویزمشکاتیان به طبع و چاپ رسیده است
بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم
صاحب این قلم تاکنون نه آشکارا در جایی بر جدایی و افتراق خود با گیلان بهتر تاکید نهاده بود و نه در خلوت و پنهانی با کسی آن را در میان نهاده بود ونه در فضا های مجازی حتی یک کلمه در نقد دوستان همتی گمارده بود.در برهه ای که آقای انجم روز سردبیر آن بود فداکارانه هر هفته راه انزلی تا رودسر و کلاچای را برای توزیع گیلان بهتر می پیمود و مبالغ فروش نشریه را تقدیم سردبیر محترم می نمود.عجیب آنکه هر هفته پول کرایه ی ماشینم بیش از بهای نشریه بود بابت انجام مصاحبه ها نیز از جیب خویش خرج می نمودم وسردبیر محترم چون تعلق خاطر مرا به هنر و هنرمندانی که افتخار شاگردی آن ها را داشتم دریافتند، تا آنجا پیش رفتند که برای تایپ آن هم نباید وقت نشریه را بگیرم!!! یادم می آید روزی در دفتر نشریه رو کردم به خانم تثبیتی و خواستم پاره ای ازغلط های املائی مصاحبه ام با هنرمند صاحب نام ایران استاد اکبر گلپایگانی را اصلاح نمایند. آقای انجم روز چنان برافروخته شدند و از ایشان خواستند که شما به موجب آنکه از من حقوق می گیرید مامورید فقط از فرامین من اطاعت کنید.برخوردهائی از این دست با بنده کم نبود.کم و بیش آن ها را با اسحاق راستی که من به قضاوت او درباره ی خویش هر چه باشد گردن خواهم نهاد، در میان می گذاشتم اما این نوشته ی تحقیر آمیز کنونی جناب انجم روز خود بهترین گواه و شاهداست که دیگر ادامه دادن در سایه ی دولت سردبیری ایشان برایم ممکن نبود.ضمن اینکه مواضع قلمی ایشان در ادامه شبهات آشکاری برانگیخته بودو وقتی در یک مقاله ی صریح و بی پرده خواستم به نقد او بنشینم اسحاق راستی عزیز قانعم ساخت که دیگربار پاسدار مصلحت باشم و اصرار نکنم که مقاله ام با نام خودم به طبع رسد و بنده نیز شرط تمکین و ادب تسلیم را به جا آوردم.وقتی آرش بهمنی آمد نا خودآگاه مشعوف گشتم که گیلان بهتر قرار نیست زین پس تنها تریبونی برای رمضان پور ها و مدارایی ها باشد.گفتم او آمده تا پرپرواز بگشاییم والحق نیز می توان کارنامه ی این دو سردبیر را به نقدو قیاس نشست.بهمنی هیچ گاه تشتت قلم نداشته و برای خوش خدمتی احدی قلم فروشی نکرده است .وقتی آرش آمد در خلوت شبانه ای با او درددل کردم و برایش گفتم که چه مصائبی بر من رفته است که پاره ی پیش از این به گفته آمد .به او گفتم که برای چاپ هر مصاحبه و یا مقاله ی سردبیر پیشین منت سر من می گذاشت.البته حق هم داشت.وقتی که می دید کوچک ترین چشم داشتی برای گرفتن هزینه های مصاحبه هایم نظیر مصاحبه با استاد گلپایگانی از او نداشتم.اما می توانستم با این کار وسیله ی خوبی برای تبلیغ نشریه اش باشم گرچه بی سروته بودم.یادم می آید عاجزانه از او خواسته بودم که بخش دوم مصاحبه با هنرمند بزرگ و مظلوم گیلانی علی جهاندار که آغشته به نامه ی تاریخی استاد شجریان به ایشان بود و برای اولین بار در مطبوعه ای می آمد را در صفحه ی کاهی نیاورد.اما ایشان از قدرت سردبیری خود استفاده نمودند و دعوای تکراری رمضان پور و کربلایی را برای چندین بار پیاپی در صفحه ی غیر کاهی آوردند و مصاحبه ی مرا قربانی کردند.