مطلبی از: عزیز قاسم زاده لیاسی
پاسخی به آقایان آرش بهمنی, سهیل سجودی وعلی انجم روز
پاسخی به آقایان آرش بهمنی, سهیل سجودی وعلی انجم روز
***
روزی که تصمیم به نگارش مقاله ی ((تعارض شعار ذهنی و شعائر عینی )) گرفتم آن هم در روایتی غیر همسو با اکثریت مدافعان تساهل و نسبیت و آزاداندیشی و پلورالیزم و مدارا پیرامون حادثه ی زنجان ، گمان این همه بی مدارایی با خویش را نمی بردم هر چند که حدس می زدم تیرهای ملامت و نقد از کمان نه به قصد تهدید که به قصد تحذیر رها شود امّا اینک به همت و کوشش دوستان دریافتم که به قول مرحوم سعیدی سیرجانی ((دست کم مستحقم که دوازده بار اعدامم کنند )) جالب توجه اینجاست که مطلب مورد نظر را برای آقای راستی ایمیل کرده بودم و مثل اکثر اوقات ظاهراً صلاح در عدم چاپ آن بوده است امّا نمی دانم که چطور و با چه مکانیزمی و بدون هماهنگی با صاحب متن در وبلاگ دوستان قرار گرفت. اکنون انتظار می رود همان طور که مطلب و مقاله ی اول را در کنار دو نقد آتشین و نظرهای آغشته به توهین و تحقیر دوستان دیگر را در وبلاگشان نهادند مطلب و مقاله ی کنونی را نیز به طور کامل و بدون سانسور انعکاس دهند تا آنگونه که خواسته اند و دوست می دارند سیه روی شوم. باید اذعان کنم که پاره ای از ناصحان و نیک خواهان در گفتارها ی خصوصی تحلیل و تبین مرا از آن واقعه برنتافتند و پیش از آنکه دوستان در جلوت تخریبم کنند آنان در خلوت تادیبم نمودند. تحلیل یک واقعیت می تواند برخوردار از اشتباه محاسباتی و ارزیابی ناصحیح از شرایط سیاسی باشد. ولی مفروض من در آن مقاله اساساً این نبود و من در مقام چگونگی بهره برداری بهینه از یک اتفاق سیاسی معین نبودم و به نظر می رسد آگاهانه و عامدانه انگشت تغافل بر آن نهاده شد. مفروض اصلی من در آن مقاله آن بود که دوستان حرمت نظری و فکری پاره ای از تئوری ها را پاس نداشته اند و به سیاق و شیوه ی جبهه ی رقیب عمل نمودند و حق آن بود که دوستان نیز اثبات کنند که چنین نکرده اند و به لحاظ حقوقی مدعیات من مردود و بر سبیل خطاست و یا بر اساس ادله های فقهی و عرفی و حقوقی کم دانشی ام موجبات فراهم آمدن نتیجه ای عقیم از مقدمه ای سقیم گشته است. اگر دوستان دوست می دارند که از مکنونات قلبی و قضاوت درونی من از آن حادثه با خبر شوند بحثی است و اینک من به لحاظ حقوقی به شیوه ای استناد کرده ام که می تواند محل ایراد باشد، بحث دیگری است و اینکه اساساً باید از این امر بهره ای می جستیم و یک بار دیگر اقتدارگرایان را محکوم می کردیم باز بحثی دیگر است. از اینکه دوستان با شاقول و اسطرلاب روشنفکری خدمات بی مزد ومنت مرا به اقتدارگرایان رصدافکنی کردند و تاریکی ها را زدودند و آفتاب حقیقت را علنی ساختند و برای مزید تاکید و اقناع مخاطب سر دبیر محترم گیلان بهتر در فراز و عنوان مقاله ی خود لازم دیدند مرا با نواخت ((خادمان بی مزد و منت اقتدارگرایان)) شرمنده ی این همه جود و کرم خویش نمایند و انواع رذیلت های متکثر مرا بی اجر و پاداشی بر ملا سازند و در مقام طبیبی دردشناس و حاذق به کشف این همه بیماری و راز مکتوم آن نائل آیند، خدای را شاکرم . شاید هدیت این همه جود ان است که چندی ترک عقل نموده بودیم و رسم عشق آغازیده بودیم و بی مزد و منت و بی محاسبه ی سود و زیان دست به قلم می بردیم و اینک سراوار آنیم که چون قلم دود دل به سر بریم و به چشم حقارت نگاه در من مست افکنند که آبروی شریعت برده ایم. پنداشتیم .که درخت دوستی کاشته ایم و باید در انتظار بمانیم تا بر کی دهد؟ غافل از اینکه:
شیوه ی چشمش فریب جنگ داشت ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
تردیدی نیست که قلمم ممکن است پریشان باشد ، کلامم ممکن است نقصان داشته باشد و استدلالم ممکن است بر سبیل خطا استوار باشد و پاسداری از حقیقت و مصلحت را معکوس نموده باشم و شیوه ی دفاع یا نقد من در حادثه ای برخوردار از خطاهای تصادفی و یا سیستماتیک باشد. امّا می توانم با صدای بلند بگویم که هر چه نوشته ام به حکم قضاوت درون نوشته ام و اگر عزیزی مرا انذار دهد که خطا بر قلم صنع رفته است می تواند امیدوار باشد که در بحث و گفتگویی عقلانی قانعم سازد که از خودرایی دست بردارم. امّا آنچه که شگفتی مرا بیش از همه برانگیخت مکتوم ماندن آن چون رازی تودرتو و مبهم بر دوستانی بود که قصد و عزم آن داشتند که آموزش نقد به جای تخریب را به من آموزند و برای رسیدن به این مقصود نیکو فهرست بلند بالایی چون ((هم سخنی با اقتدارگرایان))، ((نقش وکیل مدافع اقتدارگرایان))، (( هم صدا با اقتدارگرایان)) ، (( حب و بغض شخصی داشتن))، ((خبرگزاری اقتدارگرایان)) ، ((نقش معلم اخلاق را بازی کردن))، ((کینه از گیلان بهتر))، ((خود را به خواب زده)) ، ((تصادفی نبودن شباهت جملات وی با علوم و دادستان زنجان)) ، ((برای منافع سیاسی و روزمره ی خود روزنامه و سردبیر را محکوم کردن)) ، ((کیهان نشین آشکارساز هویت و نیمه ی پنهان)) ، ((ترسو بودن)) و . . . . را برای محکوم کردن این درویش بی قبا و آموزش انشای نقد ، کریمانه و سخاوتمندانه تقدیمم داشتند. وقتی به این گشاده دستی وجود دوستان خوبم و کشف بی چون و چرای این همه رذیلت و ناپاکی در خویش نظر می افکنم نا خودآگاه به یاد این بیت افصح المتکلمین سعدی شیرازی می افتم:
تطاولی که تو کردی به دوستی با من من آن به دشمن خونخوار خویش نپسندم
تاکنون می پنداشتم که پیدایش علم هرمنوتیک از آن روست که متنی به دلیل برخورداری از رازهای اسطوره ای و یا قدسی و یا پیچش های ادبی، نیازمند بازخوانی و تفسیر دائم است. امّا اینک به همت دوستان آگاه شدم که خوانش یک متن با ابعاد معنایی معین و مشخص می تواند چه تبعات حیرت انگیز و رازورزانه ی محیرالعقولی فراهم آورد و در کشف و حصول اقسام و انواع رذایل وبیماری ها مفید افتد .اگر در متنی به صراحت اورده شود که((اینک کسانی که در مقالات متعدد از آزادی ،حقوق بشر، فردیت، حوزه ی خصوصی، تفکیک جایگاه متهم و مجرم و یکی ندانستن آن دو مفهوم و اثبات جرائم در دادگاه صالحه با حضور وکیل و هیئت منصفه وارائه ی ادله های متقن سخن رانده اند. از تجاوز استادی به شاگرد خود سخن می گویند وبرای اینکه صاحب این قلم به همسویی و همراهی با جفاکاران وخطاکاران متهم نشود، لازم می بیند تاکید کند که این نوشتار تنها قصد یادآوری مفاهیمی را دارد که به تعبیر تقی رحمانی بسیاری از آنها در ادبیات سیاسی ما مد می شوند و روزگاری هم ممکن است از بازار رونق بیفتند.))با این هرمنوتیک انحرافی مواجه می شوند که ((برای بنده جای تعجب است که چگونه ایشان چنین متنی را برای هفته نامه ی"گیلان بهتر"فرستاده اند; هفته نامه ای که بنا به ادعای ایشان دارای دست اندرکارانی است که نه چیزی از حقوق فردی و حوزه ی خصوصی وآزادی ها و.... میدانند و لابد هم عدم درک چنین مسائلی از جانب ما دلیل سرسنگینی ایشان با ما بوده است- و نه اندک تعلق خاطر به جنبش اصلاحی دارند.))خوانندگان دو گزاره ی فوق خود می توانند قضاوتی شایسته داشته باشند آیا چنان نتیجه ای از عبارت نخستین از منطقی استوار و مستحکم برخوردار است؟ در پیش نویس نقدها آورده اند که ((یکی از دوستان به نام آقای قاسم زاده که خود را از نیروهای ملی-مذهبی نیز می داند، با نوشتن مقاله ای معترض مطالب ما شد.))معنای ساده و صریح این سخن آن است که هرکس خود را منتسب به ملی-مذهبی ها بداند حق ندارد معترض مطالب ما باشد و برای اثبات آن نیز پیام های همراهانی با خود را نیز در وبلاگشان آورده اند و شگفت اینکه در آن مقاله حتی کلامی از این گروه سیاسی به میان نیامده بود.برخی از پاسخ ها به مقاله ی اینجانب بدین قرار است:
"مقاله ارزش جواب دادن نداشته و خودتان را ناراحت نکنید"((بچگی کرد ویک چیزی گفت این موضوع ربطی به موضوع ملی-مذهبی نداره و ایشان چون خودش هیچی نبوده خواسته پشت این نیروها سنگر بگیره و شلیک کنه))گفته اند:((نظر شخصیت خودتان را راجع به یک مطلب بیان کنید و معقولانه است که نامی از حزب مطبوع خود نبرید.))و یاد آور شده اند که ((هدفتان پناه گرفتن در پشت یک حزب است تا گمنامیتان پوشیده بماند))و تذکر داده اند که ((سخنگوی ملی-مذهبی ها نیستم پس مواظب ادبیات سیاسی خود باشم))وخواهان "برخورد قانونی حزب مورد نظر"با صاحب این قلم شده اند همچنین نوشته اند که ((آرش بهمنی عزیز شایسته بود که شما آقای قاسم زاده را به عنوان سخنگوی ملی-مذهبی ها به رسمیت نمی شناختید))و شگفتا که در مقاله ی مورد نظر چنان که گفتم حتی یک با ر کلمه ای به نام ملی–مذهبی نیامده است و کسی قضاوت خود را پشت این نیروها قرار نداده است و دوستان دوستان ما مقاله را نخوانده مرا مستحق عقوبت های بیکران خویش دانسته اند و منت خدای را که متن را نخوانده اینچنین سر سختانه با آن به دشمنی برخاسته اند, اگر به خوانش متن می پرداختند و با هر منوتیکی حیرت وار به آن نظر می افکندند، شاید نفس کشیدن ما را هم سهمیه بندی می کردند.در میان اظهار نظرهای مختلف اظهارات علی انجم روز چنان بوی صلح و وفا می دهد که مهر دگر کس را در دل نباید پرورید و دست عقل در آستین صبر باید برد و چیزی نگفت چه ایشان خون دل ها خورده اند تا مقالات بی سروته بنده را به چاپ نرسانند و درحد امکان طفلکی مقاومت کرده اند که مبادا جریده ی ایشان به کلام ناخوش من دریده شود.جناب انجم روز به عنوان سردبیر یک روزنامه با این ادبیات کسی را که روزگاری با او در یک خانه هم زیستی داشته است نوازش می کند : ((من نمی دانم درست است در باره ی فرد مورد ذکر این را بگم یا نه اما می گویم اگر گناه بود به گردن سهیل سجودی! بزرگترین مشکل این آقا با نشریه این بود که من همه ی مقالات وطویل و بعضاً بی سروته ایشان را نمی زدم اسحاق راستی پا در میانی می کرد بعضی را کار می کردم البته همه ی مقالات غیراستاندارد نبود.هیچ وقت عطش وی را برای اینکه حتماً عکسش چاپ شود یا مقاله ی بی سروته اش تیتریک شود یادم نمی رود!!! از همین رو کینه برداشت تازه من بسیار غیرحرفه ای تر از آرش نشریه در می آوردم و در بند توصیه ها بودم حالا آرش که اینطور نیست.احتمالاً کینه ها افزون تر است.بگذریم چون بیش از این توضیح دادن بیراه این فرد اصلاً بعیده این جوابیه ونظرات ما را بخوونه.))
