ــ بيآرزو چه ميکني ای دوست؟
ــ به ملال،
در خود به ملال با يکي مُرده سخن ميگويم.
شب، خامُش اِستاده هوا
ــ به ملال،
در خود به ملال با يکي مُرده سخن ميگويم.
شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرين هياهوی پرندهگان ِ کوچ
ديرگاهها ميگذرد.اشک ِ بيبهانهام آيا
تلخهی اين تالاب نيست؟
□
ــ از اين گونه
بياشک
به چه ميگريي؟
ــ مگر آن زمستان ِ خاموش ِ خشک
در من است.
به هر اندازه که بيگانهوار
□
ــ از اين گونه
بياشک
به چه ميگريي؟
ــ مگر آن زمستان ِ خاموش ِ خشک
در من است.
به هر اندازه که بيگانهوار
به شانهبَرَت سَر نهم
سنگباری آشناست
سنگباری آشناست غم.
2 نظرات:
سلام
چه پست احساسی ای! بسیار زیبا، دلنشین و لااقل برای من یادآور غمی فروخفته در درون همه ما و همه نسل ما.
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
این راز سر به مهر به عالم سمر
ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک به خون جگر شود
صد نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود ...
ارسال يک نظر