برخوردهایی از این دست با کسی که نه تنها یک ریال بابت هیچ مقاله و مصاحبه نگرفت بلکه نزدیک یک سال برای توزیع نشریه از خویش هزینه نمود و در آخر هم اس ام اسی را از ایشان دریافت نمود که ((بی زحمت هر چی فروش کردی برسون گیرم)) نگارنده را بر آن داشت که حق خود بداند دیگر در جریده ای که نام ایشان به عنوان سردبیر حک شده قلم نزند.از فرط ناراحتی آن روزها اس ام اس ایشان را به آقای راستی نشان دادم .دوستان می توانند از آقای راستی بپرسند.اما از 18 فروردین سال جاری بود که بی آنکه جایی سخنی گفته باشم و یا نکته ونظری پیرامون دوستان وشخص آقای بهمنی در مطبوعه ای نگاشته باشم بی سرو صدا و بنا به دلایلی که در ادامه می آید پا در خانه ی گیلان بهتر ننهادم .اما مثل همیشه هر هفته نشریه را می خریدم ومی خواندم و لذت می بردم وتفاوت آشکار آن با دوره ی حکمرانی انجم روز وغنای افزون تر آن نسبت به گذشته امری نبود که برهیچ کس مکتوم بماند. بد نیست در این جا به این خاطره اشاره رود که وقتی عبدا...مومنی بعد از دستگیری چند روزه ی دوستان ادوار به گیلان آمده بود تا ملاقاتی با آن ها داشته باشد،آقای انجم روز به شدت سراسیمه ومضطرب بود و می گفت:مومنی طبرزدی باالقوه است و به من اصرار می کرد که هر چه زودترآن جا را ترک گویم که خطرناک است!!! و وقتی نجواهای اعتراضی او ارتفاع گرفت چون او گیلان بهتر را ملک خویش می دانست گویی نه اینکه آنجا دفتر ادوار هم بود و اسحاق راستی مدیر مسئول گیلان بهتر عضوی از این تشکیلات است –بابک مهدیزاده پرسش نیکی را با او در میان نهاد که چگونه یک تشکیلات نمی تواند با کادر مرکزی و سخنگوی خود یک جلسه ی ساده داشته باشد؟ انجم روز لحظاتی بعد عنان و طاقت از کف داد و این "شیر خفته " فرار را بر قرار ترجیح داد. باری آنچه که شگفتی مرا برانگیخت این بود که تحلیل ولوبه خطای سیاسی ویا حقوقی مرا به حساب حب وبغض بخوانند واقسام وانواع حملات و هجمات خویش را بر من روا دارند و مهر بگسلند و عهد بشکنند و فهرست بلند بالای جنایاتم را یادآور شوند تو گویی سعید امامی ها و لاجوردی ها بیشتر بر سر مهر با دوستان بودند و حق این کیهان نشین را باید تا غایت و نهایت پرداخت و او را سر جایش نشاند.پرسش اینجاست که اگر نقد رفتاری و محتوایی برخورد با یک حادثه با تساهل و روامداری دوستان پیش از آنکه خطای تحلیلی محاسبه گردد، کیهان نشینی تلقی گردد مغفول نهادن بخش های دیگر مقاله ازجانب ناقدان ناشی از چیست؟ رسالت نشینی و لثارات نشینی دوستان ناقد و یا باید این حربه ی تکراری و ناکار آمد را فرونهاد و به حربه ای نو و بدیع متوسل گردید؟شگفت اینکه دوستان آن قدر عطش محکومیت و مجرمیت مرا در سر می پروراندند که حتی یادشان رفت به من یادآور شوند که چرا در مقاله ی خود از اینکه فرد مزبور چند روز جلوتر حکم به تعطیلی انجمن اسلامی دانشگاه داده بود اعتراض نکردی؟مقاله ی سراسر تقصیر حقیرنکات دیگری هم داشت.فردی به نام عباس پالیزدار در دو سخنرانی آشکار و علنی و با سمت دولتی و حکومتی دردو دانشگاه معتبر همدان و شیراز اتهاماتی را متوجه همه ساخته است از حزب ا...