من ایمان دارم هرکس که قلم به دست می گیرد و کلمه ای را در صفحه ی کاغذ به اهتزاز در می آورد عادلانه و نا عادلانه بودن آن را به روشنی بر آفتاب افکنده است.زیاد پیچیده نیست تا صمیمیت را از عداوت درنیابیم.در زیر کلمات و قلم نمی توان اغراض خود را پنهان نمود.وقتی می خواستی در رهگذر بلا گام نهی و یادی از بازرگان بزرگ کنی انجم روز نگران اطلاعات بود، وقتی می خواستی از مصائب آرش سیگارچی بگویی نگران دستگاه های امنیتی بودو اگر نبود اسحاق راستی معلوم نبود که تشتت قلم او تا کجا باید پیش می رفت یادم هست وقتی از او شکوه کردم که چرا عکس دکتر سروش و رحمانی اینقدر بد چاپ شده ،گفت همان یکبار هم زیادی بوده ،اطلاعات حساس است.نمی دانم چرا این شیر خفته آن قدر که نگران حساسیت اطلاعات بود به رنج بی شمار آزادی خواهان این سرزمین اندیشه نمی کرد.روزی و روزگاری علی انجم روز نوشت که روزنامه نگاری در این ملک خوش عاقبت نیست و در دیگر روزدر پاسخ ابطحی که گفته بودروزنامه نگاران گیلانی بیشترین فشار را تحمل می کنند از کدام فشار بر روزنامه نگاران گیلانی سخن گفت و از نقش و اهمیت پور عیسی در پاسداشت آزادی ها گفت حال آنکه همین انجم روز پیشتر با سر بریده در مجلس عاشقان می رقصید و با عتاب با پورعیسی سخن می گفت اما چه شد که صمیمیتی سخت میانشان در گرفت تاکنون برکسی هویدا نشده است.هم او بود که از کربلایی می خواست که گیلان بهتر باید تریبون روشنفکران باقی بماند پس باید در جریده ی دیگری قلم فرسایی کنی اما به هیچ توضیحی تیتر نخست خود را به او و سخنانش اختصاص می داد و مدیر کل محترم ارشاد نیز ستونی اختصاصی داشت اما از سردبیر سابق گیلان امروز آرش سیگارچی با آن هم رنج و درد یک کلمه حق نداشتی بنویسی!!! انجم روز اصرار می ورزد که "دغدغه ی عکس" داشته ام اگر چنین بوده حتماً از رذایل و بیماری است و باید به دفع و رفع آن بکوشم اما جهت یادآوری ایشان عرض می کنم که ایشان تنها سردبیری بود که در مقام میزبانی به سان میهمانان با خود رفتار می کرد برای خود در نشریه ای که سردبیر آن بود شان و احترام خاص قائل بود.آرشیو هفته نامه ی گیلان بهتر شاقول مناسبی است که نشان می دهد او چه اصراری داشت.در بیشتر شماره ها با عکسی در صفحه ی نخست تکرار آن در صفحه ی آخر بر پیش خوان مطبوعات برود و اینک برای بی اهمیت جلوه دادن نوشته ها و مقالات من راه تحقیر من و آن نوشته ها را در پیش گرفته که برخی از آن ها حد اقل برخلاف تمامی مقالات ایشان ساعت ها وقت برای بررسی و تحقیق آن ها نهاده شده بود و دارای رفرنس ومنابع مطالعاتی معین بود.البته یکی از همین مقالات بی سروته من که برای ایرج بسطامی عزیز نگاشته بودم در کتاب"سکوت گویا"در کنار مقاله ی استاد ارجمند پرویزمشکاتیان به طبع و چاپ رسیده است
بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم
صاحب این قلم تاکنون نه آشکارا در جایی بر جدایی و افتراق خود با گیلان بهتر تاکید نهاده بود و نه در خلوت و پنهانی با کسی آن را در میان نهاده بود ونه در فضا های مجازی حتی یک کلمه در نقد دوستان همتی گمارده بود.در برهه ای که آقای انجم روز سردبیر آن بود فداکارانه هر هفته راه انزلی تا رودسر و کلاچای را برای توزیع گیلان بهتر می پیمود و مبالغ فروش نشریه را تقدیم سردبیر محترم می نمود.عجیب آنکه هر هفته پول کرایه ی ماشینم بیش از بهای نشریه بود بابت انجام مصاحبه ها نیز از جیب خویش خرج می نمودم وسردبیر محترم چون تعلق خاطر مرا به هنر و هنرمندانی که افتخار شاگردی آن ها را داشتم دریافتند، تا آنجا پیش رفتند که برای تایپ آن هم نباید وقت نشریه را بگیرم!!! یادم می آید روزی در دفتر نشریه رو کردم به خانم تثبیتی و خواستم پاره ای ازغلط های املائی مصاحبه ام با هنرمند صاحب نام ایران استاد اکبر گلپایگانی را اصلاح نمایند. آقای انجم روز چنان برافروخته شدند و از ایشان خواستند که شما به موجب آنکه از من حقوق می گیرید مامورید فقط از فرامین من اطاعت کنید.برخوردهائی از این دست با بنده کم نبود.کم و بیش آن ها را با اسحاق راستی که من به قضاوت او درباره ی خویش هر چه باشد گردن خواهم نهاد، در میان می گذاشتم اما این نوشته ی تحقیر آمیز کنونی جناب انجم روز خود بهترین گواه و شاهداست که دیگر ادامه دادن در سایه ی دولت سردبیری ایشان برایم ممکن نبود.ضمن اینکه مواضع قلمی ایشان در ادامه شبهات آشکاری برانگیخته بودو وقتی در یک مقاله ی صریح و بی پرده خواستم به نقد او بنشینم اسحاق راستی عزیز قانعم ساخت که دیگربار پاسدار مصلحت باشم و اصرار نکنم که مقاله ام با نام خودم به طبع رسد و بنده نیز شرط تمکین و ادب تسلیم را به جا آوردم.وقتی آرش بهمنی آمد نا خودآگاه مشعوف گشتم که گیلان بهتر قرار نیست زین پس تنها تریبونی برای رمضان پور ها و مدارایی ها باشد.گفتم او آمده تا پرپرواز بگشاییم والحق نیز می توان کارنامه ی این دو سردبیر را به نقدو قیاس نشست.بهمنی هیچ گاه تشتت قلم نداشته و برای خوش خدمتی احدی قلم فروشی نکرده است .وقتی آرش آمد در خلوت شبانه ای با او درددل کردم و برایش گفتم که چه مصائبی بر من رفته است که پاره ی پیش از این به گفته آمد .به او گفتم که برای چاپ هر مصاحبه و یا مقاله ی سردبیر پیشین منت سر من می گذاشت.البته حق هم داشت.وقتی که می دید کوچک ترین چشم داشتی برای گرفتن هزینه های مصاحبه هایم نظیر مصاحبه با استاد گلپایگانی از او نداشتم.اما می توانستم با این کار وسیله ی خوبی برای تبلیغ نشریه اش باشم گرچه بی سروته بودم.یادم می آید عاجزانه از او خواسته بودم که بخش دوم مصاحبه با هنرمند بزرگ و مظلوم گیلانی علی جهاندار که آغشته به نامه ی تاریخی استاد شجریان به ایشان بود و برای اولین بار در مطبوعه ای می آمد را در صفحه ی کاهی نیاورد.اما ایشان از قدرت سردبیری خود استفاده نمودند و دعوای تکراری رمضان پور و کربلایی را برای چندین بار پیاپی در صفحه ی غیر کاهی آوردند و مصاحبه ی مرا قربانی کردند.برخوردهایی از این دست با کسی که نه تنها یک ریال بابت هیچ مقاله و مصاحبه نگرفت بلکه نزدیک یک سال برای توزیع نشریه از خویش هزینه نمود و در آخر هم اس ام اسی را از ایشان دریافت نمود که ((بی زحمت هر چی فروش کردی برسون گیرم)) نگارنده را بر آن داشت که حق خود بداند دیگر در جریده ای که نام ایشان به عنوان سردبیر حک شده قلم نزند.از فرط ناراحتی آن روزها اس ام اس ایشان را به آقای راستی نشان دادم .دوستان می توانند از آقای راستی بپرسند.اما از 18 فروردین سال جاری بود که بی آنکه جایی سخنی گفته باشم و یا نکته ونظری پیرامون دوستان وشخص آقای بهمنی در مطبوعه ای نگاشته باشم بی سرو صدا و بنا به دلایلی که در ادامه می آید پا در خانه ی گیلان بهتر ننهادم .اما مثل همیشه هر هفته نشریه را می خریدم ومی خواندم و لذت می بردم وتفاوت آشکار آن با دوره ی حکمرانی انجم روز وغنای افزون تر آن نسبت به گذشته امری نبود که برهیچ کس مکتوم بماند. بد نیست در این جا به این خاطره اشاره رود که وقتی عبدا...مومنی بعد از دستگیری چند روزه ی دوستان ادوار به گیلان آمده بود تا ملاقاتی با آن ها داشته باشد،آقای انجم روز به شدت سراسیمه ومضطرب بود و می گفت:مومنی طبرزدی باالقوه است و به من اصرار می کرد که هر چه زودترآن جا را ترک گویم که خطرناک است!!! و وقتی نجواهای اعتراضی او ارتفاع گرفت چون او گیلان بهتر را ملک خویش می دانست گویی نه اینکه آنجا دفتر ادوار هم بود و اسحاق راستی مدیر مسئول گیلان بهتر عضوی از این تشکیلات است –بابک مهدیزاده پرسش نیکی را با او در میان نهاد که چگونه یک تشکیلات نمی تواند با کادر مرکزی و سخنگوی خود یک جلسه ی ساده داشته باشد؟ انجم روز لحظاتی بعد عنان و طاقت از کف داد و این "شیر خفته " فرار را بر قرار ترجیح داد. باری آنچه که شگفتی مرا برانگیخت این بود که تحلیل ولوبه خطای سیاسی ویا حقوقی مرا به حساب حب وبغض بخوانند واقسام وانواع حملات و هجمات خویش را بر من روا دارند و مهر بگسلند و عهد بشکنند و فهرست بلند بالای جنایاتم را یادآور شوند تو گویی سعید امامی ها و لاجوردی ها بیشتر بر سر مهر با دوستان بودند و حق این کیهان نشین را باید تا غایت و نهایت پرداخت و او را سر جایش نشاند.