چند ساعتی هست که دستهایام روی کیبورد خشک شده است. میدانم از که میخواهم بنویسم٬ اما ماندهام که چه باید نوشت. به خصوص در این زمانه که حجم نوشتههای احساسی درباره زندانیان٬ سر به فلک گذاشته است.
پس حواس را جمع میکنیم که چه باید نوشت. درباره مسعود باستانی میخواهم بنویسم. مسعود باستانی چه ویژگیهایی دارد که میتوان دربارهشان نوشت؟
خبرنگار فعالی بوده٬ به خصوص در حوزه کارگری. زمان اعتصاب غذای اکبر گنجی پر جنب و جوش مشغول خبرگیری و خبررسانی بوده٬ در سایت جمهوریت بوده٬ چندین بار زندان رفت و ...
ولی آنقدر درباره همه اینها نوشتهاند که بعید میدانم کسی حرف جدیدی دربارهشان داشته باشد. یعنی به نظرم خود مسعود هم که زندان بیرون بیاید و این نوشتهها را بخواند٬ قاعدتن باید کمی لب ورچیند و بگوید: جدی؟
مشغول سرچ عکسهای مسعود هستم. اولین عکسی که ظاهر میشود٬ همان عکس معروف دادگاه است. همانی که ایلنا گرفته٬ شاید عکاس فکر کرده که مسعود سالها برای انتشار اخبار کارگری زحمت کشیده و حالا او به عنوان عکاس خبرگزاری کار ایران باید عکسی جاودانه از او بگیرد. گرفت؟ گرفت به نظرم. یعنی برای من٬ حالت چشمهای مسعود در این عکس٬ مصداق تام و تمام عبارت «سهل و ممتنع» است: چشمها چه میگوید؟ شرم٬ نگرانی٬ خشم٬ معصومیت و ...
نمیدانم چرا این تنها تصویری است که از مسعود د ذهن من حک شده. اولین بار مسعود را زمان اعتصاب غذای گنجی دیدم. البته آن زمان نمی دانستم که این مسعود است٬ فقط آدمی بود مثل بقیه که بیشتر اینطرف و آن طرف میرفت٬ همین. بعدها بیشتر دیدمش. فکر کنم مفصلتر از همه٬ زمان کنگره مشارکت٬ تابستان ۸۵. ۲-۳ ساعتی با هم حرف زدیم به نظرم. عجیب آن است که هیچ از چهرهاش در خاطر ندارم٬ با اینکه بیاغراق کلمه به کلمه حرفها در ذهنام حک شده؛ گلایه بود و امید و نگرانی و خبر و تحلیل و پیغام.
ولی تصویر؟ هیچ! عجیب است. از دیدارهای بعدی هم تقریبن هیچ تصویری ندارم. حرف میزدیم٬ از همهجا. شاید هم تصویر قبلن بوده٬ ولی الان نیست. این برای من که اساسن اسم در ذهنام نمیماند و با تصویر دیگران را به خاطر میاورم٬ کمی عجیب است.
نه تنها تصویری از او ندارم٬ بلکه حتا تصویری هم از او نمیسازم. چند وقت پیش به دوران زندان او فکر میکردم. خاطرات زیادی از افراد مختلف درباره مسعود در زندان شنیدهام٬ به خصوص در اوین. ولی خب٬ تصویر نیست لامصب!
چند وقت پیش که خبر ضرب و شتم مسعود در زندان توسط یک سرباز الاغ منتشر شد٬ باز هم در تصویر سازی ناکام بودم. کلن مسعود برای من تبدیل شده به همان عکس خبرگزاری ایلنا.
ولی بقیه چه میکنند؟ به مهسا فکر میکنم که چند تصویر مختلف از مسعود دارد: مسعود همکار٬ مسعود نامزد٬ مسعود شوهر٬ مسعود داماد٬ مسعود زندانی٬ مسعود برای ملاقات٬ مسعود در حال کتک خوردن٬ مسعود مریض٬ مسعود غمگین٬ مسعود خوشحال٬ مسعود در حال اعتصاب و ... با این همه تصویر چه میکند؟ ایدهای ندارم واقعن. مثلن وقتی غذا درست میکند با مسعود شوهر حرف میزند٬ وقتی گریه میکند مسعود غمگین را میبیند٬ وقتی مینویسد مسعود همکار را میبیند و ... بلبشویی شده است.
نمیشود نوشت. هرچه به عکس نگاه میکنم٬ میبینم که این عکس خودش همه حرفهاست. از مسعود باستانی که برای اطلاعرسانی بیشتر از دو سال است که بدون مرخصی در زندان است و ما هستیم که هر روز خبرهای بد را دربارهاش میشنویم و شانهای بالا میاندازیم. یعنی شاید گاهی همین خبرهای بد هم که نباشد٬ اصلن به یادش نیفتیم. یا شاید حضور مهسا٬ گاهی او را به ما تحمیل کند. یا چی واقعن؟
نوشتن من احمقانه است٬ در سکوت به عکس نگاه کنیم٬ بهتر است.
پیش از این درباره مسعود نوشتهام:
دیگران درباره مسعود نوشتهاند:
* جملهای که مسعود باستانی روی وبلاگش نوشته بود: «ساعتی است که میخواهم خودم باشم٬ خارج از سانسور سردبیر و چیز دیگر».

sokouteman khianati be in ghahremanan khamosh dar dakhmeyeh in jomhouri vohoush
پاسخحذف