تا جند ا..و آیت ا... و آنان که روزی اصلاح طلبان می گفتند با رای به خاتمی به آن ها و اندیشه هایشان نه بگوییم و امروز تلویحاً از کاندیداتوری آنان دست کم در مقام فرضیه سخن می گویند. هیچ کس به این افشا گری گسترده اعتنایی نکرد ودر مقام تحقیق و تبین چرایی آن بر نخاست.هدف اصلی مقاله ی مزبور افشای ماهیت پنهان پدیده ای است که اصلاحات نامیده می شد #sŒÎ)ur Ÿ@ŠÏ% öNßgs9 Ÿw (#r߉šøÿè? ’Îû ÇÚö‘F{$# (#þqä9$s% $yJ¯RÎ) ß`øtwU šcqßsÎ=óÁãB (سوره بقره ایه 11)
پرسیدند که افشای این واقعه ی تلخ و به تعبیر صحیح تر فاجعه چه نفعی برای ما دارد ؟گمان نمی کنم که در مقاله ی مذکور سخن از نفع و منفعت به میان آمده باشد و بر عکس حتی گفته شده که باید بهای عقاید و احساسات خود را بپردازیم حتی اگر به ضرر منافع سیاسی ما باشد و تردیدی نیست ودرهیچ کجای مقاله هم نیامده است که داشتن چنین تحلیلی پست و مال و ثروت را به همراه خواهد داشت .چنان که پیش تر گفتم باور آن بود وهست که شیوه و روش برخورد با این واقعه بذر آن مفاهیمی که در پیش هستیم را در این سرزمین بارور نخواهد کرد.حق این بود که دوستان مدعایم را مبطل می ساختند نه اینکه به دنبال هر تحلیلی خلاف روند تحلیلی آن ها تحلیل کننده را منفعت جوی سیاسی بخوانند می توانم این پرسش را با دوستان در میان گذارم که بر ملا کردن بخش های مغفول مقاله ی حقیر چه منفعت سیاسی را نصیبم خواهد ساخت؟مگر نه اینکه ادوار گیلان چندی پیش میزبان تقی رحمانی عزیز بود و او از همگان می خواست که به هم دیگر اتهام نزنید و نیز دچار توهم از وزن وقدرت خویش نباشید.پس چگونه این همه اتهام که از ((نهفتن آن دیگ سینه می زند جوش))را در طبق اخلاص گذاشته وبر من تقدیم کرده اید؟ پرسیده اند که تاکنون چه کرده ام و چه گفته ام و کدام عمل و کنش سیاسی معین را انجام داده ام ؟برای پاسخ به پرسش فوق باید گفت هر فرد باید دارای شناخت واقعی و غیر اغراق آمیز از خویش باشد من نه به دنبال تغییر جهانم و نه تفسیر جهان.شهروندی هستم با اندام و هوش متوسط و در حد وسع و بضاعت اندک خویش به برگزاری پاره ای نشست ها که برخی از آن ها اجبارامی بایست در خانه برگزار می شد همت گماشته ام و تاکنون میزبان عزیزانی چون تقی رحمانی-رضا علیجانی-علی افشاری-نرگس محمدی-پروین بختیاری-مرضیه مرتاضی لنگرودی-محمد بسته نگار و طاهره طالقانی در محدوده ی استحفاضی کلاچای بوده ام.در اعتراض ها و نشست های معلمان نظیر تجمع و تحصن شرکت ورزیده ام، احضار شده ام و آخرین آن حضور در دفتر گیلان بهتر به اتفاق باغانی عزیز بود آن هنگام که از ما بهتران تاب و تحمل یک میهمانی را هم نیاوردند و ماموریت ایمانیشان اقتضا کرد تا آن را برچینند اما سئوال این جاست که ملاک و معیار قضاوت ما باید این باشد که چه کسی گوی سبقت هزینه را از دیگری ربوده است؟و آیا صرف هزینه معیارمناسبی است برای صداقت سیاسی و نیز دستاورد سیاسی ؟می دانید که جناب لطف ا... میثمی خانه شان را وثیقه ی آزادی آقای باطبی نموده بودند و ایشان امروز به چه شکلی از کشور خارج شده اند ؟مشکل بزرگ جامعه ی ما این است که افراد آگاهانه و غیر آگاهانه دوست دارند که توانایی خود را بیش از آنچه که هستند نشان دهند.