پرسش اینجاست که اگر نقد رفتاری و محتوایی برخورد با یک حادثه با تساهل و روامداری دوستان پیش از آنکه خطای تحلیلی محاسبه گردد، کیهان نشینی تلقی گردد مغفول نهادن بخش های دیگر مقاله ازجانب ناقدان ناشی از چیست؟ رسالت نشینی و لثارات نشینی دوستان ناقد و یا باید این حربه ی تکراری و ناکار آمد را فرونهاد و به حربه ای نو و بدیع متوسل گردید؟شگفت اینکه دوستان آن قدر عطش محکومیت و مجرمیت مرا در سر می پروراندند که حتی یادشان رفت به من یادآور شوند که چرا در مقاله ی خود از اینکه فرد مزبور چند روز جلوتر حکم به تعطیلی انجمن اسلامی دانشگاه داده بود اعتراض نکردی؟مقاله ی سراسر تقصیر حقیرنکات دیگری هم داشت.فردی به نام عباس پالیزدار در دو سخنرانی آشکار و علنی و با سمت دولتی و حکومتی دردو دانشگاه معتبر همدان و شیراز اتهاماتی را متوجه همه ساخته است از حزب ا...تا جند ا..و آیت ا... و آنان که روزی اصلاح طلبان می گفتند با رای به خاتمی به آن ها و اندیشه هایشان نه بگوییم و امروز تلویحاً از کاندیداتوری آنان دست کم در مقام فرضیه سخن می گویند. هیچ کس به این افشا گری گسترده اعتنایی نکرد ودر مقام تحقیق و تبین چرایی آن بر نخاست.هدف اصلی مقاله ی مزبور افشای ماهیت پنهان پدیده ای است که اصلاحات نامیده می شد #sÎ)ur @Ï% öNßgs9 w (#rßÅ¡øÿè? Îû ÇÚöF{$# (#þqä9$s% $yJ¯RÎ) ß`øtwU cqßsÎ=óÁãB (سوره بقره ایه 11)
پرسیدند که افشای این واقعه ی تلخ و به تعبیر صحیح تر فاجعه چه نفعی برای ما دارد ؟گمان نمی کنم که در مقاله ی مذکور سخن از نفع و منفعت به میان آمده باشد و بر عکس حتی گفته شده که باید بهای عقاید و احساسات خود را بپردازیم حتی اگر به ضرر منافع سیاسی ما باشد و تردیدی نیست ودرهیچ کجای مقاله هم نیامده است که داشتن چنین تحلیلی پست و مال و ثروت را به همراه خواهد داشت .چنان که پیش تر گفتم باور آن بود وهست که شیوه و روش برخورد با این واقعه بذر آن مفاهیمی که در پیش هستیم را در این سرزمین بارور نخواهد کرد.حق این بود که دوستان مدعایم را مبطل می ساختند نه اینکه به دنبال هر تحلیلی خلاف روند تحلیلی آن ها تحلیل کننده را منفعت جوی سیاسی بخوانند می توانم این پرسش را با دوستان در میان گذارم که بر ملا کردن بخش های مغفول مقاله ی حقیر چه منفعت سیاسی را نصیبم خواهد ساخت؟مگر نه اینکه ادوار گیلان چندی پیش میزبان تقی رحمانی عزیز بود و او از همگان می خواست که به هم دیگر اتهام نزنید و نیز دچار توهم از وزن وقدرت خویش نباشید.پس چگونه این همه اتهام که از ((نهفتن آن دیگ سینه می زند جوش))را در طبق اخلاص گذاشته وبر من تقدیم کرده اید؟ پرسیده اند که تاکنون چه کرده ام و چه گفته ام و کدام عمل و کنش سیاسی معین را انجام داده ام ؟برای پاسخ به پرسش فوق باید گفت هر فرد باید دارای شناخت واقعی و غیر اغراق آمیز از خویش باشد من نه به دنبال تغییر جهانم و نه تفسیر جهان.شهروندی هستم با اندام و هوش متوسط و در حد وسع و بضاعت اندک خویش به برگزاری پاره ای نشست ها که برخی از آن ها اجبارامی بایست در خانه برگزار می شد همت گماشته ام و تاکنون میزبان عزیزانی چون تقی رحمانی-رضا علیجانی-علی افشاری-نرگس محمدی-پروین بختیاری-مرضیه مرتاضی لنگرودی-محمد بسته نگار و طاهره طالقانی در محدوده ی استحفاضی کلاچای بوده ام.در اعتراض ها و نشست های معلمان نظیر تجمع و تحصن شرکت ورزیده ام، احضار شده ام و آخرین آن حضور در دفتر گیلان بهتر به اتفاق باغانی عزیز بود آن هنگام که از ما بهتران تاب و تحمل یک میهمانی را هم نیاوردند و ماموریت ایمانیشان اقتضا کرد تا آن را برچینند اما سئوال این جاست که ملاک و معیار قضاوت ما باید این باشد که چه کسی گوی سبقت هزینه را از دیگری ربوده است؟و آیا صرف هزینه معیارمناسبی است برای صداقت سیاسی و نیز دستاورد سیاسی ؟می دانید که جناب لطف ا... میثمی خانه شان را وثیقه ی آزادی آقای باطبی نموده بودند و ایشان امروز به چه شکلی از کشور خارج شده اند ؟مشکل بزرگ جامعه ی ما این است که افراد آگاهانه و غیر آگاهانه دوست دارند که توانایی خود را بیش از آنچه که هستند نشان دهند.چنان مرا به بی عملی سیاسی متهم می کنند تو گویی که شهری اندر هوس فعالیت سیاسی دوستان غرقه ی دریای غم گشته است.ادوار به عنوان یک نهاد شناسنامه دار آیا توانسته است که نیروسازی فعالی را در استان انجام دهد؟فی المثل کمیته ی زنان ادوار برای عضوگیری ودفاع از حقوق زنان چه کارنامه ی مشخصی را ارائه داده است که دیگران نداده اند؟قصدم به هیچ وجه این نیست که بگویم می توانسته ونکرده ، بلکه در فضای سرب آلود کنونی جز بر پایی چند سخنرانی و ارائه ی چند بیانیه کار دیگری نمی توان کرد منتها باید در تحلیل نقش خود دچار توهم نشویم می توانم با دوستان این پرسش را در میان نهم که چند درصد شهر رشت و استان گیلان از حضور نهادی به نام ادوار تحکیم گیلان مطلعند و آیا این حجم بی خبری را باید به حساب گناهکاری و بی عملی سیاسی دوستان گذاشت؟اگر نه که با آن موافقم پس چرا در ایراد این اتهام به دیگرا ن دست جود و خوان کرم می گشاییم؟من نیز برخلاف شما با بضاعت معرفتی حداقل و کنشگری سیاسی کم تر از آن در این سال ها گام زده ام .دچار توهم هم نبوده ام می دانم که عنصر گمنامی هستم و از این گمنامی هیچ گاه رنج نبرده ام و دنبال هیاهو نبوده ام.سرنوشت اپوزسیون و رهبران مخالفی را در این سرزمین که همه خود را رئیس جمهور می دانند و هیچ کدام هم حاضر نیست نخست وزیری رئیس جمهور دیگری را بپذیرد به من درس ها آموخته است .می دانم که چاپ و نگارش مطلب و مقاله آن هم در زمانه ای که همه ی شرایط برای حد اکثری شدن بحران مخاطب مهیا است مرا نباید دچار وهم و توهم سازد که با مقالات و مصاحبه های من اتفاق خاصی افتاده است. تقریبا می توانم بگویم که اثرش بسیار بسیار اندک بوده است ولی بعضی از دوستان به گونه ای سخن می گویند که در مقام رهبر سیاسی یک جریان فعالند. به عنوان نمونه آقای انجم روز که در خانه ی احزاب گیلان سمتی داشته ودارند و در شورای مرکزی اصلاح طلبان هم حضور داشته اند و سر دبیری نشریه ای را هم عهده دار بودند و هر هفته هم عکس خود را در صفحه ی نخست گیلان بهتر آوردند و خود را شیر خفته ی گیلان نیز می نامند، آیا توانسته اند خود را به یک درصد جمعیت شهر رشت بشناسانند؟ چه رسد به اینکه محاسبه شود که پس از اثبات شناسایی ایشان از میان یک درصد چه سهمی از مشروعیت در آن یک درصد دارند؟ لازم به ذکر است که نگارنده پیش از آنکه خود را متصف به صفت روزنامه نگاری و یا فعال سیاسی کند، مفتخر است سالیانی چند شاگردی پاره ای از اساتید آوازی این سرزمین را کرده و حاصل آن برگزاری کنسرت هایی در شهر های مختلف گیلان از جمله رشت، انزلی، سیاهکل و املش بوده است. هر چند که دوستانی چون انجم روز علی رغم دعوت شدن به پاره ای از این برنامه ها فرصت و رغبت و طاقت دیدن آن را هیچ گاه نیافتند.حال که این شانس را یافتم که بارانت و پا درمیانی های دوستان سیمرغ بلورین سیاهه ی اتهامات را از آن خویش کنم دوستان را به خوانش دوباره ی متن سخنان تقی رحمانی میهمان ادوار تحکیم جلب می نمایم که از همگان می خواست که به یکدیگر اتهام نزنید. تا آنجا که یادم هست یکی از اعضای محترم این تشکیلات آن روز با شروع صحبت های آقای رحمانی امر ضروری تری برایشان پیش آمد وآبستراکسیون نمود. شایسته بود ایشان فیلم سخنان سخنران محترم را یک بار مرور می نمودند و اگر به نتایج تازه ای نقل مکان نمی نمودند از کرم و بخشش اتهامات بی شمارخویش دیدگان مرا روشن و بینا می نمودند.