چنان مرا به بی عملی سیاسی متهم می کنند تو گویی که شهری اندر هوس فعالیت سیاسی دوستان غرقه ی دریای غم گشته است.ادوار به عنوان یک نهاد شناسنامه دار آیا توانسته است که نیروسازی فعالی را در استان انجام دهد؟فی المثل کمیته ی زنان ادوار برای عضوگیری ودفاع از حقوق زنان چه کارنامه ی مشخصی را ارائه داده است که دیگران نداده اند؟قصدم به هیچ وجه این نیست که بگویم می توانسته ونکرده ، بلکه در فضای سرب آلود کنونی جز بر پایی چند سخنرانی و ارائه ی چند بیانیه کار دیگری نمی توان کرد منتها باید در تحلیل نقش خود دچار توهم نشویم می توانم با دوستان این پرسش را در میان نهم که چند درصد شهر رشت و استان گیلان از حضور نهادی به نام ادوار تحکیم گیلان مطلعند و آیا این حجم بی خبری را باید به حساب گناهکاری و بی عملی سیاسی دوستان گذاشت؟اگر نه که با آن موافقم پس چرا در ایراد این اتهام به دیگرا ن دست جود و خوان کرم می گشاییم؟من نیز برخلاف شما با بضاعت معرفتی حداقل و کنشگری سیاسی کم تر از آن در این سال ها گام زده ام .دچار توهم هم نبوده ام می دانم که عنصر گمنامی هستم و از این گمنامی هیچ گاه رنج نبرده ام و دنبال هیاهو نبوده ام.سرنوشت اپوزسیون و رهبران مخالفی را در این سرزمین که همه خود را رئیس جمهور می دانند و هیچ کدام هم حاضر نیست نخست وزیری رئیس جمهور دیگری را بپذیرد به من درس ها آموخته است .می دانم که چاپ و نگارش مطلب و مقاله آن هم در زمانه ای که همه ی شرایط برای حد اکثری شدن بحران مخاطب مهیا است مرا نباید دچار وهم و توهم سازد که با مقالات و مصاحبه های من اتفاق خاصی افتاده است. تقریبا می توانم بگویم که اثرش بسیار بسیار اندک بوده است ولی بعضی از دوستان به گونه ای سخن می گویند که در مقام رهبر سیاسی یک جریان فعالند. به عنوان نمونه آقای انجم روز که در خانه ی احزاب گیلان سمتی داشته ودارند و در شورای مرکزی اصلاح طلبان هم حضور داشته اند و سر دبیری نشریه ای را هم عهده دار بودند و هر هفته هم عکس خود را در صفحه ی نخست گیلان بهتر آوردند و خود را شیر خفته ی گیلان نیز می نامند، آیا توانسته اند خود را به یک درصد جمعیت شهر رشت بشناسانند؟ چه رسد به اینکه محاسبه شود که پس از اثبات شناسایی ایشان از میان یک درصد چه سهمی از مشروعیت در آن یک درصد دارند؟ لازم به ذکر است که نگارنده پیش از آنکه خود را متصف به صفت روزنامه نگاری و یا فعال سیاسی کند، مفتخر است سالیانی چند شاگردی پاره ای از اساتید آوازی این سرزمین را کرده و حاصل آن برگزاری کنسرت هایی در شهر های مختلف گیلان از جمله رشت، انزلی، سیاهکل و املش بوده است. هر چند که دوستانی چون انجم روز علی رغم دعوت شدن به پاره ای از این برنامه ها فرصت و رغبت و طاقت دیدن آن را هیچ گاه نیافتند.حال که این شانس را یافتم که بارانت و پا درمیانی های دوستان سیمرغ بلورین سیاهه ی اتهامات را از آن خویش کنم دوستان را به خوانش دوباره ی متن سخنان تقی رحمانی میهمان ادوار تحکیم جلب می نمایم که از همگان می خواست که به یکدیگر اتهام نزنید. تا آنجا که یادم هست یکی از اعضای محترم این تشکیلات آن روز با شروع صحبت های آقای رحمانی امر ضروری تری برایشان پیش آمد وآبستراکسیون نمود. شایسته بود ایشان فیلم سخنان سخنران محترم را یک بار مرور می نمودند و اگر به نتایج تازه ای نقل مکان نمی نمودند از کرم و بخشش اتهامات بی شمارخویش دیدگان مرا روشن و بینا می نمودند.