اینک که دوستان مدعی شدند که اساساً نفس نگارش مقاله برخاسته از کینه و عداوت و حب و بغض های شخصی است باید یادآور شوم تا آن جا که یادم هست شنبه 22 تیرماه وقتی که یورشی به خانه ی جناب بهارستانی از دوستان کانون صنفی معلمان ایران و آقایان باقری و بهارستانی وعادلی اعضای هیئت مدیره ی کانون صنفی معلمان گیلان به دفتر گیلان بهتر آمدیم با اسحاق راستی و آرش بهمنی نشستیم و گفتیم که چه بر ما رفته است و نمی دانستم که هجمه ای این چنین در یک و دو روز آینده علیه من از جانب سردبیر محترم گیلان بهتر به راه می افتد. درست است که از هجده فروردین امسال دیگر مطلب و مقاله ای برای گیلان بهتر نفرستادم اما هر هفته می خواندمش و به دوستانی چند نیز توصیه ی خواندن آن را می کردم و حال آن که آقای بهمنی صحبت از سرسنگینی می نماید چاره ای نیست که برای نخستین بار از راز این کناره گیری سخن گویم.لازم می بینم یادآور شوم که داستان آرش بهمنی وعلی انجم روز کاملاً از هم جداست .بهمنی هرچه باشد قلم فروش نیست ودر راه عقیده ی خود آماده ی تاوان اما "شیر خفته"تنها به منافع شخصی و ارتقای سیاسی واقتصادی می اندیشد. گرچه سرسخت ترین موضع را آرش نسبت به من گرفته اما من از جاده ی انصاف خارج نمی شوم ولی داستان کناره گیری من واقعا ربطی به مقاله ام نداشت که آرش بهمنی و سهیل سجودی آن را به هم گره زده اند. گفتم اگر اینچنین بود پس چرا با دوستان کانون سراغشان رفتم و حتی وقتی سهیل سجودی را چند روز جلوتر در مراسم ادوار دیدم به شوخی گفتم سهیل جان مقاله ای نوشته ام و یک جا به نقد تو و آرش و گیلان بهتر و اصلاح طلبان پرداخته ام .البته امروز که به مقاله ی خود نظر می افکنم گرچه همچنان بر اعتقاد خود راسخ و استوارم و حرکت و موضع دوستان را شتاب آلود می انگارم ولی می توانم اعتراف کنم که زبان به کار گرفته شده در پاره ای از عبارات می توانست کمی ملایم تر باشد.گرچه دوستان نیز کوتاه نیامدند و سراسر مقاله و عباراتشان از توپخانه ی تهمت و توهین شلیک شد. گمان دارم با نوشتار کنونی غبارهای مبهم مقاله ی قبلی من تا حدودی زدوده شده باشد.یادم هست چند مدت پیش قرار بود هنرمند گرامی صدیق تعریف میهمان بخش شبانگاهی سه شنبه شب رادیو پیام باشد.تلفنی خبرش را برای آرش خواندم و او نوشت واز او خواستم که به درج شایسته ی این خبر اقدام نماید و بعد هم حضوری با آرش صحبت کردم و گفتم که چاپ کردی چون به آقای تعریف گفتم که داریم خبرش را کار می کنیم و ایشان هم گفته پس چندتا را برایم بفرست.آرش گفت که آره چاپش کردم با کمال تعجب وقتی هفته نامه در آمد هیچ خبری از آن نبود.تلفنی با اسحاق راستی صحبت کردم و گله نمودم.آقای راستی گفت که دیروز حکم 16 ماه آرش تایید شده .وقتی گفت حکمش تایید شده اصلاً یادم رفت چه اتفاقی افتاده.درست است که من شرمنده ی تعریف شده بودم و باید به طریقی آن را جمع و جورش می کردم.بعد که آرش را دیدم خیلی دوستانه و انگار اتفاقی نیفتاده گفتم که آرش جان چطور بود چاپ نشد ه بود. گفت"برو از اونی که فرار می کنه بپرس"گفتم منظورت چیه؟توضیح داد که" خانم علی پور گفته چرا باید تبلیغ کسی را بکنیم که میهمان رادیو است"!!!گفتم خیلی جالب است. اولاً که آقای تعریف در آن شب به دفاعی شایسته و بی نظیر از بهرام بیضایی و هوشنگ گلشیری و داریوش عاشوری وسیمین بهبهانی پرداخت. گمان می کنم که باور دارید این نام ها خط قرمز دستگاه های رسمی است و اینک از تریبونی رسمی ترویج می شد و همین ها بود که دست اندر کاران را واداشت که برنامه ی "شب مضراب و حنجره " را برچینند و به جای مجری توانای آن رشید کاکاوند کس دیگری را جایگزینش کنند. اتفاقا از خانم علی پور هم راجع به این موضوع سئوال کردم گفتند که آرش یادش رفته چاپش کنه.خلاصه از کنار این موضوع گذشتم تا این که قرار بود گفتگوی استاد گلپایگانی را در هفته نامه چاپ کنیم چندین و چند بار از آرش خواسته بودم که در هفته ای آن را به طبع رساند که تیتر نخست نشریه باشد چون قرار بود آن شماره ی گیلان بهتر در سایت ایشان قرار گیرد .آرش بهمنی و آقای راستی حتماً یادشان هست که وقتی در دفتر نشریه بودم سردبیر سایت آقای گلپایگانی با من تماس گرفتند و گفتند که می خواهند این شماره ی گیلان بهتر را روی سایتشان ببرد اما جالب اینکه وقتی نشریه درآمد تیتر یک آن گفتگو با میردامادی بود آن هم نه گفتگوی اختصاصی که گفتگوی عاریتی از سایت های اینترنتی.من قبل از آن به آرش چندین بار گفتم که بگذار این مصاحبه در هفته ای چاپ شود که بتوا نی تیتر کار کنی و من وقتی روزنامه را برای آقای گلپایگانی می برم شرمنده نشوم که در یک هفته نامه ی محلی و بعد از هفته ها یک بار هم حاضر نیستیم که خبر نخست خود را به یک هنرمند بزرگ اختصاص دهیم، آن هم وقتی که این هنرمند بزرگ در مصاحبه ی اختصاصی اش با گیلان بهتر از یک هنرمند بزرگ گیلانی علی جهاندار می گفت که چقدر مظلوم واقع شده است.وقتی که آرش به محتوای صحبت های من عطف عنایت و حسن اجابتی نشان نداد حق داشتم که کناره بگیرم اما از دوستی فاصله نگرفته بودم با مقالات ایشان و سهیل سجودی تازه دانستم که چه کاره ام چه خطاها داشتم که خودم هم خبر نداشتم و همان طور که در حد نوشتارمن از قول مرحوم سیر جانی آمد مستحقم دست کم 12 بار اعدامم کنند با غزلی نیک و لطیف از زنده یاد حسین منزوی کلامم را به انجام می رسانم:
به شب سلام که بی تو رفیق راه من است سیاه چادرش امشب پناهگاه من است
به شب که آینه ی غربت مکدر من به شب که نیمه ی تنها یی سیاه من است
همین نه من به پناه شبانه در زده ام که وقت حادثه شب نیز در پناه من است
نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر جفا پرنده ای که قرق را شکسته آه من است
رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت هر آن چه مانده ز خاکسترم گواه من است
در این کشاکش طوفانی بهار و خزان دلی که شکسته عشق بی گناه من است
چرا نمی دری این پرده را شب ای شب من که در محاق تو دیری است تا که ماه من است
روزی که تصمیم به نگارش مقاله ی ((تعارض شعار ذهنی و شعائر عینی )) گرفتم آن هم در روایتی غیر همسو با اکثریت مدافعان تساهل و نسبیت و آزاداندیشی و پلورالیزم و مدارا پیرامون حادثه ی زنجان ، گمان این همه بی مدارایی با خویش را نمی بردم هر چند که حدس می زدم تیرهای ملامت و نقد از کمان نه به قصد تهدید که به قصد تحذیر رها شود امّا اینک به همت و کوشش دوستان دریافتم که به قول مرحوم سعیدی سیرجانی ((دست کم مستحقم که دوازده بار اعدامم کنند )) جالب توجه اینجاست که مطلب مورد نظر را برای آقای راستی ایمیل کرده بودم و مثل اکثر اوقات ظاهراً صلاح در عدم چاپ آن بوده است امّا نمی دانم که چطور و با چه مکانیزمی و بدون هماهنگی با صاحب متن در وبلاگ دوستان قرار گرفت. اکنون انتظار می رود همان طور که مطلب و مقاله ی اول را در کنار دو نقد آتشین و نظرهای آغشته به توهین و تحقیر دوستان دیگر را در وبلاگشان نهادند مطلب و مقاله ی کنونی را نیز به طور کامل و بدون سانسور انعکاس دهند تا آنگونه که خواسته اند و دوست می دارند سیه روی شوم. باید اذعان کنم که پاره ای از ناصحان و نیک خواهان در گفتارها ی خصوصی تحلیل و تبین مرا از آن واقعه برنتافتند و پیش از آنکه دوستان در جلوت تخریبم کنند آنان در خلوت تادیبم نمودند. تحلیل یک واقعیت می تواند برخوردار از اشتباه محاسباتی و ارزیابی ناصحیح از شرایط سیاسی باشد. ولی مفروض من در آن مقاله اساساً این نبود و من در مقام چگونگی بهره برداری بهینه از یک اتفاق سیاسی معین نبودم و به نظر می رسد آگاهانه و عامدانه انگشت تغافل بر آن نهاده شد. مفروض اصلی من در آن مقاله آن بود که دوستان حرمت نظری و فکری پاره ای از تئوری ها را پاس نداشته اند و به سیاق و شیوه ی جبهه ی رقیب عمل نمودند و حق آن بود که دوستان نیز اثبات کنند که چنین نکرده اند و به لحاظ حقوقی مدعیات من مردود و بر سبیل خطاست و یا بر اساس ادله های فقهی و عرفی و حقوقی کم دانشی ام موجبات فراهم آمدن نتیجه ای عقیم از مقدمه ای سقیم گشته است. اگر دوستان دوست می دارند که از مکنونات قلبی و قضاوت درونی من از آن حادثه با خبر شوند بحثی است و اینک من به لحاظ حقوقی به شیوه ای استناد کرده ام که می تواند محل ایراد باشد، بحث دیگری است و اینکه اساساً باید از این امر بهره ای می جستیم و یک بار دیگر اقتدارگرایان را محکوم می کردیم باز بحثی دیگر است. از اینکه دوستان با شاقول و اسطرلاب روشنفکری خدمات بی مزد ومنت مرا به اقتدارگرایان رصدافکنی کردند و تاریکی ها را زدودند و آفتاب حقیقت را علنی ساختند و برای مزید تاکید و اقناع مخاطب سر دبیر محترم گیلان بهتر در فراز و عنوان مقاله ی خود لازم دیدند مرا با نواخت ((خادمان بی مزد و منت اقتدارگرایان)) شرمنده ی این همه جود و کرم خویش نمایند و انواع رذیلت های متکثر مرا بی اجر و پاداشی بر ملا سازند و در مقام طبیبی دردشناس و حاذق به کشف این همه بیماری و راز مکتوم آن نائل آیند، خدای را شاکرم . شاید هدیت این همه جود ان است که چندی ترک عقل نموده بودیم و رسم عشق آغازیده بودیم و بی مزد و منت و بی محاسبه ی سود و زیان دست به قلم می بردیم و اینک سراوار آنیم که چون قلم دود دل به سر بریم و به چشم حقارت نگاه در من مست افکنند که آبروی شریعت برده ایم. پنداشتیم .که درخت دوستی کاشته ایم و باید در انتظار بمانیم تا بر کی دهد؟ غافل از اینکه:
شیوه ی چشمش فریب جنگ داشت ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
تردیدی نیست که قلمم ممکن است پریشان باشد ، کلامم ممکن است نقصان داشته باشد و استدلالم ممکن است بر سبیل خطا استوار باشد و پاسداری از حقیقت و مصلحت را معکوس نموده باشم و شیوه ی دفاع یا نقد من در حادثه ای برخوردار از خطاهای تصادفی و یا سیستماتیک باشد. امّا می توانم با صدای بلند بگویم که هر چه نوشته ام به حکم قضاوت درون نوشته ام و اگر عزیزی مرا انذار دهد که خطا بر قلم صنع رفته است می تواند امیدوار باشد که در بحث و گفتگویی عقلانی قانعم سازد که از خودرایی دست بردارم. امّا آنچه که شگفتی مرا بیش از همه برانگیخت مکتوم ماندن آن چون رازی تودرتو و مبهم بر دوستانی بود که قصد و عزم آن داشتند که آموزش نقد به جای تخریب را به من آموزند و برای رسیدن به این مقصود نیکو فهرست بلند بالایی چون ((هم سخنی با اقتدارگرایان))، ((نقش وکیل مدافع اقتدارگرایان))، (( هم صدا با اقتدارگرایان)) ، (( حب و بغض شخصی داشتن))، ((خبرگزاری اقتدارگرایان)) ، ((نقش معلم اخلاق را بازی کردن))، ((کینه از گیلان بهتر))، ((خود را به خواب زده)) ، ((تصادفی نبودن شباهت جملات وی با علوم و دادستان زنجان)) ، ((برای منافع سیاسی و روزمره ی خود روزنامه و سردبیر را محکوم کردن)) ، ((کیهان نشین آشکارساز هویت و نیمه ی پنهان)) ، ((ترسو بودن)) و . . . . را برای محکوم کردن این درویش بی قبا و آموزش انشای نقد ، کریمانه و سخاوتمندانه تقدیمم داشتند. وقتی به این گشاده دستی وجود دوستان خوبم و کشف بی چون و چرای این همه رذیلت و ناپاکی در خویش نظر می افکنم نا خودآگاه به یاد این بیت افصح المتکلمین سعدی شیرازی می افتم:
تطاولی که تو کردی به دوستی با من من آن به دشمن خونخوار خویش نپسندم
تاکنون می پنداشتم که پیدایش علم هرمنوتیک از آن روست که متنی به دلیل برخورداری از رازهای اسطوره ای و یا قدسی و یا پیچش های ادبی، نیازمند بازخوانی و تفسیر دائم است. امّا اینک به همت دوستان آگاه شدم که خوانش یک متن با ابعاد معنایی معین و مشخص می تواند چه تبعات حیرت انگیز و رازورزانه ی محیرالعقولی فراهم آورد و در کشف و حصول اقسام و انواع رذایل وبیماری ها مفید افتد .اگر در متنی به صراحت اورده شود که((اینک کسانی که در مقالات متعدد از آزادی ،حقوق بشر، فردیت، حوزه ی خصوصی، تفکیک جایگاه متهم و مجرم و یکی ندانستن آن دو مفهوم و اثبات جرائم در دادگاه صالحه با حضور وکیل و هیئت منصفه وارائه ی ادله های متقن سخن رانده اند. از تجاوز استادی به شاگرد خود سخن می گویند وبرای اینکه صاحب این قلم به همسویی و همراهی با جفاکاران وخطاکاران متهم نشود، لازم می بیند تاکید کند که این نوشتار تنها قصد یادآوری مفاهیمی را دارد که به تعبیر تقی رحمانی بسیاری از آنها در ادبیات سیاسی ما مد می شوند و روزگاری هم ممکن است از بازار رونق بیفتند.))با این هرمنوتیک انحرافی مواجه می شوند که ((برای بنده جای تعجب است که چگونه ایشان چنین متنی را برای هفته نامه ی"گیلان بهتر"فرستاده اند; هفته نامه ای که بنا به ادعای ایشان دارای دست اندرکارانی است که نه چیزی از حقوق فردی و حوزه ی خصوصی وآزادی ها و.... میدانند و لابد هم عدم درک چنین مسائلی از جانب ما دلیل سرسنگینی ایشان با ما بوده است- و نه اندک تعلق خاطر به جنبش اصلاحی دارند.))خوانندگان دو گزاره ی فوق خود می توانند قضاوتی شایسته داشته باشند آیا چنان نتیجه ای از عبارت نخستین از منطقی استوار و مستحکم برخوردار است؟ در پیش نویس نقدها آورده اند که ((یکی از دوستان به نام آقای قاسم زاده که خود را از نیروهای ملی-مذهبی نیز می داند، با نوشتن مقاله ای معترض مطالب ما شد.))معنای ساده و صریح این سخن آن است که هرکس خود را منتسب به ملی-مذهبی ها بداند حق ندارد معترض مطالب ما باشد و برای اثبات آن نیز پیام های همراهانی با خود را نیز در وبلاگشان آورده اند و شگفت اینکه در آن مقاله حتی کلامی از این گروه سیاسی به میان نیامده بود.برخی از پاسخ ها به مقاله ی اینجانب بدین قرار است:
"مقاله ارزش جواب دادن نداشته و خودتان را ناراحت نکنید"((بچگی کرد ویک چیزی گفت این موضوع ربطی به موضوع ملی-مذهبی نداره و ایشان چون خودش هیچی نبوده خواسته پشت این نیروها سنگر بگیره و شلیک کنه))گفته اند:((نظر شخصیت خودتان را راجع به یک مطلب بیان کنید و معقولانه است که نامی از حزب مطبوع خود نبرید.))و یاد آور شده اند که ((هدفتان پناه گرفتن در پشت یک حزب است تا گمنامیتان پوشیده بماند))و تذکر داده اند که ((سخنگوی ملی-مذهبی ها نیستم پس مواظب ادبیات سیاسی خود باشم))وخواهان "برخورد قانونی حزب مورد نظر"با صاحب این قلم شده اند همچنین نوشته اند که ((آرش بهمنی عزیز شایسته بود که شما آقای قاسم زاده را به عنوان سخنگوی ملی-مذهبی ها به رسمیت نمی شناختید))و شگفتا که در مقاله ی مورد نظر چنان که گفتم حتی یک با ر کلمه ای به نام ملی–مذهبی نیامده است و کسی قضاوت خود را پشت این نیروها قرار نداده است و دوستان دوستان ما مقاله را نخوانده مرا مستحق عقوبت های بیکران خویش دانسته اند و منت خدای را که متن را نخوانده اینچنین سر سختانه با آن به دشمنی برخاسته اند, اگر به خوانش متن می پرداختند و با هر منوتیکی حیرت وار به آن نظر می افکندند، شاید نفس کشیدن ما را هم سهمیه بندی می کردند.در میان اظهار نظرهای مختلف اظهارات علی انجم روز چنان بوی صلح و وفا می دهد که مهر دگر کس را در دل نباید پرورید و دست عقل در آستین صبر باید برد و چیزی نگفت چه ایشان خون دل ها خورده اند تا مقالات بی سروته بنده را به چاپ نرسانند و درحد امکان طفلکی مقاومت کرده اند که مبادا جریده ی ایشان به کلام ناخوش من دریده شود.جناب انجم روز به عنوان سردبیر یک روزنامه با این ادبیات کسی را که روزگاری با او در یک خانه هم زیستی داشته است نوازش می کند : ((من نمی دانم درست است در باره ی فرد مورد ذکر این را بگم یا نه اما می گویم اگر گناه بود به گردن سهیل سجودی! بزرگترین مشکل این آقا با نشریه این بود که من همه ی مقالات وطویل و بعضاً بی سروته ایشان را نمی زدم اسحاق راستی پا در میانی می کرد بعضی را کار می کردم البته همه ی مقالات غیراستاندارد نبود.هیچ وقت عطش وی را برای اینکه حتماً عکسش چاپ شود یا مقاله ی بی سروته اش تیتریک شود یادم نمی رود!!! از همین رو کینه برداشت تازه من بسیار غیرحرفه ای تر از آرش نشریه در می آوردم و در بند توصیه ها بودم حالا آرش که اینطور نیست.احتمالاً کینه ها افزون تر است.بگذریم چون بیش از این توضیح دادن بیراه این فرد اصلاً بعیده این جوابیه ونظرات ما را بخوونه.))