اینک که دوستان مدعی شدند که اساساً نفس نگارش مقاله برخاسته از کینه و عداوت و حب و بغض های شخصی است باید یادآور شوم تا آن جا که یادم هست شنبه 22 تیرماه وقتی که یورشی به خانه ی جناب بهارستانی از دوستان کانون صنفی معلمان ایران و آقایان باقری و بهارستانی وعادلی اعضای هیئت مدیره ی کانون صنفی معلمان گیلان به دفتر گیلان بهتر آمدیم با اسحاق راستی و آرش بهمنی نشستیم و گفتیم که چه بر ما رفته است و نمی دانستم که هجمه ای این چنین در یک و دو روز آینده علیه من از جانب سردبیر محترم گیلان بهتر به راه می افتد. درست است که از هجده فروردین امسال دیگر مطلب و مقاله ای برای گیلان بهتر نفرستادم اما هر هفته می خواندمش و به دوستانی چند نیز توصیه ی خواندن آن را می کردم و حال آن که آقای بهمنی صحبت از سرسنگینی می نماید چاره ای نیست که برای نخستین بار از راز این کناره گیری سخن گویم.لازم می بینم یادآور شوم که داستان آرش بهمنی وعلی انجم روز کاملاً از هم جداست .بهمنی هرچه باشد قلم فروش نیست ودر راه عقیده ی خود آماده ی تاوان اما "شیر خفته"تنها به منافع شخصی و ارتقای سیاسی واقتصادی می اندیشد. گرچه سرسخت ترین موضع را آرش نسبت به من گرفته اما من از جاده ی انصاف خارج نمی شوم ولی داستان کناره گیری من واقعا ربطی به مقاله ام نداشت که آرش بهمنی و سهیل سجودی آن را به هم گره زده اند. گفتم اگر اینچنین بود پس چرا با دوستان کانون سراغشان رفتم و حتی وقتی سهیل سجودی را چند روز جلوتر در مراسم ادوار دیدم به شوخی گفتم سهیل جان مقاله ای نوشته ام و یک جا به نقد تو و آرش و گیلان بهتر و اصلاح طلبان پرداخته ام .البته امروز که به مقاله ی خود نظر می افکنم گرچه همچنان بر اعتقاد خود راسخ و استوارم و حرکت و موضع دوستان را شتاب آلود می انگارم ولی می توانم اعتراف کنم که زبان به کار گرفته شده در پاره ای از عبارات می توانست کمی ملایم تر باشد.گرچه دوستان نیز کوتاه نیامدند و سراسر مقاله و عباراتشان از توپخانه ی تهمت و توهین شلیک شد. گمان دارم با نوشتار کنونی غبارهای مبهم مقاله ی قبلی من تا حدودی زدوده شده باشد.یادم هست چند مدت پیش قرار بود هنرمند گرامی صدیق تعریف میهمان بخش شبانگاهی سه شنبه شب رادیو پیام باشد.تلفنی خبرش را برای آرش خواندم و او نوشت واز او خواستم که به درج شایسته ی این خبر اقدام نماید و بعد هم حضوری با آرش صحبت کردم و گفتم که چاپ کردی چون به آقای تعریف گفتم که داریم خبرش را کار می کنیم و ایشان هم گفته پس چندتا را برایم بفرست.آرش گفت که آره چاپش کردم با کمال تعجب وقتی هفته نامه در آمد هیچ خبری از آن نبود.تلفنی با اسحاق راستی صحبت کردم و گله نمودم.آقای راستی گفت که دیروز حکم 16 ماه آرش تایید شده .وقتی گفت حکمش تایید شده اصلاً یادم رفت چه اتفاقی افتاده.