من ایمان دارم هرکس که قلم به دست می گیرد و کلمه ای را در صفحه ی کاغذ به اهتزاز در می آورد عادلانه و نا عادلانه بودن آن را به روشنی بر آفتاب افکنده است.زیاد پیچیده نیست تا صمیمیت را از عداوت درنیابیم.در زیر کلمات و قلم نمی توان اغراض خود را پنهان نمود.وقتی می خواستی در رهگذر بلا گام نهی و یادی از بازرگان بزرگ کنی انجم روز نگران اطلاعات بود، وقتی می خواستی از مصائب آرش سیگارچی بگویی نگران دستگاه های امنیتی بودو اگر نبود اسحاق راستی معلوم نبود که تشتت قلم او تا کجا باید پیش می رفت یادم هست وقتی از او شکوه کردم که چرا عکس دکتر سروش و رحمانی اینقدر بد چاپ شده ،گفت همان یکبار هم زیادی بوده ،اطلاعات حساس است.نمی دانم چرا این شیر خفته آن قدر که نگران حساسیت اطلاعات بود به رنج بی شمار آزادی خواهان این سرزمین اندیشه نمی کرد.روزی و روزگاری علی انجم روز نوشت که روزنامه نگاری در این ملک خوش عاقبت نیست و در دیگر روزدر پاسخ ابطحی که گفته بودروزنامه نگاران گیلانی بیشترین فشار را تحمل می کنند از کدام فشار بر روزنامه نگاران گیلانی سخن گفت و از نقش و اهمیت پور عیسی در پاسداشت آزادی ها گفت حال آنکه همین انجم روز پیشتر با سر بریده در مجلس عاشقان می رقصید و با عتاب با پورعیسی سخن می گفت اما چه شد که صمیمیتی سخت میانشان در گرفت تاکنون برکسی هویدا نشده است.هم او بود که از کربلایی می خواست که گیلان بهتر باید تریبون روشنفکران باقی بماند پس باید در جریده ی دیگری قلم فرسایی کنی اما به هیچ توضیحی تیتر نخست خود را به او و سخنانش اختصاص می داد و مدیر کل محترم ارشاد نیز ستونی اختصاصی داشت اما از سردبیر سابق گیلان امروز آرش سیگارچی با آن هم رنج و درد یک کلمه حق نداشتی بنویسی!!! انجم روز اصرار می ورزد که "دغدغه ی عکس" داشته ام اگر چنین بوده حتماً از رذایل و بیماری است و باید به دفع و رفع آن بکوشم اما جهت یادآوری ایشان عرض می کنم که ایشان تنها سردبیری بود که در مقام میزبانی به سان میهمانان با خود رفتار می کرد برای خود در نشریه ای که سردبیر آن بود شان و احترام خاص قائل بود.آرشیو هفته نامه ی گیلان بهتر شاقول مناسبی است که نشان می دهد او چه اصراری داشت.در بیشتر شماره ها با عکسی در صفحه ی نخست تکرار آن در صفحه ی آخر بر پیش خوان مطبوعات برود و اینک برای بی اهمیت جلوه دادن نوشته ها و مقالات من راه تحقیر من و آن نوشته ها را در پیش گرفته که برخی از آن ها حد اقل برخلاف تمامی مقالات ایشان ساعت ها وقت برای بررسی و تحقیق آن ها نهاده شده بود و دارای رفرنس ومنابع مطالعاتی معین بود.البته یکی از همین مقالات بی سروته من که برای ایرج بسطامی عزیز نگاشته بودم در کتاب"سکوت گویا"در کنار مقاله ی استاد ارجمند پرویزمشکاتیان به طبع و چاپ رسیده است
بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم
صاحب این قلم تاکنون نه آشکارا در جایی بر جدایی و افتراق خود با گیلان بهتر تاکید نهاده بود و نه در خلوت و پنهانی با کسی آن را در میان نهاده بود ونه در فضا های مجازی حتی یک کلمه در نقد دوستان همتی گمارده بود.در برهه ای که آقای انجم روز سردبیر آن بود فداکارانه هر هفته راه انزلی تا رودسر و کلاچای را برای توزیع گیلان بهتر می پیمود و مبالغ فروش نشریه را تقدیم سردبیر محترم می نمود.عجیب آنکه هر هفته پول کرایه ی ماشینم بیش از بهای نشریه بود بابت انجام مصاحبه ها نیز از جیب خویش خرج می نمودم وسردبیر محترم چون تعلق خاطر مرا به هنر و هنرمندانی که افتخار شاگردی آن ها را داشتم دریافتند، تا آنجا پیش رفتند که برای تایپ آن هم نباید وقت نشریه را بگیرم!!! یادم می آید روزی در دفتر نشریه رو کردم به خانم تثبیتی و خواستم پاره ای ازغلط های املائی مصاحبه ام با هنرمند صاحب نام ایران استاد اکبر گلپایگانی را اصلاح نمایند. آقای انجم روز چنان برافروخته شدند و از ایشان خواستند که شما به موجب آنکه از من حقوق می گیرید مامورید فقط از فرامین من اطاعت کنید.برخوردهائی از این دست با بنده کم نبود.کم و بیش آن ها را با اسحاق راستی که من به قضاوت او درباره ی خویش هر چه باشد گردن خواهم نهاد، در میان می گذاشتم اما این نوشته ی تحقیر آمیز کنونی جناب انجم روز خود بهترین گواه و شاهداست که دیگر ادامه دادن در سایه ی دولت سردبیری ایشان برایم ممکن نبود.ضمن اینکه مواضع قلمی ایشان در ادامه شبهات آشکاری برانگیخته بودو وقتی در یک مقاله ی صریح و بی پرده خواستم به نقد او بنشینم اسحاق راستی عزیز قانعم ساخت که دیگربار پاسدار مصلحت باشم و اصرار نکنم که مقاله ام با نام خودم به طبع رسد و بنده نیز شرط تمکین و ادب تسلیم را به جا آوردم.وقتی آرش بهمنی آمد نا خودآگاه مشعوف گشتم که گیلان بهتر قرار نیست زین پس تنها تریبونی برای رمضان پور ها و مدارایی ها باشد.گفتم او آمده تا پرپرواز بگشاییم والحق نیز می توان کارنامه ی این دو سردبیر را به نقدو قیاس نشست.بهمنی هیچ گاه تشتت قلم نداشته و برای خوش خدمتی احدی قلم فروشی نکرده است .وقتی آرش آمد در خلوت شبانه ای با او درددل کردم و برایش گفتم که چه مصائبی بر من رفته است که پاره ی پیش از این به گفته آمد .به او گفتم که برای چاپ هر مصاحبه و یا مقاله ی سردبیر پیشین منت سر من می گذاشت.البته حق هم داشت.وقتی که می دید کوچک ترین چشم داشتی برای گرفتن هزینه های مصاحبه هایم نظیر مصاحبه با استاد گلپایگانی از او نداشتم.اما می توانستم با این کار وسیله ی خوبی برای تبلیغ نشریه اش باشم گرچه بی سروته بودم.یادم می آید عاجزانه از او خواسته بودم که بخش دوم مصاحبه با هنرمند بزرگ و مظلوم گیلانی علی جهاندار که آغشته به نامه ی تاریخی استاد شجریان به ایشان بود و برای اولین بار در مطبوعه ای می آمد را در صفحه ی کاهی نیاورد.اما ایشان از قدرت سردبیری خود استفاده نمودند و دعوای تکراری رمضان پور و کربلایی را برای چندین بار پیاپی در صفحه ی غیر کاهی آوردند و مصاحبه ی مرا قربانی کردند.برخوردهایی از این دست با کسی که نه تنها یک ریال بابت هیچ مقاله و مصاحبه نگرفت بلکه نزدیک یک سال برای توزیع نشریه از خویش هزینه نمود و در آخر هم اس ام اسی را از ایشان دریافت نمود که ((بی زحمت هر چی فروش کردی برسون گیرم)) نگارنده را بر آن داشت که حق خود بداند دیگر در جریده ای که نام ایشان به عنوان سردبیر حک شده قلم نزند.از فرط ناراحتی آن روزها اس ام اس ایشان را به آقای راستی نشان دادم .دوستان می توانند از آقای راستی بپرسند.اما از 18 فروردین سال جاری بود که بی آنکه جایی سخنی گفته باشم و یا نکته ونظری پیرامون دوستان وشخص آقای بهمنی در مطبوعه ای نگاشته باشم بی سرو صدا و بنا به دلایلی که در ادامه می آید پا در خانه ی گیلان بهتر ننهادم .اما مثل همیشه هر هفته نشریه را می خریدم ومی خواندم و لذت می بردم وتفاوت آشکار آن با دوره ی حکمرانی انجم روز وغنای افزون تر آن نسبت به گذشته امری نبود که برهیچ کس مکتوم بماند. بد نیست در این جا به این خاطره اشاره رود که وقتی عبدا...مومنی بعد از دستگیری چند روزه ی دوستان ادوار به گیلان آمده بود تا ملاقاتی با آن ها داشته باشد،آقای انجم روز به شدت سراسیمه ومضطرب بود و می گفت:مومنی طبرزدی باالقوه است و به من اصرار می کرد که هر چه زودترآن جا را ترک گویم که خطرناک است!!! و وقتی نجواهای اعتراضی او ارتفاع گرفت چون او گیلان بهتر را ملک خویش می دانست گویی نه اینکه آنجا دفتر ادوار هم بود و اسحاق راستی مدیر مسئول گیلان بهتر عضوی از این تشکیلات است –بابک مهدیزاده پرسش نیکی را با او در میان نهاد که چگونه یک تشکیلات نمی تواند با کادر مرکزی و سخنگوی خود یک جلسه ی ساده داشته باشد؟ انجم روز لحظاتی بعد عنان و طاقت از کف داد و این "شیر خفته " فرار را بر قرار ترجیح داد. باری آنچه که شگفتی مرا برانگیخت این بود که تحلیل ولوبه خطای سیاسی ویا حقوقی مرا به حساب حب وبغض بخوانند واقسام وانواع حملات و هجمات خویش را بر من روا دارند و مهر بگسلند و عهد بشکنند و فهرست بلند بالای جنایاتم را یادآور شوند تو گویی سعید امامی ها و لاجوردی ها بیشتر بر سر مهر با دوستان بودند و حق این کیهان نشین را باید تا غایت و نهایت پرداخت و او را سر جایش نشاند.پرسش اینجاست که اگر نقد رفتاری و محتوایی برخورد با یک حادثه با تساهل و روامداری دوستان پیش از آنکه خطای تحلیلی محاسبه گردد، کیهان نشینی تلقی گردد مغفول نهادن بخش های دیگر مقاله ازجانب ناقدان ناشی از چیست؟ رسالت نشینی و لثارات نشینی دوستان ناقد و یا باید این حربه ی تکراری و ناکار آمد را فرونهاد و به حربه ای نو و بدیع متوسل گردید؟شگفت اینکه دوستان آن قدر عطش محکومیت و مجرمیت مرا در سر می پروراندند که حتی یادشان رفت به من یادآور شوند که چرا در مقاله ی خود از اینکه فرد مزبور چند روز جلوتر حکم به تعطیلی انجمن اسلامی دانشگاه داده بود اعتراض نکردی؟مقاله ی سراسر تقصیر حقیرنکات دیگری هم داشت.فردی به نام عباس پالیزدار در دو سخنرانی آشکار و علنی و با سمت دولتی و حکومتی دردو دانشگاه معتبر همدان و شیراز اتهاماتی را متوجه همه ساخته است از حزب ا...تا جند ا..و آیت ا... و آنان که روزی اصلاح طلبان می گفتند با رای به خاتمی به آن ها و اندیشه هایشان نه بگوییم و امروز تلویحاً از کاندیداتوری آنان دست کم در مقام فرضیه سخن می گویند. هیچ کس به این افشا گری گسترده اعتنایی نکرد ودر مقام تحقیق و تبین چرایی آن بر نخاست.هدف اصلی مقاله ی مزبور افشای ماهیت پنهان پدیده ای است که اصلاحات نامیده می شد #sÎ)ur @Ï% öNßgs9 w (#rßÅ¡øÿè? Îû ÇÚöF{$# (#þqä9$s% $yJ¯RÎ) ß`øtwU cqßsÎ=óÁãB (سوره بقره ایه 11)
پرسیدند که افشای این واقعه ی تلخ و به تعبیر صحیح تر فاجعه چه نفعی برای ما دارد ؟گمان نمی کنم که در مقاله ی مذکور سخن از نفع و منفعت به میان آمده باشد و بر عکس حتی گفته شده که باید بهای عقاید و احساسات خود را بپردازیم حتی اگر به ضرر منافع سیاسی ما باشد و تردیدی نیست ودرهیچ کجای مقاله هم نیامده است که داشتن چنین تحلیلی پست و مال و ثروت را به همراه خواهد داشت .چنان که پیش تر گفتم باور آن بود وهست که شیوه و روش برخورد با این واقعه بذر آن مفاهیمی که در پیش هستیم را در این سرزمین بارور نخواهد کرد.حق این بود که دوستان مدعایم را مبطل می ساختند نه اینکه به دنبال هر تحلیلی خلاف روند تحلیلی آن ها تحلیل کننده را منفعت جوی سیاسی بخوانند می توانم این پرسش را با دوستان در میان گذارم که بر ملا کردن بخش های مغفول مقاله ی حقیر چه منفعت سیاسی را نصیبم خواهد ساخت؟مگر نه اینکه ادوار گیلان چندی پیش میزبان تقی رحمانی عزیز بود و او از همگان می خواست که به هم دیگر اتهام نزنید و نیز دچار توهم از وزن وقدرت خویش نباشید.پس چگونه این همه اتهام که از ((نهفتن آن دیگ سینه می زند جوش))را در طبق اخلاص گذاشته وبر من تقدیم کرده اید؟ پرسیده اند که تاکنون چه کرده ام و چه گفته ام و کدام عمل و کنش سیاسی معین را انجام داده ام ؟برای پاسخ به پرسش فوق باید گفت هر فرد باید دارای شناخت واقعی و غیر اغراق آمیز از خویش باشد من نه به دنبال تغییر جهانم و نه تفسیر جهان.شهروندی هستم با اندام و هوش متوسط و در حد وسع و بضاعت اندک خویش به برگزاری پاره ای نشست ها که برخی از آن ها اجبارامی بایست در خانه برگزار می شد همت گماشته ام و تاکنون میزبان عزیزانی چون تقی رحمانی-رضا علیجانی-علی افشاری-نرگس محمدی-پروین بختیاری-مرضیه مرتاضی لنگرودی-محمد بسته نگار و طاهره طالقانی در محدوده ی استحفاضی کلاچای بوده ام.در اعتراض ها و نشست های معلمان نظیر تجمع و تحصن شرکت ورزیده ام، احضار شده ام و آخرین آن حضور در دفتر گیلان بهتر به اتفاق باغانی عزیز بود آن هنگام که از ما بهتران تاب و تحمل یک میهمانی را هم نیاوردند و ماموریت ایمانیشان اقتضا کرد تا آن را برچینند اما سئوال این جاست که ملاک و معیار قضاوت ما باید این باشد که چه کسی گوی سبقت هزینه را از دیگری ربوده است؟و آیا صرف هزینه معیارمناسبی است برای صداقت سیاسی و نیز دستاورد سیاسی ؟می دانید که جناب لطف ا... میثمی خانه شان را وثیقه ی آزادی آقای باطبی نموده بودند و ایشان امروز به چه شکلی از کشور خارج شده اند ؟مشکل بزرگ جامعه ی ما این است که افراد آگاهانه و غیر آگاهانه دوست دارند که توانایی خود را بیش از آنچه که هستند نشان دهند.چنان مرا به بی عملی سیاسی متهم می کنند تو گویی که شهری اندر هوس فعالیت سیاسی دوستان غرقه ی دریای غم گشته است.ادوار به عنوان یک نهاد شناسنامه دار آیا توانسته است که نیروسازی فعالی را در استان انجام دهد؟فی المثل کمیته ی زنان ادوار برای عضوگیری ودفاع از حقوق زنان چه کارنامه ی مشخصی را ارائه داده است که دیگران نداده اند؟قصدم به هیچ وجه این نیست که بگویم می توانسته ونکرده ، بلکه در فضای سرب آلود کنونی جز بر پایی چند سخنرانی و ارائه ی چند بیانیه کار دیگری نمی توان کرد منتها باید در تحلیل نقش خود دچار توهم نشویم می توانم با دوستان این پرسش را در میان نهم که چند درصد شهر رشت و استان گیلان از حضور نهادی به نام ادوار تحکیم گیلان مطلعند و آیا این حجم بی خبری را باید به حساب گناهکاری و بی عملی سیاسی دوستان گذاشت؟اگر نه که با آن موافقم پس چرا در ایراد این اتهام به دیگرا ن دست جود و خوان کرم می گشاییم؟من نیز برخلاف شما با بضاعت معرفتی حداقل و کنشگری سیاسی کم تر از آن در این سال ها گام زده ام .دچار توهم هم نبوده ام می دانم که عنصر گمنامی هستم و از این گمنامی هیچ گاه رنج نبرده ام و دنبال هیاهو نبوده ام.سرنوشت اپوزسیون و رهبران مخالفی را در این سرزمین که همه خود را رئیس جمهور می دانند و هیچ کدام هم حاضر نیست نخست وزیری رئیس جمهور دیگری را بپذیرد به من درس ها آموخته است .می دانم که چاپ و نگارش مطلب و مقاله آن هم در زمانه ای که همه ی شرایط برای حد اکثری شدن بحران مخاطب مهیا است مرا نباید دچار وهم و توهم سازد که با مقالات و مصاحبه های من اتفاق خاصی افتاده است. تقریبا می توانم بگویم که اثرش بسیار بسیار اندک بوده است ولی بعضی از دوستان به گونه ای سخن می گویند که در مقام رهبر سیاسی یک جریان فعالند. به عنوان نمونه آقای انجم روز که در خانه ی احزاب گیلان سمتی داشته ودارند و در شورای مرکزی اصلاح طلبان هم حضور داشته اند و سر دبیری نشریه ای را هم عهده دار بودند و هر هفته هم عکس خود را در صفحه ی نخست گیلان بهتر آوردند و خود را شیر خفته ی گیلان نیز می نامند، آیا توانسته اند خود را به یک درصد جمعیت شهر رشت بشناسانند؟ چه رسد به اینکه محاسبه شود که پس از اثبات شناسایی ایشان از میان یک درصد چه سهمی از مشروعیت در آن یک درصد دارند؟ لازم به ذکر است که نگارنده پیش از آنکه خود را متصف به صفت روزنامه نگاری و یا فعال سیاسی کند، مفتخر است سالیانی چند شاگردی پاره ای از اساتید آوازی این سرزمین را کرده و حاصل آن برگزاری کنسرت هایی در شهر های مختلف گیلان از جمله رشت، انزلی، سیاهکل و املش بوده است. هر چند که دوستانی چون انجم روز علی رغم دعوت شدن به پاره ای از این برنامه ها فرصت و رغبت و طاقت دیدن آن را هیچ گاه نیافتند.حال که این شانس را یافتم که بارانت و پا درمیانی های دوستان سیمرغ بلورین سیاهه ی اتهامات را از آن خویش کنم دوستان را به خوانش دوباره ی متن سخنان تقی رحمانی میهمان ادوار تحکیم جلب می نمایم که از همگان می خواست که به یکدیگر اتهام نزنید. تا آنجا که یادم هست یکی از اعضای محترم این تشکیلات آن روز با شروع صحبت های آقای رحمانی امر ضروری تری برایشان پیش آمد وآبستراکسیون نمود. شایسته بود ایشان فیلم سخنان سخنران محترم را یک بار مرور می نمودند و اگر به نتایج تازه ای نقل مکان نمی نمودند از کرم و بخشش اتهامات بی شمارخویش دیدگان مرا روشن و بینا می نمودند.