درست است که من شرمنده ی تعریف شده بودم و باید به طریقی آن را جمع و جورش می کردم.بعد که آرش را دیدم خیلی دوستانه و انگار اتفاقی نیفتاده گفتم که آرش جان چطور بود چاپ نشد ه بود. گفت"برو از اونی که فرار می کنه بپرس"گفتم منظورت چیه؟توضیح داد که" خانم علی پور گفته چرا باید تبلیغ کسی را بکنیم که میهمان رادیو است"!!!گفتم خیلی جالب است. اولاً که آقای تعریف در آن شب به دفاعی شایسته و بی نظیر از بهرام بیضایی و هوشنگ گلشیری و داریوش عاشوری وسیمین بهبهانی پرداخت. گمان می کنم که باور دارید این نام ها خط قرمز دستگاه های رسمی است و اینک از تریبونی رسمی ترویج می شد و همین ها بود که دست اندر کاران را واداشت که برنامه ی "شب مضراب و حنجره " را برچینند و به جای مجری توانای آن رشید کاکاوند کس دیگری را جایگزینش کنند. اتفاقا از خانم علی پور هم راجع به این موضوع سئوال کردم گفتند که آرش یادش رفته چاپش کنه.خلاصه از کنار این موضوع گذشتم تا این که قرار بود گفتگوی استاد گلپایگانی را در هفته نامه چاپ کنیم چندین و چند بار از آرش خواسته بودم که در هفته ای آن را به طبع رساند که تیتر نخست نشریه باشد چون قرار بود آن شماره ی گیلان بهتر در سایت ایشان قرار گیرد .آرش بهمنی و آقای راستی حتماً یادشان هست که وقتی در دفتر نشریه بودم سردبیر سایت آقای گلپایگانی با من تماس گرفتند و گفتند که می خواهند این شماره ی گیلان بهتر را روی سایتشان ببرد اما جالب اینکه وقتی نشریه درآمد تیتر یک آن گفتگو با میردامادی بود آن هم نه گفتگوی اختصاصی که گفتگوی عاریتی از سایت های اینترنتی.من قبل از آن به آرش چندین بار گفتم که بگذار این مصاحبه در هفته ای چاپ شود که بتوا نی تیتر کار کنی و من وقتی روزنامه را برای آقای گلپایگانی می برم شرمنده نشوم که در یک هفته نامه ی محلی و بعد از هفته ها یک بار هم حاضر نیستیم که خبر نخست خود را به یک هنرمند بزرگ اختصاص دهیم، آن هم وقتی که این هنرمند بزرگ در مصاحبه ی اختصاصی اش با گیلان بهتر از یک هنرمند بزرگ گیلانی علی جهاندار می گفت که چقدر مظلوم واقع شده است.وقتی که آرش به محتوای صحبت های من عطف عنایت و حسن اجابتی نشان نداد حق داشتم که کناره بگیرم اما از دوستی فاصله نگرفته بودم با مقالات ایشان و سهیل سجودی تازه دانستم که چه کاره ام چه خطاها داشتم که خودم هم خبر نداشتم و همان طور که در حد نوشتارمن از قول مرحوم سیر جانی آمد مستحقم دست کم 12 بار اعدامم کنند با غزلی نیک و لطیف از زنده یاد حسین منزوی کلامم را به انجام می رسانم:

به شب سلام که بی تو رفیق راه من است سیاه چادرش امشب پناهگاه من است
به شب که آینه ی غربت مکدر من به شب که نیمه ی تنها یی سیاه من است
همین نه من به پناه شبانه در زده ام که وقت حادثه شب نیز در پناه من است
نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر جفا پرنده ای که قرق را شکسته آه من است
رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت هر آن چه مانده ز خاکسترم گواه من است
در این کشاکش طوفانی بهار و خزان دلی که شکسته عشق بی گناه من است
چرا نمی دری این پرده را شب ای شب من که در محاق تو دیری است تا که ماه من است