اینک که دوستان مدعی شدند که اساساً نفس نگارش مقاله برخاسته از کینه و عداوت و حب و بغض های شخصی است باید یادآور شوم تا آن جا که یادم هست شنبه 22 تیرماه وقتی که یورشی به خانه ی جناب بهارستانی از دوستان کانون صنفی معلمان ایران و آقایان باقری و بهارستانی وعادلی اعضای هیئت مدیره ی کانون صنفی معلمان گیلان به دفتر گیلان بهتر آمدیم با اسحاق راستی و آرش بهمنی نشستیم و گفتیم که چه بر ما رفته است و نمی دانستم که هجمه ای این چنین در یک و دو روز آینده علیه من از جانب سردبیر محترم گیلان بهتر به راه می افتد. درست است که از هجده فروردین امسال دیگر مطلب و مقاله ای برای گیلان بهتر نفرستادم اما هر هفته می خواندمش و به دوستانی چند نیز توصیه ی خواندن آن را می کردم و حال آن که آقای بهمنی صحبت از سرسنگینی می نماید چاره ای نیست که برای نخستین بار از راز این کناره گیری سخن گویم.لازم می بینم یادآور شوم که داستان آرش بهمنی وعلی انجم روز کاملاً از هم جداست .بهمنی هرچه باشد قلم فروش نیست ودر راه عقیده ی خود آماده ی تاوان اما "شیر خفته"تنها به منافع شخصی و ارتقای سیاسی واقتصادی می اندیشد. گرچه سرسخت ترین موضع را آرش نسبت به من گرفته اما من از جاده ی انصاف خارج نمی شوم ولی داستان کناره گیری من واقعا ربطی به مقاله ام نداشت که آرش بهمنی و سهیل سجودی آن را به هم گره زده اند. گفتم اگر اینچنین بود پس چرا با دوستان کانون سراغشان رفتم و حتی وقتی سهیل سجودی را چند روز جلوتر در مراسم ادوار دیدم به شوخی گفتم سهیل جان مقاله ای نوشته ام و یک جا به نقد تو و آرش و گیلان بهتر و اصلاح طلبان پرداخته ام .البته امروز که به مقاله ی خود نظر می افکنم گرچه همچنان بر اعتقاد خود راسخ و استوارم و حرکت و موضع دوستان را شتاب آلود می انگارم ولی می توانم اعتراف کنم که زبان به کار گرفته شده در پاره ای از عبارات می توانست کمی ملایم تر باشد.گرچه دوستان نیز کوتاه نیامدند و سراسر مقاله و عباراتشان از توپخانه ی تهمت و توهین شلیک شد. گمان دارم با نوشتار کنونی غبارهای مبهم مقاله ی قبلی من تا حدودی زدوده شده باشد.یادم هست چند مدت پیش قرار بود هنرمند گرامی صدیق تعریف میهمان بخش شبانگاهی سه شنبه شب رادیو پیام باشد.تلفنی خبرش را برای آرش خواندم و او نوشت واز او خواستم که به درج شایسته ی این خبر اقدام نماید و بعد هم حضوری با آرش صحبت کردم و گفتم که چاپ کردی چون به آقای تعریف گفتم که داریم خبرش را کار می کنیم و ایشان هم گفته پس چندتا را برایم بفرست.آرش گفت که آره چاپش کردم با کمال تعجب وقتی هفته نامه در آمد هیچ خبری از آن نبود.تلفنی با اسحاق راستی صحبت کردم و گله نمودم.آقای راستی گفت که دیروز حکم 16 ماه آرش تایید شده .وقتی گفت حکمش تایید شده اصلاً یادم رفت چه اتفاقی افتاده.درست است که من شرمنده ی تعریف شده بودم و باید به طریقی آن را جمع و جورش می کردم.بعد که آرش را دیدم خیلی دوستانه و انگار اتفاقی نیفتاده گفتم که آرش جان چطور بود چاپ نشد ه بود. گفت"برو از اونی که فرار می کنه بپرس"گفتم منظورت چیه؟توضیح داد که" خانم علی پور گفته چرا باید تبلیغ کسی را بکنیم که میهمان رادیو است"!!!گفتم خیلی جالب است. اولاً که آقای تعریف در آن شب به دفاعی شایسته و بی نظیر از بهرام بیضایی و هوشنگ گلشیری و داریوش عاشوری وسیمین بهبهانی پرداخت. گمان می کنم که باور دارید این نام ها خط قرمز دستگاه های رسمی است و اینک از تریبونی رسمی ترویج می شد و همین ها بود که دست اندر کاران را واداشت که برنامه ی "شب مضراب و حنجره " را برچینند و به جای مجری توانای آن رشید کاکاوند کس دیگری را جایگزینش کنند. اتفاقا از خانم علی پور هم راجع به این موضوع سئوال کردم گفتند که آرش یادش رفته چاپش کنه.خلاصه از کنار این موضوع گذشتم تا این که قرار بود گفتگوی استاد گلپایگانی را در هفته نامه چاپ کنیم چندین و چند بار از آرش خواسته بودم که در هفته ای آن را به طبع رساند که تیتر نخست نشریه باشد چون قرار بود آن شماره ی گیلان بهتر در سایت ایشان قرار گیرد .آرش بهمنی و آقای راستی حتماً یادشان هست که وقتی در دفتر نشریه بودم سردبیر سایت آقای گلپایگانی با من تماس گرفتند و گفتند که می خواهند این شماره ی گیلان بهتر را روی سایتشان ببرد اما جالب اینکه وقتی نشریه درآمد تیتر یک آن گفتگو با میردامادی بود آن هم نه گفتگوی اختصاصی که گفتگوی عاریتی از سایت های اینترنتی.من قبل از آن به آرش چندین بار گفتم که بگذار این مصاحبه در هفته ای چاپ شود که بتوا نی تیتر کار کنی و من وقتی روزنامه را برای آقای گلپایگانی می برم شرمنده نشوم که در یک هفته نامه ی محلی و بعد از هفته ها یک بار هم حاضر نیستیم که خبر نخست خود را به یک هنرمند بزرگ اختصاص دهیم، آن هم وقتی که این هنرمند بزرگ در مصاحبه ی اختصاصی اش با گیلان بهتر از یک هنرمند بزرگ گیلانی علی جهاندار می گفت که چقدر مظلوم واقع شده است.وقتی که آرش به محتوای صحبت های من عطف عنایت و حسن اجابتی نشان نداد حق داشتم که کناره بگیرم اما از دوستی فاصله نگرفته بودم با مقالات ایشان و سهیل سجودی تازه دانستم که چه کاره ام چه خطاها داشتم که خودم هم خبر نداشتم و همان طور که در حد نوشتارمن از قول مرحوم سیر جانی آمد مستحقم دست کم 12 بار اعدامم کنند با غزلی نیک و لطیف از زنده یاد حسین منزوی کلامم را به انجام می رسانم:
به شب سلام که بی تو رفیق راه من است سیاه چادرش امشب پناهگاه من است
به شب که آینه ی غربت مکدر من به شب که نیمه ی تنها یی سیاه من است
همین نه من به پناه شبانه در زده ام که وقت حادثه شب نیز در پناه من است
نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر جفا پرنده ای که قرق را شکسته آه من است
رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت هر آن چه مانده ز خاکسترم گواه من است
در این کشاکش طوفانی بهار و خزان دلی که شکسته عشق بی گناه من است
چرا نمی دری این پرده را شب ای شب من که در محاق تو دیری است تا که ماه من است
8 نظرات:
سلام آرش جان.امیدوارم آقای قاسم زاده این کانت رو بخونه.فکر کنم آقای قاسم زاده کمی زود در مورد بیانیه ما اون مطلب رو نوشتن چون فکر کردن کار احزاب وابسته به ائتلافه در حالی که از جانب ادوار بوده و در کل ایران هم بانی این اعتراضات ادوار بوده حالا شاید از دید ایشون واکنش سیاسی ما اشتباه بوده ولی این حرف خیلی با اون چیزهایی که در مقاله 1 نوشتن فرق داره.امیدوارم که روزی حضوری با ایشون بحث رو دنبال کنم و بهشون به که در این مورد کاملا برعکس متوجه جریان شدن.راستی برادر قاسم زاده دیدین شما که میگفتین تا حکم داده نشده ما ساکت باشیم چه حکمی دادن ؟؟ مددی با دختره صیغه بوده!!!! شانس آوردیم نگفتن 3 تا بچه هم دارن.بگذریم.امیدوارم بازهم که به این راحتی انتصاب ریای مدنی به هرکس ندیم و هر سازمانی رو به این راحتی محکوم نکنیم
سلام آرش جون.
سرتو از توی برف در بیار.
زت زیاد
جاسوسها باید بمیرند..
هلاکت مهرنهاد افغانی را به همه شیعیان و اهل سنت استان خصوصا مولانا عبدالحمید تبریک میگوییم ...
بنیامین جاسوس دیگر در بین ما نیست
خداوند عذابش را در آن دنیا افزون گرداند که سبب یتیم شدن فرزندان زیادی در استان شد
خدا لعنتش کند
جاسوسها باید بمیرند..
هلاکت مهرنهاد افغانی را به همه شیعیان و اهل سنت استان خصوصا مولانا عبدالحمید تبریک میگوییم ...
بنیامین جاسوس دیگر در بین ما نیست
خداوند عذابش را در آن دنیا افزون گرداند که سبب یتیم شدن فرزندان زیادی در استان شد
خدا لعنتش کند
روزت مبارك برادر همكار!
با سلام به آرش عزیز . عزیز قاسم زاده دوست بسیار گرامی ما در سالهای تحصیل در تهران بود و تا این اواخر با همدیگر ارتباط داشتیم. از آنجا که شماره وی را گم کرده ام ممنون می شوم اگر ایمیل وی یا شماره اش را برایم بفرستی. nejatbahrami@gmail.com
با درود. نمي دانم مي تواني پاسخ شان را بدهي اما من كارهاي مهمتري از پرداختن به اينگونه خزعبلات دارم پاسخ به كسي كه چهار شهر را مي پيمود تا نشريه را به شهر خود ببرد نه بخاطر نشريه بلكه براي اينكه مقاله خودش در آن چاپ شده بود كسي كه عليرغم ادعاي سوپر انقلابي گري؟!! كارمند دولت است! ما را كه با اطلاعات هماهنگ هم بوديم؟!! بيش از نه ماه در استانداري تحمل نكردندو... بابا اصلن بي خيال!
راستي با مقاله اي درباره يعقوب مهرنهاد به روزم. كار اصلي امثال من در اين شرايط همين است كه فكر مي كنم در حد وسع در حال انجامش هستم.
عجب!!!!!
ارسال يک نظر